تبليغاتX
ترنجک >
اگه قرار باشه نتونم ماجراهای اتفاقیهء نگران کننده بنویسم که نمی شه که!

 ولی عوضش هم نمیشه که بندازمتون تو حول و ولا!

حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالا چه کنیــــــــــــم؟!

امروز صبح زنگ زدم ایران و بابای ما طبق معمول شاکی بودند که چرا بچّه های مردم شیش تا (جدّی ها) لیسانس و دو ،سه تا دکترا می گیرند (در عرض چهارـ پنج سال) تازه کار هم می کنند ولی دختر ما(بی عرضگی ) می کنه ( این رو خودم قاطی کردم،یه کم قضیه مَشت تَر به نظر بیاد) و هنوز درسش تموم نشده! نمی دونم جریان چیه؟!

گفتم جریان خاصّی نیست بابام جان (سعی می کردم با خونسردی حرف بزنم،مثلاً) این داستان ، همون حکایت اونهایی است که از بابای من کمتر درآمد داشتنـــــــــــــــــــــد (!) ولی بهترین جای شهر خونه خریدند و زیر پای بچّه هاشون پژو و پرایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد انداختند ( حالا نه این که خیلی هم واسه من مهم بود! ولی باید گاهی به زبان خودمانی تر با بقیه صحبت کرد!)  و سفرهای خارجشون هم همیشه به راه بود ولی نمی دونم هنوز، چه طوربود که درآمدشون از بابای ما کمتر بود!!

 هر وقت اینو فهمیدیم، از ماجرای من هم سر در می آریم!

گفتش: گوشی دستت با مامانت حرف بزن!

ولی مگه تونستم؟ بغض گلوم رو گرفته بود. به مامانم گفتم بعداً باهات حرف می زنم!

بعد تلفن زنگ زد. آبجوکم بود که باز نتونستم باهاش حال و احوال درست و حسابی بکنم! ( درست و حسابی که، چه عرض کنم)

مینا گوشی را گرفت وگفت نگران من بوده!   ای خواهر! ( مفصل بعداً نگاشتیده خواهد نمودن)

بعد به مامانم زنگ زدم. گفت خوبی؟ با عموت دعوات شده؟!

اِه ، پس بابای مولا، به مامان نگفته بود !! 

 خوشمان آمد، فهمیدن کرده است که حال گیری نموده وخواسته اند که مام گرام ملامتشان نکنند!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

۱- خواب دیدم مردی در خانه امان را زد و به زور آمد تو. به من تجاوز کرد و من به آرامی عمو را صدا می زدم که یارو متوجه نشود من کمک می خواهم و مرا نکشد! (چون فارسی هم نمی فهمید)

عمو می گفت :هــــا؟ چه کار داری؟ من دارم فلان کار را می کنم. و نمی آمد...

 مرد که از پنجره رفت ، عمو آمد تو و با عصبانیت گفت:چتــه؟ و من با عصبانیت بیدار شدم...

          ظهر که عمو آمد خانه، به او گفتم: می شه ازت یه خواهش کنم اگه هر وقت صدات زدم بیای، پاشو بیا، از دور نگو چیه!

در حالی که این را می گفتم، صدای زنگ در آمد!

در را باز کردم، خشکم زد. همان مردِ توی خواب بود. همان زیر پیراهن سفید رکابی و همان خالکوبی و همان موهای قرمز ..

 گفت از اینجا رد می شدم گفتم ببینم می خواهید درخت جلوی خانه تان را ببرید؟

گفتم :من نمی دانم از شوهرم بپرس!

۲- شب خواب بودم . با صدای افتادن چیزی ( با شدّت زیاد) از خواب بیدار شدم. یک ظرف شیرینی خوری خاتم که ۲ متر آن طرفتر از میزی که روی آن قرار داشت، روی زمین افتاده بود. ظرف کوچک دیگری کنار آن که درش باز بود و کنارش دَمَر قرار گرفته بود و تمام ظرفهای کریستال و گلدان که دست نخورده دور و بر آن روی میز نشسته بودند.

عمو را صدا زدم . ترسیده بودم !

۳- دوستی ( از فعالین مثلاً سیاسی !) داشتم که بسیار خود را فرهیخته و پیشرو می دانست ( من به این لغات+ روشنفکر حساسیت پیدا کرده ام). یک روز به من زنگ زد و گفت فلانی کتاب مرا بیاور... کتاب را که بردم، گفت می خواستم بگویم که مدّتی با من تماس نگیری، چون پلیس فدرال اینجا با من تماس گرفته و این فقط برای حفاظت خودته. از آنجا که خطر حمله خیلی زیاد است و همین اتفاق قبل از حملات قبلی به کشورهای قبلی هم افتاده و آدمهای مهم مورد بازخواست قرار گرفته بودند و به اصطلاح مانیتور می شدند! و تو هم چون کاره ای نیستی خوب نیست که پایت الکی به این ماجراها باز بشود! ( اگر کسی جوک ملانصرالدین رو که برای این جناب تنظیم کرده یادش هست، لطفاً به من ای-میل کند! خدا هفت جد و آباد دوست ما را هم بیامرزد که بسیار با این کارشان به ما مرحمت عظیمی فرمودند! از چه نظرش دیگر بماند برای حدیث از ما بهتران!)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

از خانه آمدم بیرون!

موقت یا دائم ، هنوز معلوم نیست. باید نگاهم را به زندگی عوض کنم تا بتوانم از سرگردانی لذّت ببرم. احساس تنهایی نمی کنم، بی همراه و دوست هم نمانده ام ولی هنوز سرگردانم.

گاهی آرزو می کردم فرصتی پیدا کنم و اینقدر خرید کنم و از این مغازه به آن مغازه بروم.... فرصت آن که پیش آمد، من فکر می کردم خدایا کجا برم؟ چه کار کنم؟ انگار تمام دنیا برای من به یک نقطه ختم می شدند :خانه!

هفتهء پیش فیلم "into the wild" را دیدم. عجیب بود ولی به نوعی جالب هم بود. از آنهایی که من هیچوقت نمی توانم باشم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ترنج

۱- فکر می کردم که آرزوهام به پایان رسیده اند... با کمک یکی از دوستان متوجه شدم که " در خواب" به سر می بردند یا از توجه من به دور بوده اند. حالا یک نیمچه "ویش لیستکی" دارم. آرزوهای دنیوی!!

۲- بافتنی. انگار که من می بافم و کنار مادرو خواهرم نشستم... انگار که من می بافم و بقیه متعجب می شوند... بعضی تحسین می کنند و بعضی هم سرزنش. گاس هم هستند کسانی که ا‌ذّیت بشوند.

۳- شب سال نو با (میم جان !!) رفتم مهمانی منزل یکی از دوستانش. جمع جوان، شاداب و راحتی بودند و من هم که فقط با خودِ خدا (فقط) رودربایستی دارم و بس بسیار اوقات خوشی را گذراندم!

 آخر شب دوستم ظرف حلیم بادمجان را که البته خودش درست کرده بود آورده بود بیرون و روی ماشین من گذاشته بود که ببرم منزل، کیفمان تکمیل شود!

من هم که کورعلی ِ حواس هپروتی ِ گیج منگولا آ آ آ !! سر چهار راه دوم یک  صدایی آمد ... شَتــــــَــــــــــــرَ رَق ق  .... اوّل گفتم حتماً عینکم شکسته ، یا لابد شیشهء عطرم یا ...؟!! به چراغ قرمز بعدی که رسیدیم ، شیشه را کشیدم پایین و گفتم ببین میم جان ، حلیم بادمجون رو چه کار کردی؟!!

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

وقتی رضا در فیلم لیلای مهرجویی، می خونه:

ذلیل و بیچاره تر از من نیست در دو جهان

شکسته شد پشت من از غم چون ابروی تو

گرفته هر کس ز لب لعل تو کام دل خود

نشد روا کامم ز تو وای وای بر دل من

خدا پدر و مادر اونی که اونترنت رو اختراع کرد بیامرزه...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

مدّتی پیش تصمیم گرفتم که موهام رو کوتاه کنم. به چند دلیل:

۱- به راحتی بتونم بعد از استخر رفتن موهام رو خشک کنم و  دیگه به خاطر سرما تنبلی نکنم.

۲- شیکّی ِ(مفرطِ !!)موی کوتاه و سکسی تر بودن آن بر خلاف آنچه مطرح می شه!!

۳-رهایی از یک فکر و دلنگون نبودن به اون!

از این رو فکر کردم که چه بهتر که موهام رو به این موسسات خیریه هدیه کنم تا برای بچه های مبتلا به سرطان کلاه گیس درست کنند.

بعد از یک سلسله تحقیقات کاشف به عمل آمد که چه باند بازی و ما"فیها" گری در این کار دخیل هست و چه کشورهایی که به طور مستقیم از این راه کسب در آمد می کنند بی آنکه چیزی به بچّه ها برسد و چه قیمت های گزافی از آنها طلب می شود بابت چند تار گیسو...

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |