تبليغاتX
ترنجک >
http://sociovirtual.wordpress.com/2007/06/19/%d8%a8%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%af/
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

بیشتر مشغول درس و کار و خرید آخر هفته،آشپزی و تمیز کاری بودم. چه کیفی هم داره این آرامش آخر هفته وقتی دیگه با اضافات قاطی نشه و بیرون هم نخواد بری . امروز صبح(دوشنبه) یک امتحان رو از سر راه برداشتم و دیگه تصمیم دارم سریع امتحانهارو بدم برن. اینجوری خیالم تمام روز(شاید هم هفته) راحته.  

این همکارم چینیم یه چیزی آورده "ذاشته روی میزم که بخورم با یک پرینت همراهش (Iron Egg) خیلی بد مزّه بـــــود .  یازده تاست. نمی دونم چه جوری بریزم دور که نفهمه!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج

ما شالله اینجا اینقدر مشاور و روانشناس و عالم الغیب  و همه فن حریف زیاده که آدم احساس می کنه اینا کجا بودند تا حالا؟

قربون بزرگیت برم خدا که بنده هاتو ماشالله از خودت بزرگتر و داناتر آفریدی!

دستت طلا و کارت درست. تازه در کشف عظمتت عجب راهها و آدمهای برگزیده ای گذاشتی که خالص و مخلص و امینت شدند و با چه از خود گذشتگی ای می خوان کلید بهشت و گنجهای درونیشون رو به همه نشون بدن...

 فقط باید نشون بدی که خالصانه از خودت و مالت می گذری و همه چیز و فدا میکنی و از همه مهمتر برای چاشنیش اقرار می کنی که طرف بندهء خاص خداست و یه خوابی، الهامی، چیزی هم از عالم غیب اومده سراغت و تاییدش کرده !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج

باز به خوابم آمد !

ولی نمیدونم که با این کرختی ِبعد از خوابهاش چطور دست و پنجه نرم کنم !

لاغر شده بود،خیلی خوش تیپ، یک دست سفید پوشیده بود گفت ببین من دارم از تو تقلید می کنم(و با شیطنت خندید)  گفتم برو بابا تو اصلاً منو کاملاً فراموش کردی...

رفت از توی کمدش یک کارت آورد که طرح هاش سفید بودند و با یک قلم کمی تیره تر چیز هایی نوشته بود که به سختی می شد خوندشون.. اولش رو که خوندم دیگه نگذاشت ادامه بدم و منو بوسید ...

من بادست اشاره دادم که صبر کن. گفت کاریت ندارم مگر که خودت بخوای با من کاری بکنی... ولی شاید صد بار منو بوسید ... یهو صدای در گاراژ اومد ویکی اومد توی خونه و رفتیم ببینیم کیه. من اون طرف رو نمی شناختم ولی ف. دست منو کشید و گفت بیـــــــــــــــــــا اینجا ببینم .... بارون شدیدی می بارید مثل رگبار ...

داشت منو می بوسید که یهو یک عنکبوت خیلی بزگ قد یک گربه(پشمالو بود مثل عروسک،خیلی هم کارتونی. آدم دوست داشت بهش دست بزنه ولی یه جورایی هم می ترسیدم) از کنار تخت مون رد شد... گفتم ف. ایـــــنو ببین .. اونم گفت بی خیال کاریت نداره ... گفتم آخه این خیلی بزرگه بچه ها رو نیش می زنه .. گفت این چند نسل با ما بوده ... بعد یهو عنکبوته دهنش رو باز کرد . دندون داشت . منو آروم گاز می گرفت دردش خفیف بود و من اولش توجه نکردم. ف. می گفت خوشحالم که از تو خوشش اومده تو اولین دختری هستی که هم بچه هام، هم مامانم و هم این جونور دوستش دارند!

اون منو می بوسید ولی من دیگه از بوسه هاش نشئه نبودم از فشار گازهای اون موجود عجیب جیغ زدم و بیدار شدم!  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

فغان که حوصله ء تنگ تو بی مروت بود به وقت نیاز!

فغان که بوسه ات درمان بود و دریغ شد از این دل پر درد!

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ترنج

دو تا لغت هست که من بهشون یه جورایی حساسیت دارم: خیــــانت ، وفــــــــــــــــــاداری 

بابا من چه جوری باید بگم که اصلاً تو قاموس من اینا تعریف نشده اند. اصلاً معنی و مفهوم ندارند!!

ای بابا بی خیال دیگه. برو خوش باش . بگذار ما هم زندگی ِ کوفتیمونو بکنیم. یعنی چی هی پای بندی ، شرط شروط . ما اگه عرضه ء درست حسابی داشتیم اینجوری سرمون بی کلاه نمی موند چه رسد به چهار لپی (به قول پسرا) زید بازی !

اینقدر فرمولش ساده است که از سادگی انگار قابل هضم نیست، آرامـــــش ، فقط من آرامش می خوام. کار ندارم چه کار می کنی اگه وجودت و بودنت بهم آرامش بده همین کافیه. دیگه برو هر گلی دوست داری به سرت بریز.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/07/070709_shr-aids.shtml
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

ممنونم خواهر گلم برای کتابهای جدیدی که فرستادی.

نان سنگک مطالعه ای مردم شناختی، سید داوود روِغنی انتشارات اختران

شمس و طغرا ،محمد باقر میرزا (خسروی)

دیروز مهمون عموی تازه از سفر برگشته بودیم. من هنوز هوای ف. هواییم میکنه. دیگه هر چیزی بنویسم ثبت هم نمی کنم. کتاب جدید رضا قاسمی هم یافت شد و در حال مطالعه است. بسیار نثر مقبولی دارد بسیار (اوپس رها جان مرسی، ثلیث نه) سلیس !!،بسیار دلنشین.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ترنج |

Romanoff Sauce کشفش کردم. کجایی که ببینی (بهتره بگم بچشی )... اصلاً یادت هست چی بوده؟ معلومه که نیست. خدا آدم غد(یا قد) نصیب هیچ بنی بشر بی دردی نکنه.  

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج

http://edu.tebyan.net/textbooks/0098/index.htm
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج

باید برم یه جایی که خوابم نگیره .. خیلی درس دارم.
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط ترنج

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط ترنج |

یهو از دستم در رفت انگاری!

چه من یهو که صداقتم گل کنه دیگه آدرس وبلاگم هم لو میدم !

حالا چه خّبره انگار نه که فرمولهای سرّی فوق بشری هم توش نوشتی! بی خیال تو هم... کسی که خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه.

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

http://www.iranian.com/Diaspora/2007/June/Mazdak/index.html
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

پریروز  بارون خیلی شدیدی بارید. موقع برگشتن از سر کار ، همین که از قطار پیاده شدم ، یهویی انگار خدا کیفش گرفت که شیر آب روباز کنه بالای سر من! یهو همچینی بارید که نگو. از پایین که تا زانو پام تو آب بود و از بالا هم که شیلنگ خدا رو سرم!

 قاه قاه به خودم می خندیدم.

 تا برسم به ماشین یه نقطه خشک هم تو کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلّ بدنم نبود. صندلی ماشینم رو هم خیس کردم ،خلاصه دردسرتون همه جا رو به گند کشیدم چون .....

بگذریم.

 اون شب هم دوستم م. اومد پیشم و، هم یه سفارش جدید گرفته بودم که باید تمومش می کردم. تا نزدیکیهای دوازده روش کار کردم و تحویل دادم رفت. فردا صبحش دیدم که یا قمر بنی سعدون ابن وقی وقاص... نمی تونم جم بخورم، ولی باید می رفتم سر کار. این دانشجوی جدیدم استاد خرابکاریه.

رفتم سر کار ولی همین که رسیدم توی پارکینگ، گرفتم خوابیدم ،تو ماشین، بعد از یکی دو ساعت بیدار شدم و رفتم سر کار. شب که رسیدم خونه تا یه چیزی خوردم زنگ شلمان به صدا در اومد.... رفتم تو رختخواب و خوابیدم تا صبح (بیشتر از دوازده ساعت).

همه ی اینا رو نوشتم که اینو بنویسم یادم نره:

 خواب دیدم رفتم یه جای عجیب غریب. میگن بندر عباس ولی یه پول دیگه داشتن و یه زبون دیگه. به خودم میگفتم حتماً مراکشی یمنی جاییه....

قسمت دوم خوابم شیراز بودم تو خونمون ولی انگار اونجا خونه ی ف . اینا بود. مامانش بهم کلی گل خشک و تازه داد کلّــــــــــــــــــــــــی!!

 می گفت اینا رو ببر تو گل دوست داری، کلّی هم میوه. توت فرنگی،هلو، گیلاس، خلاصه اینقدر زیاد که نمی دونستم چه کارشون کنم. بچه ها هم از سر و کولم بالا می رفتند و خاله خاله می کردند. اینقدر بغلشون کردم .. اینقدر بوسم کردنـــــــــــــــــــد که دیگه نگو....  تمام این مدّت بر نگشتم نگاه کنم ببینم ف. کجاست. انگار که اگه می دیدمش باید زود می رفتم. اونم تو حیاط واسّاده بود و تو نمی اومد خدا رو شکر.

دیگه آخرش یادمه که من می خواستم برم ولی تو دلم می گفتم نمی تونم به مامانش بگم این همه میوه آخه حیفه خراب میشن. مامانش همه رو تو کیسه گذاشت داد بهم می گفت ببر دوست داری، بخور مواظب خودت باش ... کلی نازی و اینجور چیزا.... ف. هم نشسته بود سر میز و هی منو نگاه می کرد از اون نگاه های مو شکافانه و مکاشفه گرانه اش. یه لبخند معنی دار هم رو لبش. ولی من دیگه اومدم بیرون.

ولی بیدار که شدم یه حال عجیبی بودم، هستم هنوز..... 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج

دوره ی درمان تمام شد

استحاله ای بی پایان

سنگینی تحمل را خوب آموخته بودم،

 انگار

هاله ای مبهم از صورتت به یادم هست

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ترنج