اینقدر این بازی را تکرار کرده ای که حالا در نقش آن حل شده ای. حالا نقش تو را بازی می دهد و نمی دانی تو!
حالا دیگر معمای هستی را حل کردی. حالا دیگر می دانی که همه با تو بدند. همه به دنبال خراب کردن زندگی تو، دوری از تو و یا نزدیکی کاذب به تو هستند. حالا وظیفه تو این است که دستشان را برایشان رو کنی... باید که آنها بدانند که تو دوست داشتنی نیستی و خودت می دانی ... باید به آنها بگویی که نیازی به آنها نداری و گول تظاهر به صمیمت را نمی خوری ...
توی کمدم یک جایی درست کردم دنج و با یک بالش و پتو (مبادا خوابم بگیره و مجبور شم تکون بخورم چون خوابه می پره و باید درس بخونم!! دیگــــــه) شروع کردم از ب بسم الله...
تو این هیر و ویری با میم و سین تکست کاری هم داشتم، هر از گاهی ، البتّه .. خوب آخه استراحت هم لازمه دیگه ... آهان یه معجون بادوم هم درست کردم، از اون چیزایی که از مغازه چینی ها می گیریم که تقویت ذهنی هم بشم و آب بدنم هم ضمناً تحلیل نره ....
دیدم میم میگه که می خوام برم خونه.. آخه رفته بود مهمونی. بهش که تلفن کردم دیدم به! حالش خیلی خرابه ...
رفتم و آوردمش خونه مون و بعدش هم رفتیم خونه اش.
دیگه حس درسه پرید! داشتم با سین چت می کردم که میم اومد و (مثلاً ) دعوام کرد که دختر جون پا شو برو درست رو بخون.
سین ِ ه پرسید چی شده دوستت مست کرده؟ گفتم نه میگرن داره ، حالش بد شده ...
فردا شبش، رفته بودیم همگی بیرون. میم تعریف کرد که آره من دو تا شات زده بودم دیشب حالم بد شد ( یه همچین چیزی) .... سین از زیر میز زد رو پام ! ( که ای مولاآآآ)
گیرم که تو
از من نوازشی ... و
لبخندی بربایی!
آیا کدورت و زنگار ِ قلب تو ...
با آبی زلال رود...
بیگانه نیست؟
کفتار ِ پیر ِ شکّ،
آرامش از سکوت تو ربود
تردید بی دلیل
افسانه و حدیث شوق را
فِسُرد...
حمید مصدق
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
باور كن اعتماد.
از قلبهاي كال
بار رحيل بسته
و مهرباني ما را،
خشم و تنفر افزون،
از ياد برده است .
باور نمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است
این سایتهایی که فرستادی، هیچ کدام راسته کار ِ تو نیستند. یکی که برای خرید خانه بود. یکی باز نمی شد. یکی برای تعلیم دانشجوها بود که چطور "بیزنس " باز کنند ( که به علت تفاوت فاحش سیستم ایران و امریکا اصلاً کاربردی نداره)...
خلاصه نمی دونم اینا رو چطور پیدا کردی ولی در کل این کاری که می خواهی بکنی چون جدیده ، یک الگوی کلی باید داشته باشی و خودت و همکارهات( که من هم می تونم باشم ) بیشتر باید خلاقانه عمل کنید و مشکلات را در راه متوجه شده از سر راه بردارید...
پدرم در آمد نت اینا رو تایپ کردم. خیلی وقت می گیره نمیشه که من اینگلیسی تایپ کنم و تو فارسی؟
آخرینش این بود که یک بابایی که همشهری ما از آب در اومد را در یک میهمانی ملاقات کردیم و البته مهمانی تریپ قیافه گرفتن و اینها نبود . یا شاید من صمّامیّتم گل کرده بود ... ویهو زود زدیم کانال شیرازی و کلی هم خندیدیم.
پس فردای اون شب چند تا از دوستهای پریشبی را توی اورکات پیدا کردم و به صفحه ام اضافه کردم به جز یکی ! ( اگر با من نبودش میلی .. چرا ظرف مرا بشکست لیلی!!) ![]()
فردای پس فردا خودش با نامه پیک راهوار الکترونیکی فرستاد که ای همشهری کجایی و در چه حالی؟!!
خلاصه کنم. دیشب ای میل زد که شب خوش! گفتم من تا یازده سر کارم.
جواب آمد که: ای وای پس من نمی خوابم تا تو سالم برسی خونه.
"khaste nabashi. to sare kaar bashi va man bekhabam? emkaan nadare. ta 11 mishinam ke bargardi khune, baad mikhabam. bayad motmaen beshem saalem residi khunatoon.
!!!"
گفتم ای مولا !! ![]()
من دو بار در دو زمان متفاوت به اصطلاح خوابگاهی شدم. از هر دو بار تجربهء بد و خوب دارم ولی به خاطره که برسیم ، همه اش خوب است !
اینجا هم که آمدم به نوعی تجربه ء خوابگاه را داشتم تجربه می کردم با این تفاوت که با یک جنس متفاوت هم خانه شدم ! مــــــــــــرد ( این را مثل لفظ "موش" در "مدرسه موشها" بخوانید)
الان مدتی است که از خانه ام آمدم بیرون. هر چند که گاهی دلتنگ می شوم ولــــــــــــــی تجربهء قشنگی است! مخصوصاً که هم خانهء من یک دختـــــــر است.لذّت زندگی و آرامش توامـــاً !
الان دلم می سوزد برای آنها که شوهر می کنند و راه برگشت ندارند یا آنقدر دلیل محکمی برای بازگشت ندارند. ( یا زن می گیرند )
{شاید بهتر باشد که تصحیح کنم، هم جنس .. شاید به زنیّ و مردی نباشد ... شاید هم ـ نوعی، کافی باشد ولی تجربه من تا این مقطع از زندگی ام این بوده...}
و من می پرم از این شهـــــــــــــر به آن ده ... از بهـــار به پاییــــــــــــز ....از خلوت عصر جمعه ای در دههء شصت به غلغلهء بازار ِ هفتهء آخر اسفند ...
آفتاب ظهر مقنعهء سیاهم را داغتر کرده ... اتوبوس خط واحد و بین شهری... هواپیما و ایران پیما ... کافهء بین راه و پنچری... خواب بعد از ظهر و هیجان تعطیلی ناگهانی...
دیگر ـ منی در من سر برآورده ... آرام می روم که بی تن شوم ...
مرا به یک استکان چای دعوت کن تا نخورده ـ سرد شود
{پاورقی را همین جا می آورم که چندان تمایلی هم به شناخت و کشف و "رابطه" در این اندرونی نمی یابم منتها به لحاظ "حس حیات" و "کشاکش دهری" و "اثبات وجود" ، باری ... خود را نخود این آش شلّه قلمکار می نمایم ! ف َ تقبَّل الله }
از نکات جالب توجّه بنده اینکه تقریباً همه متفقل القول در یک نکته مشترک می باشند و آن علاقه و اعتیاد مفرط به نوعی تیاتر است به نام "مووی"!
خوشا به سعادت آنانکه فرصت تماشا و فراغت مطالعه می یابند ، حکماً در زمرهء اعیان و خواصّ این بلاد می باشند !
من که برای نوشتن همین چند تااراجیف هم باید از کارم بزنم و لانچ و مانچ هم بی خیال!
نه اینکه از برف و سفیدیش و درختها که با برف پوشیده بشن و صد برابر خوشگل تر بشن بدم بیادااا نه! نه اینکه از چکمه و دستکش و شال و بافتنی های خوشگل و رنگ و وارنگ بدم بیاداااا ، نه ! نه اینکه از بوی آش قلم و ترخون که از صبح رو گاز بوده تا عصر بیام و از بوش بی هوش بشم و غش و ضعف برم،نه ... نه اینکه از بخاری و شومینه و گرم کردن پاهام کیفور نشم و از بوی شلغم نشئه، نــــــــــــــــــــــــــه...
پس چه مرگمه ؟؟؟ عرض می کنم خدمتتون.
از اینکه بچّه هایی هستند که از سرما می لرزند و یخ می زنند، از اینکه بی خانمانهایی هستند که سرگردونِ یه سقف، آواره و بی پناه هستند. از اینکه چراغ علاءالدین و والور بعضی ها حتّی نفت نداره که بسوزه و گرم کنه از اینکه ... چی بگم...
امسال حتی آه ملّت ما حرارتی نداره که گرمشون کنه!
برای پسر فیلم گریه کردم ولی نه برای بی کسی و تنهایی و مرگ "چیز خلانه اش" ، نه ... برای این حس آزادی طلبش . برای رهایی اش از بند و روحش که اینقدر در تنگنا مانده بود. که داستانش فیلم شود و جمعی از آن تعجب کنند و جمعی تحسینش کنند، بعضی درس بگیرند و دیگرانی هم جیبشان را پر پول کنند و جایزه های بیشتری ببرند.