تبليغاتX
ترنجک >
این روزها بیشتر مشغول جمع و جور ، تمیزکاری و خرید برای پرده و رنگ هستم، کمی عجیبه نه؟ به هر حال باید دور و برم را کمی سر و سامان بدهم و این چند روز تعطیلی فرصت خوبی است.

خبر جدید این که یکی از دوستان (احتمالاً) قصد عزیمت به ایران دارد و مشغول فروش وسایلش است.یکی از دوستان پیشنهاد داده که من و یکی دیگه از دوستان براش یه برنامه ای ترتیب بدیم . من به اون خانوم زنگ زدم و پرسیدم ببینم که چی فکر می کنه و چه نظری داره دیدم ای داد بی داد قضیه خیلی پرماجرا و "سوپ اپراییه" به اصطلاح اینجایی ها...

نظرش این بود که این خانوم به احتمال زیاد اصلاً نمیره ایران و شاید فقط شهرش عوض بشه. می گفت این مدت این قدر ضد و نقیض و دروغ شنیده که هیچی رو باور نمی کنه...

پرسیدم چند سالته؟گفت ۲۲~

گفتم آهــــــان ! دیگه باید کمکم عادت کنی... (شاید هم مثل من هر دفعه عین خل ها، بلانسبت شما البته، هی جا بخوره و هی تعجب بکنه!) این هم ازخواصّ معاشرت با بعضی از هموطنان عزیزه که خودش همچین هم خالی از لطف نیست!

بگذریم...

دو تا چیز دیگه:  

شنیده بوده که من با یکی از بچّه ها دارم "دیت" می کنم (نمردیم و معنی دیت رو فهمیدیم)

با اقصا اینها هم رفته بودند بیرون ...

نتیجه گیری: از اونجا که این دوست شاعر و داستان پرداز ما بسیار طبع داستان نویسیشون رو با ما تمرین می کنند، تعجب نکنید اگه اسم بچه ام یا ماجرای سقط جنین من رو شنیدید! 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط ترنج |

۱- هر روز یک اتفاقی می افته که روز آدم رو روشن کنه، گاهی هم، باید خودت، ایجادش کنی..

::: نویسندهء محبوبم را پیدا کردم!! اسم کاملش اینه: "Alieva, Fazu Gamzatovna "

یه روزهم این اتفاق، یه ماکارونی بی نمکه که،  پشتش باید تقاص همه ء امواتت رو پس بدی   ...

۲- عصری که رسیده بودم خونه ، داشتم ظرف می شستم و به این فکر می کردم که چرا وقتی اغلب شاعرها و نویسنده ها خودشون نوشته هاشون رو می خونند اون حسی رو به آدم نمیده که وقتی خودش می خونه....

امشب بدون اینکه اصلاً اشاره ای به این موضوع کنم دوست ارمنی ام "قرینه" همین رو گفت : اینو می دونستی که شاعرها خودشون معمولاً شعرشون رو خوب نمی خونند!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط ترنج |

دیروز گیس گلابتون ِ پاچه قرمزی ِ خیلی نازنازی، یک تکه از نوشته هاش رو فرستاد برای لیلی ایرانی اش! 

لیلی خانوم هم نامردی نمی کنه و اونو تو "گوگل"،ِ گوگولی می کنه!

خلاصه می ره و "دلبری به سبک ایرانی" ، خیــــلی به دلش می شینه انگاری و ... برای دلبری مجدد اون رو برای گیس گلابتون ِ پاچه قرمزی ِ خیلی نازنازی، دوباره می فرسته و بهش می گه که : "تو چی فکر کردی؟ اینا که جدّی نبود. حالا ما یه چیزی گفتیم !!"

 اِه پس تو اینجوری خر می شی؟!  ......... (و تو دلش  بهش می گه که: ببین من چه تیزم !) 

می گه که  منتظر سوتی ِ اون بوده ...

 گلابتون هم تو دلش لبخند می زنه !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

یه چیز کوچولو داشت روی شست پام اذیتم می کرد. امروز صبح عملش کردن! دکتر دوازده روز آف داده ولی من عذاب وجدان گرفتم... دارم از درد می میرم ولی سر کار هستم!!

حالا بقیه اش: رفتم پیش "بتی" . گفت قانوناً تو نمی تونی کار کنی !!

رئیسم اومد و گفت ببین من میتینگ دارم و گرنه خودم می بردمت خونه، چون نمی شه ، اگر اتفاقی بیفته دانشگاه مسئوله....

 من کارم رو تقریباً تموم کردم و بی حسی پام هم دیگه داشت از بین می رفت.

میم جون هم زنگ زد و گفت می خوای بیام دنبالت؟ گفتم بالاخره باید ماشینم رو یک جوری بیارم ....

واقعاً با زجر رسیدم خونه.

اول خواستم مسکن بخورم ولی دیدم از کار شبم مرخصی نگرفتم... دراز که کشیدم ، آقای پوکی با قدرت جادویی اش منو خواب کرد.

میم جان که زنگ زد بیدار شدم: یه خبر بد! ۳۰۰۰ دلار گم کردم!

الان حتی پام درد هم نمی کنه...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

دارم سبزه بار می گذارم! خدا کنه خوشگل سبز بشه. به مناسبت روز درختکاری هم دو-سه تا بوته خریدم که این آخر هفته می کارم. آفتاب گردون هم دارم سبز می کنم ، پروژه جدیدمه!

دیروز یکی از دوستان قدیم رو دیدم که تا من رو دید شروع کرد به عذر خواهی و اینکه این معلم تاریخ که بهت معرفی کردم به خدا ترم پیش خوب بود! من هم گفتم بابام جان مگه تقصیر توه که روشش رو عوض کرده، تازه خیلی هم ممنونت هستم و لطف کردی که اونو معرفی کردی...

یهو گفت خواهش می کنم می شه بیست و پنج دلار!

من هم گفتم باشه بگذار به حساب اون تی شرتت!

 (قبلاً براش یک تی شرت نوشته بودم که هنوز پولش رو نداده)

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

دیشب خیلی دیر از سر کار به خانه رفتم. عمو شدیداً در فکر کارگری بود که در بیمارستان بود و دائم در موردش حرف می زد. این هم بعد از مدتی گله و دوری و قهر و حرف نزدن وقتی بهش می رسی یه چیزی داره برای حال گیری یا انتقال حال گیری... هی گفت و گفت ...

ماجرا از این قرار بود که یکی از کارگرهای روز مزد که تقریباً هر روز به شهرداری(محل کار عمو) میرفته برای کار یابی، شب قبل نزدیک ریل قطار دیده شده بوده که روی زمین افتاده بوده و از دهانش کف بیرون می آمده. اسمش "کِنِت" بود.شخصی که او را دیده بوده (یکی از کارگرهای آنجا) فقط پتویی روی او می کشه و می ره. فردا صبح به عمو می گه که بعله دیشب کنت این طوری بوده و حتماً تا حالا مرده! (صلیب بکشید روی سینه تون لطفاً)

اینها هم زنگ می زنند به اورژانس و می بینند که بعله هنوز اونجا روی زمین افتاده...

حالا من خونه ام و می بینم که هر چند ثانیه یک بار عمو می گه کنت می میره....عجب آدمهایی هستند این ...ها، ... حیف !.... خونواده اش ایندیانا هستند ... هیچ کس نمی دونه کجا؟.. زن و بچه داره .... خونواده داره ....

کاش یکی رو داشت!!! ...

یهو بهش گفتم خوب می میره دیگه ... با تعجب منو نگاه کرد

گفتم فکر میکنی اگه کسی رو داشته باشه نمیره؟ سر تکون داد که: شاید!

گفتم فکر میکنی اگه بدونه یکی تو این دنیا بهش اهمیت بده سعی می کنه زنده بمونه؟

 ـ آره!

ـ تو ناراحت می شی بمیره؟  پس همین جوری نشین اینجا غصه بخور! پاشو برو ببینش!

 گفت این وقت شب؟

 گفتم حد اقل خیالت راحت می شه. مگه کار دیگه ای می تونی بکنی؟

گفت آخه نمی دونم کجاست فقط می دونم فلان بیمارستانه.

 گفتم تنبلیت میآد؟ فقط راحت تری که فکر کنی راجع بهش؟! بیا من هم باهات میام.

شماره بیمارستان رو پیدا کردیم . زنگ زد و تونست که پیداش کنه و ساعت ۱۲:۳۰ شب ما توی بیمارستان "پلینو" بودیم!

کنت بی هوش بود. خونریزی داخلی سر داشت و با دستگاه زنده بود. پرستارش اومد و با ما حرف زد.

وقتی از اونجا اومدیم بیرون، حدّاقل برای یک لحظه هر دو قدر زندگی رو حس کردیم. راجع به این حرف زدیم که هیچکس به آدم اجبار نمی کنه که چی انتخاب کن و هیچ کس به اندازه خود آدم در تعیین سرنوشتش دخیل نیست... هیچ کس نمی گه بیا افسرده شو، الکلی شو یا زن یا شوهرت رو اذیت کن!

 آره همه مهربونند، البته .... ولی نمی دونی همین مهربونها با ندونم کاری چه آدمهای با ارزشی رو از خودشون می رونند...

تا به ماشین برسیم  همه  اینا رو گفتیم ... و این که چقدر اطرافیان آدم با ارزش هستند .

نتیجه گیری: ممکنه آدم ها از هم دلخور بشن ولی دوست داشتن و توجّه به دیگران خیـــــــــــــــــــــــلی می تونه در کیفیت زندگی نقش داشته باشه. البته این، با توقع زیادی خیلی توفیر داره، اینو یادمون نره (چشمک)!  

ادامه : راستی سه روز بعد کنت مُرد!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

وقتی کوچک بودم فکر می کردم که وقتی بزرگ شدم دکتر می شم می رم آفریقا، فضانورد می شم می رم کره ماه، پرورشگاه می سازم ..... خلاصه کوچیک بودم با فکرهای گنده... حالا بزرگ شدم با فکرهای کوچیک... قسط خونه و خرجی و ....
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ترنج |

وقتی من ایران بودم تازه دو ـ سه سالی بود که یک عدّه ای ولنتاین را موقع مناسبی برای پول سازی دیده بودند و تقریباً جایی نبود که قلبی ، گلی، یک چیز قرمزی نبینی...

امسال یکی از دوستان ای-میل زده بود و حکایتها داشت از این ماجرا که ای خواهر از اس ام اس ها و عاشق ـ معشوق ها که بگذریم ، پاسدارها و ریشوها و مذهبی ها هم به هول و ولای تدارک این روز افتاده بودند ( خوب بالاخره هم بایددل مادر بچّه ها رو به دست آورد و هم صیغه ای های متعدد رو راضی نگه داشت!)

نوشته بود که همه به هم این روز رو تبریک می گفتند ، حتی پیرزن ها و پیرمردها ... انگار که نوروز شده باشد !

البته این بار آخری که من رفتم ایران یک نکتهء جالب و جدید این بود که تبریک "عید غدیر" مثل یک وظیفه انجام می شد. از اس ام اس و تلفن تا دیدار! جوری که انگار، اگه کسی یادش بره، به بقیه بَر بُخوره!  

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

http://www.youtube.com/watch?v=8UUyQLI2Oxg
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

خواب وحید را دیدم. شوهر دوستم که فوت کرده. حتّی در عالم خواب می دانستم که او مرده ولی اینقدر عادی بود که نترسیدم. خیلی سرحال و شاداب و آرام بود. باید جایی می رفتم انگار که آرش اینجا بود و تصادف کرده بود،من حسابی هول بودم. وحید مرا به بیمارستان رساند.همان سوپر مارکت چینی نبش "پارک و کویت" بود .

بیرون که می آمدم یک مرد (شبیه عربها بود) به من حمله کرد و بازویم را با چاقو خط انداخت. بریدگی عمیق بود و من به خودم می گفتم عیبی نداره ، اگر خون آمد یعنی اینکه خوابم الکی بوده چون خون خواب را باطل می کند!( به قولی)

 از آنجا که آمدم بیرون وحید نبود. کمی بعد آمد و رفت سوار ماشینش شد. یک پورش نقره ای بود . من گفتم :وای ی ی من همیشه دلم یک پورش می خواست ! آمدم که سوار شوم ماشین خیلی تنگ بود و من هی این پا و اون پا کردم و سوار نشدم. فکر کردم خوب شد ، دیگه پورش نمی خوام چون جاش تنگه!

 یک کارگر که آنجا کار می کرد ایستاده بود و با تعجّب به من نگاه می کرد. من فکر می کردم شاید بهتر باشد به م زنگ بزنم تا خودش بیاید دنبالم ، شاید عصبانی بشه من اینجور بشینم توی ماشین شوهرش . فکر می کردم حالا اردشیر بیاد ببینه باید براش توضیح بدم و از اینجور چیزها که یهو وحید پاهاش رو مثل آکاردئون از پهلو جمع کرد و برای من جا باز شد. من مانتو تنم بود.همین که نشستم گفتم وحید آقا اگه م بیاد شاید ناراحت بشه! در همین حین که داشتم این رو می گفتم ماشین م وارد محوطه پارکینگ شد و م با عصبانیت از ماشینش پیاده شد.

با عصبانیت گفت: بیا اینجا ببینم وحید آقــــا! وحید هم با لبخند و یک حالت شیطنت آمیز پیاده شد و من آمدم بروم به سمتشان... م گفت تو همانجا بمان ...

و شروع کرد با وحید دعوا کردن و به شدّت دستهاش رو تکان می داد. وحید همچنان آن لبخند شیطنت بار روی لبهاش بود و فقط سرش را به دو طرف تکان می داد و من از ترس می لرزیدم!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |