یک نفس راحت کشیدم. گوشی رو که گذاشتم به بابا زنگ زدم. انگار خونه نبود و من براش پیغام گذاشتم. .... بابـــــــــــــــــــــــــــــــــا، سلام منم .... یک آن اومدم دهن لقّی کنم و بگم "بذار عرق سفر مامان خشک بشه بعداً برو زید بازی..." ولی یک آن به خودم گفتم از این شوخی ها باش نکنی ها، فکر می کنه از نظر ما اوکی ِه !!
گوشی رو که گذاشتم فکر کردم کاش یه وسیله ای اختراع بشه مثل لوله باز کن یا از اون پمپ هایی که باهاش راه آب باز می کنند. قلبم احتیاج داره یه کم "فراختر" بشه! مُردَم از دلتنگی...
دیروز رها بهم زنگ زد و گفت سلیس رو با چه "س" ای می نویسن؟ دیدم ای داد بی دود "سه کردم" که! نوشته بودم ثلیث! (به عربی می شه لابد "سه کردن"،مُثلّثُن،مَثالیث!)
(توضیح برای تهرانی های عزیز که هر چه از دایره لغوی شون بری بیرون با یه حالتی می گن این چی بود دیگه؟یعنی چــــــــی؟با (نازی در خور، بخونید) اِه شما به ... می گین ... ؟ !)
سه کردن مثل سوتی دادنه...
راوی مدّعی بود که برای هر چیزی فرشته ای وجود داره
، (یا بهتره این طور تصوّر کنیم) واگر برای این فرشته ء نگهبانِ (البتّه) مهربان نامه بنویسی
و دیگه موضوع رو بسپری به اون، به حرفت گوش می دهد و روءیاهات به واقعیّت بدل می شوند!
(البته این با همون قضیهء توکلّتُ علی اللّه خودمون هم انگار یه شباهتهایی داره، بعضی ها هم می گن باید ذهنت رو از یک چیز آزاد کنی و با انرژی هات راهشو سد نکنی تا بیاد طرفت، تازه همه اینا مشروط به اینه که:"اگــــــــــــــــــه قسمت باشه"!)
من از امروز برای فرشتهء بازگشت،اتصال، وصال، چه می دونم پیدا کردن گمشده،باز گرداندن غایب، عشق بی ازدواج، وصل بی دردسر ،شادابی بی دلیل ،دوستی بی تعهّد می خوام نامه بنویسم، اگه راست در اومد همین جا می نویسم که چی آرزو کردم!
برای فرشتهء کادو، گل و بوس هم همینطور !
کتاب اول خیلی جالب بود. نمی دونم سایر شهرهای ایران هم دارند؟ اینو هم می شه "سرچ" کرد.
فعلاً امروز رو خدا به خیر بگذرونه که از ۸-۹ صبح تا الان که نزدیک ۲ ظهره ، من یک بند دارم این کار رو می کنم...![]()
وای رئیسم!
همینطور که داشتم صابونها رو بو می کردم دیدم : یا ابوالمُرادِ لا مَکانِ بَد مَصّبِ بی دلِ بی انصاف !
برای چند ثانیه فضا عوض شد و من یک حال عجیبی شدم. چند ثانیه طول کشید که قضیه رو بتونم حلاّجی کنم و بفهمم که من یهو چم شد؟!
این بوی عجیب و قوی ، بهار نارنج بود که به قدری طبیعی و قوی بود که انگار همین حالا داری در باغ دلگشا قدم می زنی. ( این جُ ر ِ دیگ شـــــــــرمنــــده ، بُ یَد بُ ل َجی شیرازی بین ویسّــــــــــم! )
صابون ، برای دوشهای هر روزه یا یک روز در میان و گاهی روزی دو بار به قدر پنج ماه دوام آورد که حتّی احتساب مسالهء اقتصادی را خفه خان می دهد به ضربِ سه سوت!
البته نا گفته نماند که این بو به قدری قوی بود که از راهروی حمام می شد اون رو استشمام کرد و به قدری ملایم بود که اصلاً سر درد نمی آوردو می شه گفت که به عنوان خوشبو کننده هم در واقع کار می کرده ... آره! (لطفاً یکی بره به کارخونه اش بگه که من چه تبلیغی دارم براش میکنم)
مِن بعددردسرهای صابونی ِ من شروع شدند.
دیگه از اون مارک صابون نمی آرند و من هر چی بعد از اون خریدم به اصالت بوی صابون اولی نبوده!
چرا اگه از کسی بپرسی تُرکه، بهش بر می خوره (صد تا هم نثارت می کنه) ولی اگه بپرسی (با صدای نازک بخونید یه کم هم عشوه مندانه واسه چاشنی اش):"شما آذری هستیـــــــــــــــــــن؟" خیلی هم خوشش می آد ؟
یه دوستم رو که از دوره دبیرستان با هم بودیم را مدتها پیش پیدا کردم ولی دیروز واقعاً پیداش شد!
تا حالا براتون پیش اومده که کسی رو دوست داشته باشید و خیلی هم دلتنگش بشید یا یهو دلتون هواییش بشه؟ یا حتی اونهم نه ، ولی یک چیزی ببینید . به یاد کسی بیفتید و بگین کاش فلانی الان اینجا بود؟ من زیـــــــــــــــــــــــــاد...
ولی تا حالا شده که بگذارید زمان دوباره به هم وصلتون کنه؟ باز هم من زیاد....
و چه حس عجیبیه این دوباره های دور از ذهن ...
تاریکی مهمان است،
تو هم بیــــــــــا !
به او بر نمی خورد....
دل که بگشایی،
هم رنگ اویی
زبان اما، مگشا ،
که صد رنگی، به او،
نمی آید
این نیّات پنهان در پرده و سرّ خفیّات ،آمال مستتر در لایه های اندرون و سخنان لفّافه پیچ ِ راز آلود، این کشمکش کشف و شهود و بازی موش و گربه ، کلّهم همان قایم باشک زمان کودکی است که رنگ و لعابی دیگر به خود گرفته است و ره به باب دیگری می گشاید و وصالی مغایر می طلبد.
راهزن خیال دیگری است که نافذ به روزنی پیچ در پیچ، نقب می زند تا راهی بیابد، چون موری سر در گم به سیاه چالی بی انتها که می پوید به سر ، تا نه که ران، بلکه ناخن ملخی بیابد.
طاووس نری است که پر ِدُم گسترده تا بربایاند، .....
جادوی گشایش و وصال مثل ورد علاء الدین، غول معشوق را به سحر جذبه و تجذیب می کشاند. اینجاست که هم جوان و هم پیر هر دو آینه می جویند و خشت خام را برای آنها که از دل باختن می هراسند تحفه می برند!
محاسبه در ابتدا و انتهای این بازی نه بی معنا که بی وجود.
جعبهء نا گشوده را نظاره کن آنگاه که بازی میدهد ...
پشتش بلافاصله می پرسند :"راستی حالا کجا کار می کنی؟؟؟
"درس چی؟چی می خونی؟ پی اچ دی می خونی؟ پس چه کار می خوای بکنی... وقتی ببینند راستی راستی داری جوابهای واقعی می دی و پرت و پلا نمی گی (می فهمن که داری آدم حسابشون می کنی..) یهو می گن حالا واسه چی اینقدر کار می کنی مگه در آمدت خوب نیییییییـــــــــــست ؟( با همدردی بخوانید این قسمت رو) ....
خوب اصلاً می خواستم از اول اینو بگم: تو یه مقاله خوندم که زنان شاغلی که،کار هایی با استرس بالا دارند ، کمتر به سرطان (سینه شاید) مبتلا میشوند! ( ولی عوضش از سکته یا دق می میرند)
از این به بعد اینو میگم...
مثل همکارم که می گفت اصلاً دلتنگ درس و مدرسه نمی شه و یه جورایی می خواست بگه دلش برای من می سوزه .. بهش گفتم من اینقدر خوشم می آد.. شب تا صبح بیدار موندنها و نصفه درس خوندنها و استرس امتحانو همه اینا یه جورایی کیف میده ... به قول خواهرم تو هم یه جورایی خود آزاری داری!
رنگ زدن را با ماسک گل و جلبک همراه کردم و تو این فاصله برای اینکه وقتم تلف نشه شروع کردم به مرتب کاری کابینت. بعد از دوش طبق معمول کیف میده بری یه دراز بکشی و زیر پتو گرم شی.. به خودم گفتم فقط ۵ دقیقه.. دراز کشیدن همانا و جلوس آقای پوکی و لمیدن روی پای ما همان(با صدای کش دار بخونید) ... من که دیگه دلم واسش آب شده بـــــــود، گفتم گور بابای کار...
با هم خوابیدیم و طرف های ۱۰ بود که دیگه با عذر خواهی و احساس گناه شدید بیدارش کردم که بگذاره مامان بره سر کار. آخه مگر نه اینکه قسط ماهیانه و این همه مخارج برای اینه که آقا از اقامتشون در خونه شخصیشون لذت ببرند؟ یه روزایی که کار نمی ریم احساس می کنم که کمی براش سخته و گاهی میره اتاق پشتی تمدد اعصاب کنه ...
توی محل کارم ثبت دقیق زمان برای اغلب کارها لازمه و من دائم از همکارها می شنوم که اِه کی ۲۰۰۹ شد ما خبر نداریم!
" خودم آخر اینترنتم ، نمی خوام مردمم آلوده بشن" !!
بابا ای ول یارو به صابخونهء ما گفته زکّی!
| تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز | هزار بازی از اين طرفهتر برانگيزد | |
| بر آستانه تسليم سر بنه حافظ | که گر ستيزه کنی روزگار بستيزد |
امروز صبح با هول عجیبی از خواب بیدار شدم. در خواب انگار که من می بایست یکی از نمایشنامه های بهرام بیضایی را بازی می کردم ولی تا لحظه شروع من از متن نمایشنامه بی خبر بودم... از سر کار رفته بودم آنجا که برویم به یک سالن بزرگتر ولی نرفتیم . من لباسهام رو با خودم برده بودم و دقیقاً تا پیش از شروع برنامه داشتم با صبر و حوصله حمام می کردم و پاهامو تیغ می زدم پشت سن یک استخر و حمام سونا بود و یک دوش. اوّل فقط می خواستم دوش بگیرم ولی عموبا تعجب پرسید جلوی این همه آدم می خوای حمام کنی؟ گفتم خوب آره همه حمام می کنند، حالا فوقش منو لخت می بینند ! ولی بعد که خودم چشمم به چهار تا از همون "آدمها" افتاد بقچه بندیلم و برداشتم و رفتم پشت سن.
وقتی آمدم لباس بپوشم دیدم ای داد بی دود لباس رو عوضی برداشتم . به هر حال پوشیدم و رفتم تو. به اقصا گفتم روسری ات رو بده ... تا منو دید دوزاریش افتاد که این چیزی نبوده که می خواستم بپوشم.. برنامه ما به دلیل دیگری کنسل شد و من یک نفس راآآآآآآآآحت کشیدم. ولی یک دفعه یک حسی منو کشید به سمت میکروفون.
همون لحظه یه دکلمه گفتم (فی البداهه) . پیش از اینکه تموم بشه ف از سالن زد بیرون . نمی دونستم اونجاست فقط حس می کردم که اونجاست ...
بیدار که شدم هنوز حال و هوای شرت و شاطری داشتم و یه قلم و کاغذ برداشتم و نوشتم.بعد رفتم دوش گرفتم، وقتی برگشتم دیدم پوکی خان کاغذ رو جویده و جر وا جر کرده...
قربونش برم!
تحمل نداره ببینه مامانش به غیر از اون یه وقت حواسش جای دیگه ای سیر و سیاحت کنه!
دوّم اینکه فرزانه (یکی از آشناها) زنگ زد و گفت بیا شله زرد پزون داریم و ما هم رفتیم هم بزنیم . چندان علاقه ای به خوردنش ندارم علی الخصوص که این یکی رو وحـــــــــــــــــــــــشتناک شیرین کرده بودند و سر آشپز یک خانوم سوپر عشوه ای و با ناز و ادا بود. سهم مامان ف رو گفتم من بهش می دم. فرزانه تلفن زد و خونه نبود. براش پیغام گذاشت. شب من و مرجان بعد از اونجا رفتیم درس بخونیم. از در خونه شون هم رد شدیم. تا حدود ۴ صبح درس خوندیم (مثلاً)... رفتیم خونه و چون باید عمو رو از خواب بیدار می کردم تا ۶ بیدار موندم. بیدارش که کردم، خودم خوابیدم. ساعت ۹ بیدار شدم و شروع کردم به شیرینی پختن. توی یه ظرف گذاشتم که براش ببرم . از اونجایی که آخرین بار که دیدمش گفت که ترشیم رو دوست داشته و داره تموم میشه، بقیه تغار ترشی رو هم خالی کردم تو یه شیشه و گذاشتم کنار . ساعت ۱۱:۳۰ زنگ زدم بهش که براش اینا رو ببرم.
گفت عصر می خواد بره شب شعر و من ببرم براش اونجا. گفتم آخه من معلوم نیست بتونم برم. گفت عیب نداره بگذار دم در بدن به اون یارو که بلیط میده و بگو مال فلانیه! گفتم آخه ۳-۴ تا ظرف کوچیک کوچیکه، یکی که نیست، هم حملش مشکله و هم ظاهر جالبی نداره.گفت عیبی نداره.
به هر حال من نبردم. و نمی برم !
این اَفرنگِ پررنگ،اصلاً چنگی به دلِ ما نمی زند که همان سولِقانِ وطن و دیدار ِعزیزان بس خوشایندتر و دل پسندانه تر می باشد. به قولِ مامِ گرام "قربونِ چشایِ بادومیت"!
اینها همه اش نشونه است ،نشونه اینکه دیگه نباید آخر وقت چیز خورد... به خودم می گفتم ببین دیگه رژیم مژیم نمی گیـــــــــــــری
، اینم نتیجه اش! غضب الهی
اینجوری میاد سراغت!
می خواستم در تقدّس اول مهر سخن سرایی کنم که درست با این قضایا و بلایای دیگر مصادف شد و از دست رفت. راستش مستلزم یه وقت و حوصله حسابیه که مفصّل بنویسم ولی فقط اینو بگم که دق بالا نیارم و چشم بچّه ام چپ نشه
، اوّل مهر سالی که من اوّل دبستان بودم یکی از قشنگترین روزهای زندگی من بوده که مصادف شد با به دنیا آمدن آرش!
(بگذریم که وقتی گفتند بچّه پسره کلّی عر زدم که من خواهر می خواستم ..
) ولی تقریباً مهمترین اتفاق زندگی من تا سالهای بعد بود
...بیچاره خواهرم
مهم بود ولی کشفش برای من مهم تر و با ارزشتر و ماندنی تر از آمدنش بود
...ماجرا رو یه روز سر فرصت مفصّل واسه خودم می نویسم. باید از مامانم کمک بگیرم دریادآوری بعضی چیزها
...
اینو اونی که باید بفهمه ، اگه بخونه می فهمه که خطاب به اون عرض می کنم. بقیه اگه به خودشون گرفتند لطفاً یک ای میل به بنده بزنند من آدرس تماس چند تا روانکاو و روانشناس و مشاور و روان درمان بدم خدمتشون!
میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که:آخه خدا؟ این چه وضعیه آخه؟ ما
یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! بجای لباس و
ردای سفید، همشون لباسهای مارکدار و آنچنانی میپوشن! هیچکدومشون از بالهاشون
استفاده نمیکنن، میگن بدون بنز و بیامو جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم
شده، یکی از همینها دو ماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم
از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پره از
پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی میکنن و
هاله های بالاسرشون رو به بقیه میفروشن!
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستن و بهشت به همه
فرزندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان
بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!
جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان
نفس نفس زنان جواب میده: جهنم. بفرمایید؟
جبرییل میگه: آقا خیلی سرت شلوغه انگار!
شیطان آهی میکشه میگه: نگو که دلم خونه. این ایرانیها اشک منو در آوردن به خدا!
شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو میکنم اینطرف، یه آتیشی دارن اونطرف به پا
میکنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...حالا
هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو
خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!
امروز دوستم لینک وبلاگی فرستاد که شعری در آن بود...
از میر محمّد می گفت...
خوابهای من زود تعبیر می شوند.. انگار من در خواب به پیشواز فرداها می روم.. انگار خوابِ من زودتر از بیدارم عجله دارد و زودتر می داند فردا چه می شود...
مثل آن شب که دو شب پشت هم خواب(ف) را دیدم و روز بعد دوستم زنگ زد و گفت که او را دیده، نشسته بوده در "سنترال مارکت" کتاب می خوانده. گفتم یه چیزی بگو، یه نظری بده که از چشمم بیفته، خندید و گفت چاق شده بود... گفتم(با لحنی پر از شوخی) وااااااای قربونش برم تُپُل ِ منه ! هر دو خندیدیم...
امتحانش مجّانیه. من الان می تونم یه کاری کنم که در حال خوندن این مطالب حالت خراب بشه یا اینکه نه یهو یه "بوست" انرژی بگیری و پشتک وارو بزنی ... این ای میل هایی که هر روز می گیریم در وصف خدا و سختی های زندگی و داستانهایی که آخرش می گیم: آآآآآه ه ه از همین دست هستند به نوعی...
(ولی خوب اگه آدم تو مود همونها هم نباشه همه رو "دیلیت" میکنه و یه لیچاری هم حواله آسمون ...)
بگذریم .. می خوایم تمرین خوش شانسی بکنیم با هم ببینیم این "شامس" سراغ کدوممون زودتر می آد !
۱- ریسک پذیر باشید، همیشه همه چیز راحت به دست نمی آد. بدترین حالت را در نظر بگیرید واگر خیـــــــــــــــلی بد نیست ریسک کنید. آخرش فوقش چی می شه ،ها؟
۲- با اعتماد به مردم شروع کنید. همه این حس رو دوست دارند که ببینند بهشون اعتماد شده. اگر از اون دسته آدم هایی هستید که به زمین و زمان شک دارند و همه رو با عینک بد بینی می بینید ، یاا ز اون دسته که معتقد به تنها کار کردن هستند ، اونها که شعارشون اینه که اگه شریک خوب بود خدا واسه خودش شریک می گرفت، اونوقت شانس موفقیتتون کمتر می شه ، کمتر ولی نه غیر ممکن!
۳-نقاط قوّت خود را شناخته ،با آنها شروع کنید و پیش بروید. هر کس البته نقطه ضعفی دارد ولی آن را نه رو کنید،نه درباره آن فکر کنید و نه اجازه دهید که شما را بازی بدهد.
۴-بیشتر از آنچه می گیرید، ارائه دهید . ( فارسی این عوضی میشه) نگران این نباشید که دیگران از شما می قاپند و جلو می زنند ، واقعاً اینکه از هر دستی بدهی از همان دست می گیری درست است. به یکباره از جایی میگیری که اصلاً انتظارش را نداری.
۵- سعی کنید از نظر فیزیکی و فکری متناسب و خوش اندام بمانید. این به جذابیت شما کمک می کند. کسی که دائم در حال یاد گیری و اصلاح خودش است، بهتر انرژی های مثبت را جذب کرده، به کار می گیرد. شبها به مشکلات فکر نکنید و بگذارید که بدنتان در آرامش به خواب برود. گاهی خود مشکل در خواب حل می شود. ما خوابیم ولی "بقیه ما"خواب نیست.
۶-راه های بهتر مکالمه کردن را یاد بگیرید. نوع صحبت و کلماتی که به کار می بریم مهم است و لازم است که با مطالعه، دایرهء لغاتمان را گسترده تر کنیم.
(نه این که لزوماً قلمبه سلمبه حرف بزنیم، مثل بعضی ها که من اینجامی شناسم که تمام تلاششون را در به کار گیری مُعَرّبترین عربیات به کار می برند!)
۷- با خودمون رو راست باشیم و واقعاً آنچه در توان داریم ارائه بدهیم . لزوماً یک طنز نویس خوب نمی تواند گزارشگر ورزشی خوبی هم باشد. اگر لازم هست چیزی جدید به معلومات خود اضافه کنیم می توانیم از کسی که خبره هست تقاضای کمک کنیم و حاضر به پرداخت هزینه یاد گیری هم باشیم.
چون از نصیحت و درس اخلاق متنفرم ، شما هم اینو به صورت یک درد دل بخونید و برنامه ای برای مثبت شدن من!
یه چند وقته احساس می کنم واقعاً من توی یه جزیره افتادم که هیشکی هیچ سراغی ازش نمی گیره، ...
بگذریم .. کی می خواد که بدونه یه آدم گوشت تلخ بد بین نا امید در چه حالیه؟ اون که معلومه هیشکی...