تبليغاتX
ترنجک >
دقیقاً یادم نمی آد ولی فکر می کنم دیروز تولدش بود. براش تکس زدم که "هپی برت دی"... حالا هر چی می خواد فکر کنه.

 از آدمهای سطحی دور و برم خسته شدم. ( غیر سطحی هاش، لطفاً به تریج قباشون بر نخوره)

کلاً از مخفی کاری بیزارم و از جواب پس دادن هم به همچنین، منتها تجربه نشون داده که هر چی بیشتر در معرض دید باشی و بیشتر دیگران از حال و احوالت با خبر باشند بیشتر هم ضربه می خوری. علی الخصوص که توی یک محیط کوچک باشی و بیکارها هم احاطه ات کرده باشند. گاهی هم خودمون به اوضاع دامن میزنیم یا حتی تحت تاءثیر قرار می گیریم.(خیلی قاطی پاتی گفتم ولی تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل)

یه مثال خیالی می زنم ، آقای میم با خانوم شین آشنا می شن مثلاً توی مهمونی گاف اینا.

 "چ" اینا شاخک هاشون می زنه و از روی بی غرضی و کاملاً خیر خواهی( حالا می دونن این دو تا از هم یه جورایی خوششون اومده ولی می خوان بگن ما هم اهم ،حالیمونه و به قولی ما هم بازی...) میرن به میم یا شین یا هر دو می گن:" واااااای چقدر شما دو تا به هم میایـــــــــــن ، چرا یه کاری نمی کنیـــــــــــن؟"

دیگه اینجا داستان می تونه عوض بشه( با توجه به این نکته که )بازیگرهای نقش اوّل  حالا دیگه نقش مکمّل رو دارند، ( همون میم و شین) .

 حالا نقش اوّلـــی ها ، "چ" اینا و گاف اینا هستند!!

اگه میم و شین خیلی حالیشون باشه و خیلی هم مشتاق باشند ، خودشون رو می زنند به کوچه علی چپ و اینکه: "نه بابا به درد من نمی خوره" و از این جور بهونه ها و... بعد، بقیه بازی رو بیرون ادامه می دهند!

 امّــــــا، امان از اینکه یک طرف سوتی بده !

حالا اگه میم و شین  قبلاً ،خیلی بازی کرده باشند، یا،سابقاً کف صابون این جور قضایا به تنشون خورده باشه ،از همون اول از صرافت ادامه قضیه می افتند و میم به خیر و شین به سلامت می شه ...

در هر صورت ممکن و نا ممکن، قائله به اینجا  ختم نمی شود ...

جونم براتون بگه که، گاف و چ به بازی خودشون ادامه می دن و یحتمل ،باب جدیدی رو افتتاح می کنند، تازمانی که مشغولیّات مهم تر ِ بعدی از راه برسه ...

داستان من و ف هم به نوعی انگار اینجوری شد، هر چند از اوّل نه من بازی کردم و انگار نه اون... ولی بقیه بازی می کردند و می کنند ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ترنج

صد دانه یاقوت دسته به دسته

با نظم و ترتیب یک جا نشسته

هر دانه ای هست خوشرنگ و رخشان

قلب سفیدی در سینهء آن

یاقوتها را پیچیده با هم

در پوششی نرم پروردگارم 

هم ترش و شیرین هم آبدار است

سرخ است و زیبا نامش انار است  (مصطفی رحماندوست)

به یاد پاییز شیراز ،

به یاد خزون نصفه ـ نیمه کاره و آفتاب سر ظهر و نم نم بارونهاش.

 کوچه باغی هاش...

انار هایی که از دیوارهای کاه گلی قصرالدشت ،

تو پیاده رو آویزون بودند ،خشک شده و سینه چاک....

 یا که کپّه شده بودند کنار خیابون

روی یه سینی بزرگ

کنارش، یه دلّه پر از چوب که می سوخت ،

بوی چوب سوخته که دماغ می سوزوند.

 انارهایی که پشت وانت های زامیاد کپّه شده بودند و

یه روز عصر که از مدرسه می اومدی ...

تو یه کاسه بزرگ دون دون شده...

 بهت چشمک می زدند!

(پاورقی ۱: تقریباً همیشه، با عجله از اینا رد می شدم،وای! بوی چوب ـ سوخته نگیرم، یکی یهو از دیوار باغ نپره بیرون یه بلایی سرمون بیاره،یکی تو این خلوتی های کوچه نیاد انگلمون کنه،یارو اناریه بهت چشمک نزنه یا چیزی بگه ... چه می دونــــــــــــــــــــم از همین چیزا دیگه ... ولی حالا بهش فکر کی کنم ....)

(پاورقی ۲:حالا جای اون باغها آپارتمان های زشت و بی ریخت ساختند و آقای اناری تو مرکز خرید حافظ یا سینا بوتیک زده،پسر آقای اناری هم با پولهای دَدی جون تو کانادا تَلَمُّذ می فرمایند!)

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ترنج

عمو به شلّه زرد میگه "شلّه نذر" همیشه هم این ( املای تُپُق یادم رفته) رو می زنه.. بگذریم ..

فرزانه و افسانه تصمیم می گیرند که برای سال مامانشون آخرهای ماه رمضون شلّه زرد بپزند و ببرند کلیسا و خونه چند تا از دوستان. سهم مامان ِ مکرَّم ِ آقای ف خان رو هم ما تقبّل کردیم که پخش کنیم و پخشوندیم... پخشاندنـــــــــی...

فرزانه براشون پیغام گذاشت که هر وقت خونه بودند زنگ بزنند و شلّه زرها رو تحویل بگیرند... فرداش طرفهای ظهر زنگ زدم که " سلام علیکم خانوم و  تشریف دارید منزل که اینا رو براتون تقدیم کنیم؟! فرمودند که عصر بیار دم ِ شب شعر که به خونه ات هم نزدیکتره!

ـ چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟ ببخشید؟؟؟!!

گفتم من شب شعر نمیرم امروز.

فرمودند: عیبی نداره ، بده دم در (به اون بلیط فروشه ) بگو مال ...نیه...!!

((فکر کردم این با این شیرینی به هر حال واسه بچّه ها خوب نیست، هایپرشون می کنه. ف هم قندش میره بالا ...!!))

فرداش همکارهام سر کار کلّی کیف کردند که دارند دسر ایرونی می خورند. مخصوصاً که براشون جالب بود زعفرون به این گرونی توشه. 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

امروز یه جورایی کبکم خروس می خونه! زیادی هم داره خروس می خونه..

 نه! خیالات ورتون نداره ارتباطی به ف نداره،

 نه اومده و نه زنگ زده ونه هم گفته ....!

 نه!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

 
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

فلانی ای بود در بلاد پایتخت ، بسیار پر مدّعا و گنده دماغ ( مستحضرید که شمارشان  اندک هم نیست) . یکی دو سنه ای  می شد که این بنده ئ حقیر از ایشان بی خبر بودم کاملاً به قصد و با میل قلبی . چندی قبل ای-میلی گرفتم که "آی مسی یو"!!

 به تنها کسی که ذهنم خطور نکرد این بندهء خدا بود... یک آن متصوّر شدم امیر ولایت تِلانتاررر است!

 با خود گفتم که چنین یار گونه نبوده ا یم ما هیچگاه... نوشتم که تو را چه می شود؟

پاسخ که آمد، دیدم ای دل غافل، این همانی است که نباید...

نگاشت: آآآآه کجایی که دلتنگم!! و چنین و چنان... نمره من این است و مرا با تو واجب کاری است و برایم زنگولکی بکش! گفتم ای آقا مرا با شما کاری نیست. گفت واجب است. با او متّمس شدم ،چرت و پرتی بود بی نظیر، که بعله ما راهی ولایت زادگاهیم و قصد رحلت داریم و چند صباحی دیگر عازمیم... گفتم ان شاء الله! وصیّت نامه فراموشتان نشود!

ز ِری زد و گفت : مگر شما نمی آیید؟ خشکیده( از تعجّب بر جای ماندم) 

ـ  اصلاً آیا تو ما را می شناسی؟

 گفت به اندازهء کافی؟

ـ چه طور؟

ـ تحقیق کرده ام!

ـ نظر ما مهم نیست؟ شاید من اصلاً نخواهم!

ـ مرا ببینی می خواهی

ـ ندیده می دانم نمی خواهم

ـ تو غلط می کنی! من ژنهای تو را لازم دارم که بچّه های مرا درست کنند و پرورش بدهند!

این بود آخرین خواستگاری به سبک مدرن در کشوری مدرن از سوی کسی که حتّی قادر نبود وبلاگ فارسی مرا بخواند!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج