تبليغاتX
ترنجک >
از خدا می خوام که کمکم کنه! چرا؟عرض می کنم...

اتفاقی ذهن مرا پریشان کرد( امتحانات تمام شده بود و لابد من از بی سوژگی گیر دادم به اون موضوع... ) به دنبال اتفاق، کاغذ و قلم برداشتم و نوشتم. در همین اثنا به بازنگری های شخصی و بررسی درونی (که از چند وقت قبل شروع شده بود) ادامه می دادم .

پیرو ِ آن اتفاق، مقاله ای خواندم که مثل برق سه فاز چشمام رو به یه جنبهء دیگهء قضیه باز کرد... واقعاً انسان موجود عجیبیه !!

 به خودم گفتم واقعاً نه ما را با سیاست کاری هست و نه احمقهای سیاست نما که با طناب پارهء خود (همان حماقت) هم سر خودشان را به باد می دهند و هم ما را!

اتفاقی به تفسیر معنوی قرآن (خواجه عبدالله انصاری) بر خوردم ، باز کردم، همان که باید را ، گفت !( یا من، همان را که می جستم!) مثنوی رو باز کردم همینطور، و از حافظ پرسیدم ... او هم!! (خرافات زده شدم؟ شاید! ولی چه باک!) 

پلّه پلّه، نتیجه گیری های منقطع هم برای چیزهای کوچک و سرزنش های کوچک و بزرگ پشت هم قطار می شدند... فکر می کردم که من چه جور بودم که هیچ چیزی ذهنم را قاطی نمی کرد، واقعاً خودم رو یه تانک می دیدم، یک کوه و (بقیه اش می تونه بوسیله مغرضین! خودخواهی تلقّی بشه) ... یادم آمد که من از نیرویی انرژی می گرفتم و به جایی خودم را متصل می دانستم و متوکل بودم که از عالم دنیایی و آدمیزاد جدا بود! حتی اگر "نبود" و "نیستی" بوده ، بسیار کارگر بود و بی نیازی رو با خودش می آورد!

یک زمانی شنیدم کسی می گفت ما تمام صفات خوب را از خودمان گرفتیم و دادیم به خدا :که تو رحیمی ، تو کریمی ،... دیدم راست می گه ها، چه جالب!! ولی حالا می بینم آدم باید اینا رو بده به یکی دیگه تا براش نگه داره وبدونه همیشه هست و گرنه خودش حتی یادش می ره که می تونه اینا رو داشته باشه و فقط بنا به مصلحت مقتضی! یادش می آد و می خواد استفاده شون کنه !

حتی اگه نباشه این صفت بی نیازیش خیلی به درد من خورد.   

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج

چند روزی است که بیشتر از گذشته در کند و کاو و لایه برداری از خودم بودم. منتقدانه ترین نگاه و سخت ترین نگاه را به خودم داشتم. به خودم رحم نمی کنم وقتی زیر ذرّه بین می گذارم و کسی هم حقیقت را نخواهد دانست جز خودم البته!

هیچ گاه جراءت نوشتن نداشتم از احوال خود ولی این بار می نویسم که اگر غفلت کردم یادآوری باشد به هر صورتی که باشد... 

همیشه فکر می کردم که آمدن به اینجا مرا از راه به در نکرده و تاءثیرچندانی در من نداشته ، ظاهراً شاید ولی من عوض شدم ! از چند جهت عوض شدم. از یک جهت خوشحالم و این تغییر را لازم می دانم ولی از جهاتی تغییرات در واقع پس رفت بوده اند ( به نوع ذاتی نه ظاهری) البته این نشان می دهد که انسان در نفس تا چه حد می تواند مغرور و حقیر باشد و تا چه حد آگاه و قوی که بتواند خود را نشانه بگیرد و هی بزند که "کجا می روی"؟

چند تا نکته هست که به نوعی ذهنم را درگیر کرده و به نوعی در فاصله ای کوتاه با اونها روبرو شدم.

اوّل اینکه یک سری اصول را کاملاً فراموش کرده بودم و از آنجا که محلّ زندگی ام را عوض کرده بودم و با آدم کاملاً متفاوت و جدیدی با طرز فکر متفاوت هم زندگی شدم ، انگار، تمام تجربیات گذشته را بسته و همه چیز را به نو شروع کردم.

حالا به این رسیدم که اشتباه بوده به علاوه اینکه همه چیز همان بوده با صورت ظاهری ِ متفاوت! دید و راه من البته نباید عوض می شد( توجیه : ولی اگر نمی شد هم به این موضوع احتمالاً پی نمی بردم!)

من باب توضیح: در قدیم به این رسیده بودم که هر چیزی، جسم، جاندار و یا حتّی حرکت و عملی دست کم دو جنبه است. این نگاه در برداشت از اعمال آدمها، اتفاقات ، شناخت و تحلیل و عکس العمل بسیار کاری بود و کمتر پیش می آمد که به بازنگری نیازی شود و یا از حرکتی پشیمان شوم ( تضاد با این روزها)

مثلاً خوبی ، کسی در خونه مریم خانم را می زند، شمسی خانمه . می گه دیدم خوشمزه شده گفتم براتون بیارم! یا می دونستم آش دوست دارید گفتم براتون بیارم. یا شنیدم ناخوش شدین دیدم براتون آش بیارم.

مریم خانوم تشکّر می کنه آش رو می گیره( تعارف و فلان و اینا)...

چند حالت داره:

 ۱-آخی نازی چه مهربون !  ۲- زنیکه معلوم نیست دردش چیه؟ شاید دعا مُعا توش باشه(نخورده می ریزه دور) ۳- لابد می خواسته ببینه اقدس اینجاست؟ ۴- لابد توقع داره تا مریض شد براش آش ببرم ( یه توقع برگشتی) و دیگه باقی  احتمالات رو خودتونالطفات کنید، ببافانید... 

منظورم از این صغری کبراها اینه :خوبی، زشتی و زیبایی و چیزهایی ازاین دست در ذات و جنبهءناپیدای چیزی است قابل لمس نیست و درک آن آسان هم نیست. چه بسا چیزی که ما رادر لحظه برنجاند ولی در ذات(برای ما) بهترین باشد. چیزی در نگاه اوّل زیبا نباشد ولی با شناخت زیباترین شود...

شاعری که از تشبیهات استفاده می کنه در واقع خودش رو به نوعی در مکاشفهء ذات شیء در گیر می کنه یا هنر مندی که ( هنرمند واقعی) به چیزی حس و حالت می بخشه (حتی حرکت و رقص!)

 ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

یادم رفت تصمیم کبرای دوّمم رو بگم: درد دل با آفتابهء گردن طلای موروثی و اجدادی، که نسل به نسل خودش و اجدادش انیس و مونس خاندان خوش به حال باشیانِ پشتولی بوده اند وبی بی ِ ما وصیت نمودند که یک فقره از آن را از قُندَربازستان، لحاف مخمل پیچانده به دیار غربت روانه سازند. تا من بعد ما با این موجودِ عظیم الشانَ مُعتمد درد دل کنیم و سر هر کس و نا کس را با قرولُندهای معمولی ِ مُلوکَکانه به درد نیاوریم و خود و خاندان محترم را با بخارات قرمه سبزی به دردسر نیندازیم !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

جمعه شب سوپرایز پارتی بود برای زن عموم... توی "داون تونِ مکینی" . خیلی خوب بود. لاله موهاش بی نظیر خوشگل شده بود و خودش هم که جداً به نظر من یک تیکه از ماه آسمونه که افتاده روی زمین ..ژاله دماغش رو عمل کرده بود... رویا هم نبود، قرار شد به ژاله فارسی یاد بدم، بیشتر احساس می کنم ژاله این رو می گه چون باباش کلی خر کیف می شه و خوب طبیعتاً وقتی باباتو خر کنی سر کیسه اش هم شل می شه ( البته یه پاورقی بدجنس اینجا باز کنم که کلاً آقایون وقتی خر بشن سر کیسه هاشون شل می شه ،می تونه هر کیسه ای باشه)!!

خیلی خوش گذشت ولی من هول امتحان فردا رو داشتم و زود برگشتیم.

شب تا صبح هی می خوندم و هی می خوابیدم . صبح امتحان دادم و پشت بندش رفتم سر کار. غصّه ء عالم تو دلم بود:امتحانم خراب شده بود... حوصله و وقت ناهار "میت آپ" رو دیگه نداشتم ....

ظهر نمره ام رو چک کردم ... اِه الف شده بودم . توی دلم گفتم خدا عمرش بده، دلش سوخته که من دوباره بخوام این درس رو دوباره بگیرم!

شب رفتم سخنرانی دکتر سروش معروف ... الان تو مودش نیستم ولی تصمیمی رو گرفتم که قبلاً بادیدن منوچهر محمدی گرفته بودم: تمام آدم های معروف رو شخصاً ملاقات کنم و فقط به نوشته ها و تعاریف دیگران اکتفا نکنم !

به قول امریکایی ها "بی اس"!! ، ساکس...   

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

در خبرها داشتيم که قرار است يک خودرو اسلامي با همکاري مالزي ساخته شود لطفاًاین نظرات نیز مورد توجه قرار بگیرد!

١- خودرو هنگام حرکت بايد صلوات بفرسته

٢- سرعت آن از ٨٠ بالاتر رفت، آيت الكرسي بخونه

٣- وقت رد کردن چراغ قرمز، بگه "استغفرالله"

٤- وقت رسيدن به جاده چالوس و موارد مشابه "فاتحه بخونه"

٥- وقت سوار کردن دوست دختر دوست پسرها صيغه محرميت بخونه

٦- وقت پياده شدن بگه "صد ق لله العظيم..."

٧- در ماه مبارك رمضان از صبح تا غروب در باکش رو باز نكنه و نشه بهش

بنزين زد. اما از غروب تا صبح هر چي بهش بنزين بزني باکش پر نشه.

٨- وقت اذان، هر جا که بود ترمز کنه و شروع کنه به نماز خوندن. به ويژه

در جاهاي پر ترافيك که با ماشين هاي ديگه، نماز جماعت بخونن.

٩- اگر ماشين نامحرم اومد، فرمون خود به خود بگرده و ماشين روش به

يه طرف ديگه قرار بگيره.

١٠ - اگر لازم شد براي ماشين نامحرم بوق بزنه، ميل لنگش بره توي

بوقش که صداي بوقش عوض بشه.

١١ - اگر ماشين ديگه اي خلاف آرد، در راستاي امر به معروف و نهي از

منكر، خودش رو بكوبه به اون.

١٢ - بوي گلاب بده.

١٣ - رو به قبله پارك کنه.

١٤ - رو به قبله آب روغن پس نده.

١٥ - بعد از گرفتن بنزين، غسل کنه.

١٦ - ضمنا بايد جا براي ١١٠ جلد کتاب مجلسي و نهج البلاغه و تفسيرالميزان و چيزاي ديگه هم داشته باشه.

١٨ - ... ديگه باقي ش رو خودتون بنويسين!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ترنج |

جونم براتون بگه که گیس گلابتون ِ پاچه قرمزی ِ خیلی نازنازی، در مودِ تلخکامی و گله گذاری به سر می برد، از این زمانهء نابه کار و ماربچّه های هفت خط و خالش ... عَجَبــــا و حَیــــــرَتا...

هر صبح که جلوی در کلبه اش رو آب و جارو می کنه، یه پر اسپند هم تو آتیش می ریزه و سه تا یا ودود می خونه و توی راه هی "نَز نَز الله" فوت می کنه به پشت سرش تا زبون بد گویان رو ببنده. تازه پشت بندش "وجَعَلنا " می خونه .. باز هم پَر شر ، به بالِش می گیره و حالش رو زیر و رو می کنه.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

این روزها کمی قمرمان در عقرب گیر کرده ، انگار...

هوا ناگهان سرد شد و ملّت بیچاره با آستین رکابی پریدند توی کاپش چرم و خز!

احساس می کردم که خیلی آدم "annoying"ی شدم و قس علی هذا.. تصمیم ندارم که دائماً در حال ملاحظه سایرین باشم ، ابداً ... آلرژی شدیدی به هم زدم... یه "estate sale" با حال رفتم بعد از امتحانم... کلّی با حال.. خنزر پنزراتی هم خریدم ... صاحب خونه علاقه وافری به ظروف نقره، جواهرات، کلاه گیس (و اقلام دیگری لابد) داشته که از چشم من مخفی ماند!

دکتر "دوز" دوا را کمی پائین آورد ... امتحان پرکتیکال آناتومی به گند عظما کشیده شد، باید برای یک هفته آینده بیشتر سعی کنم. رئیسم یک خروار کار برام تراشیده . ماشینم خراب شده و من به شدّت کم انرژی و مریض حال شدم، دیشب از شدّت درد نتونستم تا اتاقم برم و روی مبل خوابیدم. یه "ماسل ریلکسر " خوردم و الان بی حال بی حال سر کار هستم تازه ده صبح از خواب بیدار شدم و تازه عمو ماشینم رو یه نگاهی انداخت.. کلی بهش ور رفت و بالاخره تصمیم گرفت خودش منو ببره سر کار... بین راه تصمیمش عوض شد و برگشتیم خونه . اون به ماشین ور بره و من با "تراک" اون برم کار... آمدم سر کار ساعت یازده ونیم رسیدم...

الان ولی نشستم و چای سبز داغ می "نوشم" و با خیال راحت اینا رو تایپ می کنم .. لذّت کرختی رو می برم و خدای رحمان رو سپاس!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

به اختصار گزارش هفته پیش را ثبت می کنم تا موتور روده درازیم روشن بشه و آب و تاب ش رو زیاد کنم...

۱- رئیسمون ما رو برد "فکولتی کلاب" یه ناهار شاهانه بهمون داد و خرمون کرد (سه شنبد)   

۲- شنیدستیم که یک "فشن شو"ی بین المللی در یک کلاب مثلاً سانتی مانتال برگزار می شود (چارشنبد) ما هم رفتیم نخود آشیمونو ثابت کنیم! قِر ِشمال تیپ زدیم و .. بعله ما هم اِی ی گاهی بدکمون نیست خودمونو تو آینه یه نگاهی بکنیم و بزک دوزکی بکنیم!

۳- پنج شنبه  "جشن شکر گزاری " بود .الحمدُلله ربّ العالمین... ما جمعه رو هم پشتبندش آف بودیم. شنبه و یکشنبه هم !!

۴- مریض شدیم ( هم کمرمون درد گرفت و هم سرما خوردیم) غلط نکنم به علّت شماره سه!

۵- حالا باید برم یه ناهار دیگه مال دپارتمانمون ، بعداً که برگشتم بقیه اش رو می نویسم به حول و قوهء الهی... (سه شنبده)

۶- دو فروند آدم جدید هم ملاقات کردیم ! (شهاب،نوید)

۷- با لیدا می خوایم کاردستی درست کنیم.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج