تبليغاتX
ترنجک >
الآن تقریباً هجده ساعته که سر کار هستم. (البته خدا اصولاً سر کار ما رو سر کار آفریده) .... به هر حال دارم روی مراحل اولیه یک پروژه کار میکنم که باید به شرایط بهینه اون اول دست پیدا کرد. و من الآن در اون مرحله هستم.

فقط یک ساعت رفتم مدرسه یک امتحان دادم و یک سر هم خونه که یه پتو بیارم با خودم اگه یه وقت خواستم این گوشه موشه ها یه چرتی بزنم.

فکر می کنید همینجور الکی دوای ایدز و سرطان درست میشه؟ یاماری کوری الکی کوری موری شد؟ ما هم با این چیزها سر خودمون رو گول میمالیم.  

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ترنج

دو ـ سه روزه که من شدیداً مشغول مطالعه، جستجو و معجون سازی بودم. عمو به طرز عجیبی فشار خون و کلسترولش بالا بوده ،طوری که دکتر بهش اجازه ترک کلینیک رو نداده بوده. به هر حال به اندازه یک اپسیلون تکانهای درونی خورده بوده و سریع دست به دامن برادرزاده اش شد.

من هم دوباره براش تجویز های قبلی رو کردم و یاسینهای قبلی رو (البته بلا نسبت اون) خوندم.

تا دیشب که معجونی ساختم و به خوردش دادم. امروز صبح زنگ زد با خوشحالی تمام که همه چیز عادی بوده و پرستارش گفته "پرفکت" !!!

حالا به من زنگ زده، با خوشحالی میگه که دیگه رژیم لازم نیست(!) و خوب شده!!!!!

می خواستم خودم رو آویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزون کنم.

امروز یه آزمایشی رو باید انجام بدم که حدّاقل هیجده ساعت باید بالا سرش باشم. رییسم واقعاً انگار حالیش نیست، قانون کار و اینجور خزعبلاتی هم وجود داره (البته من باید حالیم باشه ، یکی نیست بگه خودت هم کرمت می لوله هــــــا)

خوشحالم که دوباره برگشتم به حالت اصلی خودم + بعلاوه کمی تعدیلات در خواب، خوراک و توجّهات عدیده به سلامتــــــــــی و تن و بدن .

 عشق چیز عجیبیه ولی اگه قراره آدم رو از خودش دور کنه به درد همون ها می خوره که..... باهاش اموراتشون می گذره. ما نون شبمون و از این راه نمیتونیم در بیاریم قسط خونمون هم با این مزخرفات نمی تونیم پرداخت کنیم. احترام زورکی هم از کسی نمی تونیم بگیریم. (یکی نیست بگه ... بزنم تو سرش صدای مس بده) 

اون وقتا که یه جورایی داشتم خاطر خواهی رو تجربه می کردم، خودم رو کامل گذاشتم کنار. نشستم روانشناسی تربیت خوندم (که همون یکی از چیزهایی بود که منو متوجه خوش خیالی هام کرد). بقیه کتابام نخونده موندند، ظرفهام نشسته می موند. غذا یا بود یا نبود. لباسها که همه جمع شدند تادیگه مجبور شدم بشورم. سر کار حال و حوصلهء کار نداشتم. از اوضاع سیاسی بی خبر بودم. تقریباً (به جز دو تا) غذای جدید کشف نکردم. اصلاً یادم نیست چه کار می کردم.... که چی؟؟؟؟ خانوم زرتش قمسور داره میشه ... خانوم سیسانش بغورتیده و کَفَرپَتِش اَفتَرپُریده و جولَنتَگش پزرتِشکول می زنه.

ای بابا خواهر، سخت نگیر بالاخره یک وقتایی هم لازمه که شوصتُنگولی اِشتن قِزول بری.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج

چون همین الآن از خواب بیدار شدم اینو بنویسم، خواب دیدم رفتم ایران ،اینقدر تمدید پاسپورتم و عقب انراختم که حالا دو روز مونده به پرواز و و من هیچ کاری دیگه نمی تونم بکنم.

البته مدت زیادیه که من کلّاً خیلی سهل انگار شدم. از این حالت خودم بدم می آد. اینم پرو‌ِژه بعدی.

اون یک بود

۲- دیشب یه عروسی رفتیم که زیاد لان نمیشه راجع بهش چیز نوشت. در نوع خودش شو جالبی یود. آدمها موجودات جالبی هستند و این به خنده دار شدن این تراژدی کمک می کنه. اگه یاد بگیری که بخندی. اینم از اون چیزهایی که دیگه...

از اوّلی که وارد شدیم یه خانم وحشتناک لاغر و دیدم که کلّه ش برای تنش خیلی بزرگ بودو یکی از بزرگترین گردنبندهای دنیا به گردنش بود. تنگترین و کوتاهترین لباس دنیا رو هم پوشیده بود. دلم براش سوخت لابد هیچ آدم نزدیکی نداشته که بهش بگه خیلی بد سلیقه به نظر میاد اینجوری.(این تنها نظر من نبود و من کلّاً اهمیت نمیدم. ولی همه ی اینا رو گفتم که اینو بگم)

ولی بعد یه چیزی فهمیدم کاملاًمغایر با این!!

برم خیلی درس دارم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 6 قبل از ظهر توسط ترنج |

باید تمام خوبیها و خاطراتی که من توی ذهنم خوشایندشون کردم رو بردارم با همهء تحقیرها و لحظه های دردآور بگذارم کنارهم ..

 آنوقت من هم مثل تو می شوم.

 کاش می تونستی یک بار با چشمهای من به خودت نگاه کنی..

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 7 قبل از ظهر توسط ترنج |

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد    طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

حکایت تقدیر بود آنچه بر من و تو گذشت.

 شاید که پیشانی نوشت من بود : توبیایی و بشکنیّ و ببری همه چیز را.

ـ گفتی که زیر پلی یا هر جای دیگری ، به دیدنم می آیی...

ـ گیرم که بمانم و تو خسته از گرد راه و نامردمی بزیر پل بیایی... ماندن من برای تو شکوهی نخواهد داشت.

 ـ گیرم که هیچ مردی دیگر طعم بوسه ی مرا نچشد! به حال تو فرقی نخواهد داشت.

 ـ گیرم که باز گردیّ و ببینی نشان این دل به مهر تو باز می شود،تنها...

 نخواهی ستود ایستادنم را تو،امّا.

شاید اما ببینی روزی که سیمرغ تنم سوخته و خاکسترم بر باد حسرت رفته!

شـــــــاید آن روز لعنت کنی تقدیر را،شاید!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

چند سالی دیر آمدی، تو هم همین را گفتی... چند سال دیر کردی تا آمدن، حالا که آمدی ، ویران کردی و رمیدی از من ... مادرت به من گفته بود که تو دیوانه ای ، باور نداشتم

 نمی خواستم انگار باور کنم.

 گفت زنت که رفت تو دیوانه شدی...

رضا به من گفته بود که آنروزها مادرت می ترسیده خودت را بکشی ، از همه کمک می خواسته، طفلک، زن بیچاره ، دنیایش واژگون شده بوده آنزمان، لابد .

 یادم آمد روزهایی که دایی گریه میکرد در آغوش مادرم . شکستنش را و ناباوریش راخوب به خاطر دارم.

 در دلم گفتم میدانم چه کشیده ای ،نه کاملاً، ولی... حس میکنم ... با خودم گفتم من تو را به شوق می آورم و بال بستهء پروازت را باز میکنم.

چه خیال محالی ... 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

همیشه شروع هست و شروع ها قشنگ هستند.

 چرا شو نمی دونم ولی شاید آدم باید اینجوری تنظیم کنه که موتورش روشن بشه و راش بندازه. از اینکه اشتباه کردم ناراحت نیستم حتی از اینکه انتخابم (همچینی هم انتخابی نبود) ولی حالا  دیگه،انتخاب درستی نبود.ناراحت نیستم، حتی خوشحالم. خیلی وقت بود خیلی چیزها رو فراموش کرده بودم و بعضی چیز ها رو اصلاً نمی دونستم وجود دارند. که حالا می تونم پرورششون بدم.

چیزهایی که برام با ارزش هستند رو نگه می دارم و همینجور بذل و بخشش نمی کنم . واقعاً هستند آدمهایی که قدرشون رو بدونند و ازشون استفاده مفید ببرند نه اینکه زیر پا له کنند و خودشون هم بی بهره بمونند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

حضور انور منوّر حضرات و علمای عظام عارضم که این بندهء حقیر بی منّت از آنجا که همه جا این حسّ بشر دوستانهء کنجکاوی و به اصول کلّی رساننده اش گل می کند، به معیّت یکی از دوستان تصمیم گرفتیم که تحقیقی کنیم محقق و یافته ها و مکاشفاتمان را به منصهء عموم برسانیم.

دراینکه مشاهدات شخصی این جانبان تا چه حد با استماعات منطبق بوده و راویان اخبار به چه میزان خبط اخبار نموده اند،طومار زرّینی نگاشته در صفحه ی تاریخ، اثری جاودان بر جای گذاریم.به یاری ایزد منّان در این ولایت غربت احتمالِ انطباقِ افتتاح ِ صفحه ای در باب دوست یابی مقارن باتقابل ِثور خواهد بود ان شاءاللّه .

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی
چوگان حکم در کف و گويی نمی‌زنی باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی
اين خون که موج می‌زند اندر جگر تو را در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی
مشکين از آن نشد دم خلقت که چون صبا بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی
ترسم کز اين چمن نبری آستين گل کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی
در آستين جان تو صد نافه مدرج است وان را فدای طره ياری نمی‌کنی
ساغر لطيف و دلکش و می افکنی به خاک و انديشه از بلای خماری نمی‌کنی
حافظ برو که بندگی پادشاه وقت گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی

 

 

داشتم فکر میکردم برم سراغش؟ساعت ۴ صبح؟ این اومد....

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

جایی خواندم :"عنکبوت پس از هماغوشی با جفتش او را می خورد." تو عنکبوت دنیای من شدی که پس از اولین همآغوشی مرا بلعیدی،تمامی من را. جزء جزء اندام من را. من قدرت تو را در فریفتن ستایش می کنم. قدرتت را در بازی گرفتن و دست انداختن. من مسحور قدرتت شدم و هنوز هم به راحتی آنرا می ستایم. می خواستم که فریبت را بخورم.می خواستم که بیزاریم در تو به حسّی خواستنی بدل شود. می خواستم که با دستان تو به بازی گرفته شوم وبرای اولّین بار می توانستم بپذیرم کسی غیر از من بازی پردازی کند و من با حرکات دستانش و موج نگاهش ذوب شوم و باز شکل بگیرم.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

سعی میکنم دیگه زیاد خزعبلاتی که می نویسم رو دور نریزم برای کمک به حافظه ام که اثرات"pre آلزایمر" رو دارند نمایان می کنند. امروز می خندم به این نوشتهء یک ماه پیش که موقع تمیز کردن کیفم پیداش شد مثل جنّ بو نداده!

تنها راه ارتباط من با تو کلمات است. کلمات مثل جادّه ای مرا به تو وصل می کنند و تو را به من...شاید این نوشته ها از زیر چشم دیگران عبور کنند پس باقی را می سپرم به تخیّلات خودت. بگذار من در خیال تو تصویر شوم. تو خیال کن... تا من تصویر شوم ..

 من خیال تو را شکل میدهم و تو در من شکل می یابی.

گمان مکن که عاشق تو هستم !

 این تویی که مرا عاشق میکنی.

 (همین حالا تو پا ورقی: همین کلمات من و تو را از هم جدا هم کردند!!)

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

نمی دونم چرا با وجود اینکه می دونم هیچ چیــــــــــــــزی نباید خیلی هم عجیب باشه ، باز گاهی یادم می ره و همچین تعجب میکنم که تو گویی نه این آدم آدم  ِدو پاست و نه این عالم همون عالم خاکی ِ بی در و پیکر و بی حساب. بابا کی دیگه میخوای یاد بگیری که یادت بمونه از هیچی همچین شوکّه نشی انگار که تازه پریروز دنیا اومدی و هیچ وقت تو عمرت آدمیزاد ندیده بودی !!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

آواز تنهایی من به گوش تو نرسید...

هیچگاه....

آنگاه که در دلم آرام برایت لالایی میخواندم..

و از دور

 نوازشت میکردم...

وقتی کنارت هستم ،

به من قلم بده تا

تمام بوسه های عالم را ،روی تنت

تصویر کنم.

 

پنجشنبه ۱۰می ۲۰۰۷ برای ف.

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |