چند وقت پیش از یکی پرسیدم که مهره مار داره ؟!
بعدش مجبور شدم که تفتیش بدنی اش کنم !
داشت !
ولی می گفت که جای بخیهء یک جراحیه ...
ولی من دیگه مطمئن شده بودم که، داره !!
گفتم بله و هنوز "ه" از دهنمون کاملاً خارج نشده بود که یک ایندکس کارت گذاشتند جلوی ما و در حین درج آدرسمان شنیدستیم که بعله نوه ی ِ نه چندان زیباروی
عمو جان ما در مسابقه ای "کیووتست بــِی بی" * در بین "سیثد" نفر جزو اولین صد تا ها شده.... احتمالاً جزو نفرات بالای پنجاه بوده وگرنه می گفت بین پنجاه تای اوّل یا بیست تای اوّل یا ... بگذریم ... (بدجنسیم گل کرده وگرنه طفلی کیوته تازه این اوّلین نوادهء خانواده ی پدریه !! ایناهاش )
![]()
و حالا از ما می خواستند که رأی بفرماییم!!
امروز صبح که ای میلم را باز کردم تا رأی بدهم ظاهراً ایشان به جای ما رأی داده بودند و من فقط باید تأیید می کردم !! (حکماً می دانسته که من می گردم و واقعاً اونی که دوست دارم را پیدا می کنم ، پیشدستی فرمودند بانو ... با سیاست ایرلندیشون !!) باز هم نکته من این نیست ...
سه ای میل دیگر داشتم دست بر قضا ، همین امروز صبح ، که دو نفر فرستاده بودند، پرترهء تشخّص بار دو سگ را هم ضمیمه کرده بودند برای "کیوتست پـــِت" cutest pet !! و ای میل هایی پشت بندِ آن حاوی این که بعله من فلانی هستم پدر فلان دختر خانوم و لطف کنید،محبّت بفرمایید، دوستان به سگِ دخترم رأی بدهید که دلش نشکند (و لابد دکوراژه! نشود) !!
به نظر من،اولاً که باید به کیوت ترین عکس و بهترین عکاس رأی داد چرا که در یک لحظه یک عکسی خوب از آب در میاد و گاهی طرف اصلاً شبیه عکسش نیست و ثانیاً برنده شدن در اینگونه قضایا نشان دهندهء ازدیاد روابط و کثرت آشنایان است و لاغیر !
فکر کردم شاید الان ماه "کیوت" هاست !! یا شاید تمرینات می کنند و دست گرمی ای ست برای انتخابات ریاست جمهوری وقس علی هذا ... کم کم دارم به این نتیجه می رسم که اینجا با رقابت و بازاریابی تمرین دموکراسی می کنند !
راستی چرا کسی عکس ما را برای "کیوت ترین" نمی فرسته ؟!!
*cutest baby
پی نوشت:
cute:با نمک و ناز و گاهی هم کمی خوشگل و اینا ...
یک روز، همون سالهای اوّلی که آمده بودم، همسایهءسمت راستی ما آمد دم در و گفت که یک چیزی می خواد. یادم نیست کبریت بود یا چیز دیگه، از بوی الکلش داشتم خفه می شدم. بوی عرقش و قیافه وحشتناکش که دیگه نگو . راستش ازش ترسیده بودم. شاید بیشتر از یک سال بود که توی این خونه زندگی می کردیم ولی نمی دانستم که کسی هم در آن خانه ء بغلی زندگی می کند. ظلّ گرمای تابستان بود و متوجّه شدم که برق ندارد! از او پرسیدم که غذا خورده؟گفت نه. گفتم آب یخ می خواد؟ و تعجّب کرد. برایش یک فلاسک آب و یخ بردم.( که البتّه کار هر روزم شد!!) شمع و کبریت و غذا هم ... با ناباوری من رو نگاه می کرد. انگار من از مریخ آمدم . گریه کرد و من گفتم که باید بروم سر کار. شب که آمدم به عمو گفتم و گفت که گاومون زائیده!
چنان این خبر رو اعلام کرد که من فکر کردم دنیا به آخر رسیده. فردا شب که نصف شب در خانه مان را به شدّت کوبیدند و هراسان از خواب بیدار شدم و عمو لخت از اتاقش بیرون پرید و با سرزنش ِ من به سمت در رفت، فهمیدم که بی دلیل نبوده و این همان گوساله ای است که من به دنیا آوردم!
دیگر بماند که چها شد و چها نشد، خانوم که سابقاً مانکن (مدل) بسیار زیبا رویی بوده، معتاد شده بود و به این حال و روز افتاده بود. عکسها و اسلایدها و آلبوم هاش رو که نشون داد، داشتم دق بالا می آوردم. القصّه، این خانوم برای ما یک گربه و بچّه اش ر ا به ارث گذاشت و تا من به خودم بیایم عمو توی حیاط به اونها غذا می داده و بهشون عادت هم می کنه !ضمناً هر روز در ذکر نمکها و جمال و خصائص این گربه ها، داد سخن می گفت و من از آن طرف خطّ و نشان می کشیدم که چنین می کنم و چنان، اگر پای یک گربه به منزل ما گشوده شود ... این گربه ها هم از شدت تنفّر من به نوعی، باخبر شده بودند،و از چند صدمتری من رد هم نمی شدند ... و روز و روزگار به آرامی میگذشت...
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا اینکه یک روز ای-میل شکیبا آمد که بعله خاله خانوم ما، در اثر تصادف فوت شده ... ضربه چنان ناگهانی بود که تا چند روز کاملاً ناک اوت بودم و روی مبل افتاده بودم. یک روز که بی حال دراز افتاده بودم گربهء کودک وارد خانه شد، یک راست آمد و پرید روی مبل، و به آرامی خزید روی سینهء من! همانجا آرام خوابید و من هم خوابم برد، تا بیدار شدم همانجا خوابیده بود.به همان آرامی که وارد زندگی ام شد لطافت عشق را هم به زندگیم پاشید!
۲.این نسبیت لعنتی را که با تمام وجودت حس کنی، هیچ چیز، دیگه نه تنها کامل نیست که لذّتش هم نسبی میشه و قاطعیّت موضوع از بین میره.از طرفی خیلی سختی ها قابل تحمّل می شه.
۳. یه روزی رقیبت برنده است و یک روز دلت برای رقیبت می سوزه ..غافل از اینکه اینجا هیچ کس نیست جز اونی که فکر می کنه قدرت انتخاب داره!
۴. نمی دونم چرا اون چیزهایی که بقیه بهشون می گن "حال" اینقدر حال نمی ده که چیزهایی که بقیه بهش می گن "خسته"!
۵. دلم می خواد اینقدر سفالگر خوبی بشم که سنگ ... بسازم با طرحی که دوست دارم . فکر کن "چیهولی " یک سنگ قبر "جز جز" بسازه که از توی زمین عین شعلهء آتیش بیاد بیرون ...
۶. آبجوک من داره هی کاردستی درست می کنه. در کشوری که رنگ به نوعی ممنوعه و عقده شده، النگوهای رنگی درست می کنه... از جینگیل پینگیلهاش عکس گرفته و فرستاده، بهش گفتم از بافتنی ها و کیفهاش و بقیه پینگولهاش هم عکس بگیره ... عاشق روحیه اشم... و خیلی چیزهای دیگه اش!
(چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی...)
|
صبح یک چسب باز کردم و به همکارام گفتم چیزی ندارید بخواین بچسبونین؟ یکی شون گفت "پلیت های خودت" . یادم آمد که چند وقت پیش این همکارمون که وسایل رو آماده می کنه یک سری "پلیت" بزرگ مربع شکل را گذاشته بود توی ظرفشویی و یادش رفته بود که خشک کن رو قطع کنه. بعدش هم اینها توی خشک کن همه شون تغییر شکل داده بودند و وقتی آورد توی آزمایشگاه من کلّی ذوق کردم و بالا و پایین می پریدم. اون اوّلش خیلی ناراحت بود ولی بعد که ذوق من رو دید کلّی خوشحال شد. این اتّفاق دوباره هم افتاد. فکر کردم که می شه باهاشون یک چیز "جیز جیزی" درست کرد!
امروز از چسبه استفاده کردم و بعضی از اینها رو به هم چسبوندم. رفتم دنبال بقیه کارهام که یهو این پیرمرد چینی آمد وفکر کرد ریختند روی زمین و اینها رو از روی زمین جمع کرد!!!
نگاه کردم دیدم هیجده تیره امروز ، باید امروز رو بگذارند روز دانشجو نه شونزده آذر رو !!
من هجده تیر نبودم ولی اوّلین سالگردش رفتم کوی دانشگاه. جوّ سنگین و رُعب حاکم بر فضا را کاملاً می شد حس کرد. با قطع برق و میکروفون موقع سخنرانی الهه کولایی، و سر و صدای بچّه ها اوضاع داشت خیش خراشمان می شد. البته باورکنید به تعداد دانشجو ها، مأمور اونجا بود ولی بی لباس مأموری!! تلفنم رو که می خواستم جواب بدهم دو نفر دنبال من تا توی درختها امدند. ترسیدم. علیرضا شخصاً آمد دنبالم و تمام راه را غر زد. معلومه خیلی ترسیده بود که خودش آمد و فقط آژانس نفرستاده بود!! تمام نصیحت های بابام رو تکرار می کرد، با همون حالت . صحنه های زد و خورد، یخچال داغون و موتور آش و لاش و بقیه چیزهایی که بچّه ها یادگاری! از سال پیش نگه داشته بودند، اصلاً یادم نمی ره . راستی اینها را چطور نگه داشته بودند؟!
هر چند هیچوقت به "از دور نشستن و لنگش کن گفتن" معتقد نبودم ولی امیدارم یه فرجی از همین ستون دانشجو ها بشه، ما رو که از همون سال اوّل تخم! کشون کردند و بعد هم از سر ملاحظه کاری و آینده نگری و حساب فوق و دکتری و...نه، خداییش به خاطر نبود هیچ تشکّل درست و حسابی،و زر زر زیادی و بی برنامگی و بی اصول و نبود همه چیز یک کلام ... انرژی هامون ساکن موند و فقط به امور خیریه و فضولی گذشت!!
البته تا چند سال فقط تو خوابهام، کاماندو بودم و آدم!! می کشتم! تمام این کمیته و ستاد خبری و پایگاه گوزدرخونه قُرُق من بود تو خواب!!
به یک چیز ایمان دارم اگر تغییری باشه از دو طرف سوخت گیری می کنه :زنها و دانشجوها ... فتیله اش که روشنه تا کی دیگه بسوزونه و منفجر بشه!
۲. روزی زیرکی به ما پیام داد که "برو عشق کن " ! پرسیدیدم: با چه؟ فرمودند: با عشّاقت ...
عرض کردیم نمک بر زخممان می پاشید حکیم باشی؟!!
۳. دقت کردید یه وختهایی آدم از تنهایی کپک می زنه و حوصله اش سر میره و یک موقع های دیگه خاطرخواهات از سرو کول هم بالا میرن و گیج می شی چی کار کنی؟! از تو نیست. جدّی نگیر، تو هواست . مربوط به فصل جفت گیریه، خیلی جلوی خودت لُنگ پهن نکن!
۴. رفتیم موزه. جزئیّاتش بماند. سنگ دیوار موزه همان سنگهای پلّه ها و دیوارهای خونه مون در شیراز بود. اینقدر خنگ شدم که چند ساعت طول کشید... آنهم در راه رفتن یا برگشتن از توالت بود که تازه کشفش کردم!
۵. توصیه اکید بنده برای تمدد اعصاب: حمام یا استخر یا سونا . البته خلاقیت هم لازم داره.
۶. اوائل مزّه ء شراب رو دوست نداشتم ولی حالا فکر می کنم بی نظیره . باید از دوست جون ام تشکر کنم...