نمی رسد به لاله گوش ِ ساحلت
بی سبب پر شور من، بی سبب موّاج ـمن بی سبب جاری من ....
قطره واره-بوسه هایت شوره زد بر لبانم .. خشکیـــــــــــــــــــــــد .. شوریــــــــــــــــد
هیچ آبی فروکش نکرد... عطش خواستنت را
رفتن ،
نماندن ،
دل کندن....
هوای این روزها...
دلم در این خانه مانده ...
هوای آن خانه قدیمی هم ، جا مانده ...
و باز یک جای جدید می خواهد...
یک بام و سه هوا ....![]()
_" به كجا چنين شتابان؟ "
گون از نسيم پرسيد .
_" دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان "
_" همه آرزويم،اما
چه كنم كه بسته پايم . . . "
_" به كجا چنين شتابان ؟ "
_" به هر آن كجا كه باشد بجز اين سرا سرايم. "
_" سفرت بخير! اما،تو و دوستي،خدا را
چو از اين كوير وحشت،به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها،به باران
برسان سلام ما را "
یی برنام ِی بود تو تیلفیزون که یی مجری شیکّّّی هم دُشت. بگمونم مثّ بچّه آخوندای ژیگولو بوووود.
هیشکی نفهمید ای آقُ زیر ابرو ور می داره تا ای آقـــــــــوی رادان که تخصص و فوق تخصصشون تو بند ـ ابرو ، گرفتن آآآآ متوجّه ی ای موضو (ع) شدن .... ها ننه!! همی جو الکی که نی ما بری همی چیا متخصص داریم!
امروز ساعت ۵:۳۰ صبح تلفن خانه مان به صدا در آمد!!!!!
می دونید وقتی آدم تو یک سرزمین دور دست باشه و بی خبر از عزیزاش بزرگترین وحشتش خبرهای بد شنیدن از اون دورترهاست (البته بعد از ترس بیکار شدن یا بی خانمان شدن ) گفتم یااااااا حضرت ابولوفا ....
سه سوت تلفن رو برداشتم ... بعله از راه دور بـــــــــــــــــود ولی ایران نبود ... خبر بد نبود خوب هم نبود....عجیب بود
آقایی بعد از سی و پنج سال زندگی مشترک به این نتیجه رسیده بود که خانمش به او خیانت می کند.
دست خودم نبود ولی قش کرده بودم از خنده.
(لطفاً اگه می خواید نظر منو در این مورد بدونین برینhttp://toranjak.blogfa.com/post-41.aspx)
حالا قاضی
که خودش به کلّ قضیه وفاداری و تملّکات انسانی مشکوکه که نمی تونه واعظ غیر متّعظ بشه اینجا گوز پیچ گرفته بود که ای آقا حالا چـــــــــــــــــی شده؟
ـ خانومش لباس زیر شیک و هم رنگ تو چمدونش داشته از سفر که برگشته !!
اینو به طور فعّال نظر خواهی می کنم . نه اینکه مهم باشه فقط از روی فضولی![]()
برای خودم هم مثل یک سئوال بزرگه که چی شد و چه اتفاقی در من افتاد که انگار یک دریاچه ( آبادانی بود نه همون یک سطل خودمون ) آب یخ ریختند روی این آتیش من و فیـــــــــــــــــــش ش ش ش همه چیز تمام شد از تو.
خوشحال نیستم ولی ناراحت هم نیستم (اصلاً نمی دونم کدومش باید باشم!)
واقعاً این نظریه درسته که ما آدمها به مقدار زیادی اون چیزی نیستیم که با خودمون و در ذهنمون حمل می کنیم.این ناخودآگاه برای خودش سر خود و بی اجازه کار می کنه و پس و پیش می ره.
شنبه شب تولّد خواهر دوستم بود. مادر ف. هم بود بچّه ها را هم آورده بود. الان گیجم و کلافه ، احتمالاً نوشته هایم چرت و پرتی بیش نیست ... فقط نمی دانم که چه اتفاقی می افتد و چه جرأتی در مردم ایجاد می شود که تصمیم به بچّه دار شدن می گیرند. ازآن شب وحشت زده شده ام. نمی دانم چطور بزرگتر هافکر می کنند که دارند محبّت می کنند ، یا زحمت می کشند ؟ ف. احمق ، مرده شور اون درسی که می خونی و اون فکری که نمی کنی و اینقدر فاکد آپ شده که نمی بینی چی داره به سر این طفل معصوم ها می آد. برو مشاوره ،برو یه خاکی تو سرت بریز!!!
من و آریانا داشتیم با هم بازی می کردیم بعدش هم داشتیم با هم یه چیزی می دوختیم انگاری داشتیم خیاطی یاد می گرفتیم. ف. داشت دوش می گرفت. از من انگار عصبانی بود. چیزی که یادم می آد این بود که من با لباس زیر دوش بودم و اون یهو انگار یخش آب شده باشه منو بغل کرد و بوسید یهو شیر آب از بالا باز شد و ویژژژژژ خیس آب شدیم و اون همونطور سفت منو تو بغل گرفته بود. بچه ها به هر دومون می خندیدند!!
یه جای دیگه ،یه وقت دیگه من و مشی رفته بودیم فروشگاه صنایع دستی کشور های مختلف ولی بیشتر چیزهای ایرونی داشت. فوق العاده بود. مشی داشت به من می گفت اون فکر می کنه که گشتی و کسی رو پیدا نکردی و حالا می خوای برگردی. نمی دونه گذاشته بودیش به حال خودش . بهش می گم اون منتظر تو بوده ولی باورش نمی شه.
گفتم مشی جان اگه اینقدر بد بینه ، من چه کار می تونم براش بکنم؟ ما به هر حال عمرمون داره میگذره...
اومدیم بیرون بارون شدیدی گرفته بود. گفتم شما اینجا باش من برم از ماشین چتر بیارم. تا به ماشینم رسیدم خیس آب شده بودم!
برگشتم مشی دست گذاشت رو دستم و گفت تو خیلی مهربونی!
آهان چی شد که بیدار شدم؟ خواهرم تکس زده بود "قربونت برم الهــی ،خوبی؟" ساعت دو نیم نصف شب ما !!
رفتم پای کامپیوتر و یه کم باش چت کردم . برای ف. هم نوشتم که داشتم خوابش رو می دیدم. امروز کلّی فحش می خورم ولی چه اهمّیتی داره؟
چند وقت پیش برای یکی از درسهام باید می رفتم دادگاه و یک گزارش می نوشتم. از آنجا که باید سریع برمی گشتم سر کار، نتوانستم مدّت زیادی آنجا باشم و یک هم کلاسی نازنین قبول کرد که ما بقی قضایا را برای من تعریف کند. حدود سه ساعت ، آنجا بودم و قسمت اعظم این وقت برای تعیین و انتخاب هیأت منصفه صرف شد.
در راه برگشت از دادگاه تا خود محلّ کارم اشک ریختم !
ــ مسخره نیست!
باید یک بار،دادگاهی در ایران ببینی یا بهتر بگویم پشت درش انتظار بکشی ...
(تا بعداً احکام احمقانه اش را بشنوی!)
ولی بیچاره تر اون کسیه که زیادش رو داره. به همون نسبت هم نمیتونه مطمئن باشه که طرف او را برای خودش می خواهد یا نه؟
من وقتی با کسی قاطی می شم یا می خوام بشم تو دلم به خودم می گم ببین این آدم سرطان می گیره،ورشکست میشه و هی باید دائم کونشو بشوری و باهاش هنوز هم مهربون باشی. آیا می تونی؟
اگه تو دلم به خودم راستش رو بگم یعنی با همه این شرایط می خواهم که باهاش باشم، ادامه میدم.
مثل عشقی که به افراد خانواده ام دارم. من تقریباً هر چیزی خواستم(از نظر مادی) داشتم و این رو هم در زندگیم عملاً تجربه کردم که جایی پول به هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیچ دردی نخورده ولی درایت و تحمل و دوست داشتن چرا. من دلم می خواد همون صداقتو مهربونی ای که از خانواده ام گرفتم و توش بزرگ شدم رو با اخودم ببرم و به بقیه هم بدم. همینطور که الان در این فضایی که هستم همین خونوادهء کوچیکی که اینجا دارم ،شادی به نظر می آد که معمولیه ولی به دست آوردنش خیلی آسون نیست.....
دوستی داشتم که دستی در شعروشاعری یا به عبارتی گویاتر، ترانه سرائی داشت. علاقه مند به امور پیشرو و انسانهای صاحب نام در هر زمینه و حرفه ای.جوان و به زعم بنده ظاهری قابل توجه و تأمّل،صد البت گیرا . به نظر صاحب تفکّر و تلاشگر در یاد گیری امور، با قدرت فراگیری،ضبط و جذب نسبی بالا(در چندین زمینه ء منقول و نامنقول)!
زیادی تعریف کردم که خواننده از ابتدا دچار این وهم نگردد که نگارندهء حقیر خصومتی با فرد مورد نظر دارد! البته بی تردید اختلافاتی هست و دلخوری هایی در پی آن، منتها مقصود از نگارش این خطوط صرفاً انتقال مطلب و روایت ماجراست .
این دوست نازنین به تازگی به شهر ما هجرت نموده، ساکن این خراب آباد گشته بود، به علّت العللی که چیزی نیست مگر دلدادگی و صد البته در مجاورت آن، کسب شهرت که حصول هر یک از این دو نیکوست و هر دو ، فَبه المُراد !
بنده هم که بیکارالدوله ء زمان معاصر تشریف دارم و فضول باشی ِ محل، پایِ درد ِ دل خواهر نیمه شرعی خود جلوس نمودم و دل به قضایای ما وقع سپردم . که ای خانــــــوم دل سنگ برای ِ زیــرِه آب می شد. از بلاهایی که مادر شوهر آینده و خفت و خوارئی که بر سر این دختر سر به زیر و بی کس، در مواجهه با آن مادر فولاد زره دیو متحمل شده ، تا درد عشقی که بر جان می کشید ، داستانها شنیدم و خنده ها کردم و به همراهی اشک هایی نیز در دل ریختم!
از قضا خانوم والدهء آقا به بهانهء نخود سیاهی آقا زاده راروانهء بازار می کند. دختر رابه کناری می کشد و فخر عالم زمان را به چارقد صبیهء محترم ما میبندد که ای گیس بریده برو مدرکت را به در کوزه بگذار و آبش بنوش. که دکتر(آقازاده) مرتبه و شأنش از تو بس بالاتر و والاتر می باشد.
که ما سالهاست ساکن فرنگیم و نمی دانیم سفره چیست و به یاد نداریم هیچ که پای سفره ای جلوس کرده باشیم و کذا و کذا... تو در دهات و سیاه چادر بوده ای و ما النگ و دولنگ و فلان و بهمان !
پیــــف ! پیـــــــف!
داستان بدینجا که رسید از خنده روده بر شده بودم و برسادگی صبیّه باجی، متأثر. از تأثّر و تألّم و دردِ هجر معشوق ،دلسوزان به فکر چاره اندیشی افتادم تا دردی دوا و مرهمی بر زخم این بی نوا باشم!
داستان قضیه ء گیس و گیس کشی نبود ولی حریف قَدَر بود. (دنباله را در آتیه ای نه چندان دور به حول و قوه ء الهی مرقوم خواهم داشت)
احتمالاً هردوی اینها اسم یک پرنده است و احتمالاً اسم قُمری! نمی دونم "یا حق" هم همینه؟!
برای پیدا کردن پلخمون رفتم و چند تا وبلاگ مشهدی پیدا کردم. چند تا لغت جالب دیگه هم پیدا کردم که از این به بعد می خواهم که تمرین کنم و به کار ببرم!
دلنگون: آویزون (من از این لغت در مواقع خاصّ زیاد استفاده می کنم.)
میلان:کوچـــــــــــــــــــــــه
چلغوز : یک نوع آجیل شبیهِ بادام (فکر کنم بیشتر جاها به پشگل ِمرغ میگویند چلغوز!)(به نقل از بالاترین البته!)
(آخه آدم حسابی مرغ که پشگل نداره، میگن گه مرغی)
این آخری رو خیلی دوست داشتم!
برای من زیاد پیش می آد...
کمک کنید یک واژه برای این حالت پیدا کنیم یا بسازیم... مثل بَرگشخَطَرَه بر وزن هوخشتره !
برگشخطره امشب من این بود :
با پــِلَخموُنِ نگاهت چُقَکِ دِلَمُو زَدی .......
برای یک هفته سیر در هپروت "ما را بس" !
که همیشه در من
یاد آور می شوی
و من
چه فراموشکارتر شده ام،
این روزها!
گــــَـــــــز می کنم، حوالی دریاچهء آفتاب
می پرسم حال مرغابی،
لاک پشـــت ...
شاید،
گذشته،در حال
تکــــرار شود
شاید تو روزی از صداقت سبزه،شرمســــار،
قی کنی
اعتراف آبی دریا را !

باز به خوابم آمد ولی من حتی یک نگاه به سمت او نکردم. کسی می گفت او کجاست و چه می کند. انگار می خواست من برم سراغش. انگار منتظر بود ، بچه ها را برده بود بستنی فروشی.کسی می گفت آنجا آبادان است.
لباس سیاه پوشیده بود انگار.
یک بار رفتیم یه جایی بازدید و من تا چشمم به یک (مثلاً مجسمه افتاد) نفسم واسّاد! سازنده اش رو می شناختم . همیشه تحسین اش می کردم و کارهای جدیدش رو دنبال می کردم. از ایران همیشه آرزوم بود که یکی از کارهاش رو ازنزدیک ببینم.... و حالا اینجا جلوی من خودنمائی می کرد... می تونم اینجا بیشتر از ۲۴ تا عکس بگذارم که در ساعات مختلف شبانه روز گرفته شده.
همونجا به دوستام گفتم من باید اینجا کار بگیرم که هر روز اینو ببینم.... اینم یه مدل دیگه ازشیفتگی های من!


«هنگامیکه گفتگویام با او پایان گرفت [...] از او دربارهی درس تلخ و دردناکی که از امام الحرمین جوینی به یادگار مانده، پرسیدم؛ اینکه از اشتغال به علم کلام پشیمان بود و میگفت اگر میدانست کلام او را به کجا میکشانَد هرگز به آن اشتغال نمیورزید و آرزو میکرد که کاش به ایمان پیر زنان نیشابوری بمیرد، [شبستری] پاسخ داد: «نه من از اشتغال به علم کلام پشیمان نیستم. من از کلام شروع کردم و به دینشناسی رسیدم و اکنون از دینشناسی هم عبور کردم و بیشتر خود را مفسر متون دینی میدانم. دیگر خود را نه متکلم میدانم نه دینشناس. یک متعمق در متون دینی هستم.» از این جواب قانع نشدم بوالفضولانه پرسیدم بر سر آن ایمان چه آمد؟ مضمون پاسخاش این بود: ایمان من چیزی بود که در کف دستام بود و محکم به آن چسبیده بودم تا از کفام نرود. اما در لحظهای دستانام باز شد... و اکنون چیزی در آن نیست. اما دستانام همچنان به نشانهی طلب گشوده است و ایمان برای من در «طلب دائمی» معنا میشود.»
از لحاظ جامعهشناختی، روشنفکران دینی، که نیمیشان ز ترکستانِ کفر و نیمیشان ز فرغانهیِ ایمان است، به وجدان جامعهی به مارماهی مانندهی ایران امروز، که نه این تمام است نه آن، بیشتر نزدیکاند تا آنان که به دل،یک،دلهگیِ مومنانه یا کافرانه فرا میخوانند.
همیشه گفته اند که از آدمهای پر رو و بی چشم و رو پرهیز کن ولی اگه این آدمها یهو بشن همون مرغابی ِ معروف ، اونوقت چاره چی میشه؟
گاهی بد نیست بعضی نامها را به خاطر بسپرید و سرنوشتها را دنبال کنید.
شاید یک روز یک رأی من و یک رأی از تو، سرنوشت ملّتی را تأیین کند.
پس با اهمال و بی توجّهی و کم حافظگی توجیهی برای آن نیاوریم!
oops، لو رفتم.......................................،یه جورایی البته!
به این وبلاگ باید گفت سوتـــی ِ عاشقانه !
اشکال این جور نوشتن ها یکی این است که نا گفته های غیر قابل مکشوف شدن رو لو میده. شاید هم رغبت کشف و شهود را زائل بکند، یا جایی برای تصویر سازی ثانوی باقی نگذارد.
برای خودم این دوره ء (خاطر خواهی از نوع شیفتگی توام با هوس) بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــیار قابل تفصیر و تفکیکه. انگار که ویروسی آمده تو را احاطه کرده و بعد از طی یک دوره درمان از تنت بیرون رفته باشد.
باکی نیست ازاین ذهن کودکانه و قالب بزرگسالانه، باکی نیست از این بلبشوی بی دلیل و بی منطق و آشفته . باکی نیست از این تردید ها و ترددها. باکی نیست ازاتهام به سکون و جا ماندگی...
حرفهایــــــــــــــی
که دیگر به یادم نمی آیند
نگاهی که در پس لحظه،
گم شد ....... بوی تنت
همآغوش نسیان است ، اکنون
حرکت دستانت،
در خاطره ء باد،
سکنا گزیـــــــــــــــــــــــــــده ، آرام...
عطر نفسهایت ،
با بوی غروب
رنگ باخته .... ،بی اثر
عطش دیدنت ،
امّــــا،
در روزمرگی ، ناپدید
زیبایی کلامت،
به باران لعنت،
شسته !
گیجی هوس،
به بلوغ عقل
تن داده!
عاشقی ِ بی دلیل،
رسوایی ِ بی مقام !