تبليغاتX
ترنجک >
داشتم با یکی از دوستان در ایران حرف می زدم که گفت ایران از نظر تعداد مرگ و میر در اثر تصادف ،در دنیا اوّل شده و این نه تنها  اوّلین بارش نیست ... ، که تنها رکوردش هم نیست .

ظاهراً ( البته می دونید که وضعیت آمار و نقل قول از آن اصلاً قابل اطمینان نیست ) در ایدز و شمار معتاد هم رکوردار هستیم. مینا جان شما لطفاً به ما یک آمار نسبی بدین ، خانوم جان ...

به هر حال کارشناس نیستم و کاری هم به این کارها ندارم فقط داشتم دنبال آمار می گشتم که از روی هوای جاری به سبک و سیاق بعضی هموطنها یک بحثی رو الکی شروع نکنم که خودم هم ازش اطّلاعی ندارم و هر چیزی که روی اینترنت پیدا کردم رو اینجا می نویسم و بعد عرض می کنم که منظور بی حضور بنده خدمت پر حضور حضرت عالی اصلاً چی هست !

در سال ۸۵ تعداد کشته شدگان در اثر تصادف ۲۷۵۶۷ نفر اعلام شده .

 معاونت راهنمایی و رانندگی هم اعلام فرموده اند که روزانه مبلغ ۲۰ میلیارد تومان در اثر تصادف به کشور خسارت وارد می شود (مبلغ به تومان است ... حالا انگار فرقی می کنه که مبلغ به چه واحدی باشه ... به قول ملّت همیشه در صحنه مال دولته به ما چه !!)

پیش بینی شده که آمار کشته شدگان در تصادفات رانندگی به ۲۸ تا ۳۰ هزار نفر می رسه .

روزانه ۷۰ تا ۸۰ نفر در ایران در اثر تصادف می میرند.

 استان بوشهر کمترین و ایلام بیشترین تعداد کشته را در سال گذشته داشته ( ضمناً بوشهر ، کمترین طلاق را هم داشته) ...

 آمار مرگ و میر در اثر تصادف : در کشورهای فقیر در حال توسعه از هر ۱۰۰ نفر ۷/۲۰ است ............ در حالیکه در ایران ۸/۲۵ بوده و

 مطلب آخر اینکه ۷۰٪ قربانیان حوادث رانندگی نان آور خانواده بوده اند.

در این مطالبی که می خواندم به دلایل بی شمار و متفاوتی اشاره شده بود که کم و بیش همه گوشمان از اونها پُره .

 در اینکه الزاماً توانایی خرید خودرو به معنای "خود راه رویّ ِ" وسیلهء نقلیّه نیست هم که شکی نیست ولی متأسفانه( مشابه سایرامور) ، این قضیهّء رانندگی و رعایت اصول کاملاً در نیمهء راه وا مانده ... این در واقع خشونت حاکم بر آدمهاست که به نوعی دیگر ظهور می کنه و به سهل انگاری و حتّی رشادت های بی جا مبدّل می شه. تصور کنید که الان در کشور ما عملاً جنگی نیست منتها مردم به خاطر یک جنگ درونی و بی مبالاتی و طرز نا صحصیح استفاده از چیزی همدیگر را نا خواسته می کشند. مردمی که اگر مراسم ختم دختر خالهء دسته دیزی شون رو نری همهء کلاس و شعور و معرفتت رو به زیر سئوال می برند و یا اصول عیادت بیمار، هم زدن سمنو و شلّه زرد رو با آداب کامل به جا می آورند ( نه ببخشید برات توضیح می دهند) هنوز یادگیری اخلاق رانندگی را از واجبات نمی دانند . ( یا برای بقیه واجب می دونند!!)

هر روز در خبرها تعداد کشتگان عراق و افغانستان رو اعلام می کنند و به اون توجه می شه ولی مردم نمی دونند که آمار کشتار داخلی که مقدار خیلی زیادش به خاطر رفتار خودمونه چیه. (نه وضعیت جادّ ه ها یا خودروها)   

(بعله، می دونم الان می گین باید تو رساله و زمان پیغمبر بهش اشاره می شده ... لیلی جان!)

 

خوب دوستمون خواستند آبروداری کنند و برامون آف لاین پیام گذاشتند که به علت ذیق وقت همینجا میگذارم .... ممنون.... بسیار فراوان


 tooye matlabe akharet ye eshtebaah bood. Iran hich jaee dar zamineye AIDS rotbeye balaye jahani nadare. akharin amaar 28000 nafar AIDS daran ke nesbat be jamiiat ham kame.

amare talafaate jadeii ro ke dade boodi, maale ye keshvare afrighaee chand barabare Iran bood. zemnan amare talafaat ro nafar be nesbate 100.000 nafar midan, na nafar be 100 nafar. in ro toooye matnet eslaah kon. intori goftan behet begam behtare ta comment bezaram.

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

یه گلی جون جدیدی گیرمون اومده که عمو معتقده خوشگلترین موجود دنیاست !! (مگه من مرده باشم!!) خلاصه کشمکشی داریم در این اثنا که: "بابام جان من نمیرسم ، وقت ندارم ، یه کارگری چیزی بیاریم که حد اقل کمک کنه ، تو نظافت و این جور مسائل ولی کو گوش شنوا ... حالا عکسش رو می گذارم که ببینید.

امروز صبح که برای بار سوّم طفل معصوم رو غسلش دادم و خشکش کردم ، آقای پوکی همچنان عصبانی و مملو از حسادت بود. برای این بچّه ء بی زبون خیلی فیس و فوس و هیس و هوس می کنه ولی اون طفلی باز هی دنبالش می ره تا دلش رو به دست بیاره، وقتی که ما باشیم برای دلبری از ما و توجه گرفتن دیگه حتی به پوکی هم توجهی نمی کنه و کار خودش رو می کنه. اعتماد به نفسش زیاده ولی پوکی خودش رو کاملاً باخته در برابر یک الف بچّه ،حتّی ازش می ترسه ... گلی هم همه اش میو می کنه و شدید جیغ و داد .. بی وقفه ... امروز صبح منو یاد زن دوّم انداخت .. عین هوو رفتار می کرد و پوکی هم زن اوّل ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

http://www.youtube.com/watch?v=GlNyCHlLt1Y

بعد از دیدن این ویدئو فکر کردم کسی که می خواد ایستگاه بعد پیاده بشه چه کارمی کنه؟ با انگولک، تواین قطار چه جور می شه برخورد کرد؟؟؟

ـ واااااااا کثــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــافت ! دستتــــــــــــــــــــــــــــو بکش!! (از نوع چهارم برای دوستان)

ـ !!!!!!

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج

http://www.niyazha.com/index.php?module=show&id=1382&mashin

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

هر سال عاشق پاییز بودم ... امسال عاشق بهارم  ... 

 مهم اینه که هنوز عاشقم ،نه ؟!

خجالت هم نمی کشم ... 

عاشق خیلی ها ...

خجالت هم نمی کشم ... 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

روضهء حضرت عباس می خوای چی کار؟ اینو ببین مثل من یک دل سیر گریه کن!

از اینکه کسی از جنوب ایران بگه یا بنویسه، از اینکه بقیه بتونند ببینند بی آنکه به لهجه مان بخندند یا بپرسند یعنی چی؟ از اینکه بقیه بدونند همه جای ایران پایتختش و شهرهای بزرگش نیست، از اینکه یک آدم چقدر می تونه مثبت و مفید باشه ...

راستی چرا همه فکر می کنند باید کسی بیاید و کاری بکند؟ چرا اینقدر تواناییهایمان را نادیده می گیریم؟! چقدر ساده از کنار محرومیت ها گذر می شه و طبیعی به نظر میاد؟!

 از اینکه این موضوع هم به نوعی برای تبلیغات و مطرح شدن می تونه به ابتذال کشیده بشه ، از اینکه باید کسی منعکس کند تا دیگران چشمشان باز شود از اینکه باید با دست پرده را کنار بزنی و بگویی بیایید ما را تماشا کنید، متأثر می شوم  ...این هم اوّلی بود که رسید ... معلوم نیست که سایرین هم همینقدر جذاب به نظر برسند و مورد توجّه قرار بگیرند ... کاش از مد نیفتی .. کاش زود از دور خارج نشوی ... 

بگذریم... من به مدرسه کالو و کالوها می بالم .. به سربازمعلمی که به جای نا امیدی زندگی چهار کودک که نه، فرزندان اونها و مسئولین آموزش و پرورش را متحوّل کرده.  مطمئنم بوده اند و خواهند بود عبدالمحمد ها که صدایشان به خاطر نبودن رسانهء عمومی در جا مسکوت مانده و به جایی نرسیده ...

 

http://www.jadidonline.com/story/03042008/kaloo

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

خیلی بعضی آقایون اعتماد به نفس دارند ... آدم حتّی روش نمی شه تعریف کنه ... آخه بابام جان چهل و چند سال از من بزرگتری ناسلامتی !

البته باید ایشون رو به دوست دوستم که تخصص درزمینهء مردهای پولدار و مسن دارند ،معرفی می کردم ولی بعد افاده های طبق طبق خانوم از خواستگارهای رنگ و وارنگشون رو بقیه باید با هیــــــــــــــــــــژده چرخ جمع می کردند... 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

بقال زنی را دوست می‌داشت.با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستمها می‌رود و دی چنان بودم و دوش بر من چنین گذشت…قصه‌های دراز فرو خواند. کنیزک به خدمت خاتون آمد.گفت: “بقال سلام می‌رساند و می‌گوید بیا که با تو فلان کنم!” گفت : ” به همین سردی؟” گفت : ” دراز گفت. اما مقصود همین بود.”  اصل مقصود است.باقی همه دردسر است. (مولانا)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

داشتم توی قطار مطلبی را می خواندم . با سنگینی یک نگاه سر بلند کردم و آقای جوانی را دیدم که سرش را پایین انداخت. کنجکاو شدم . زیر زیرکی حواسم به او بود. حلقهء ازدواج به دستش بود و دیگر اصلاً تا مقصد به من نگاه نکرد.(حالا اگه ایران بود...)

ناگهان صحنهء یک فیلم جلوی چشمم زنده شد.

سینما،با زنده کردن و باز سازی لحظه هایی که در حالت عادّی از دید اغلب ما پنهان مانده  و می ماند، رازوار به جذّابیت خود می افزاید. غافل از اینکه همین جذّابیت و کشش، ناخودآگاه عدّه ای را به تجربهء این خوشی (!)  سوق می دهد.

تصوّر می کنم از آنجا که الان در مملکت من (لا اقل)، هیچ چیز سر جایش نیست یا بهتر بگویم هیچ چیزی جای تعریف شده ای ندارد و هر کسی ساز خودش را می زند، در عین حال که تقریباً همه یک جایی گم شده اند (و)پیدا کردنشان دست حضرت فیل را بوسه باران می کند، همه مایلند که با زمان !! پیشرفت کنند.

 همین تماشای لحظات ممنوعه چیزی را که تا دیروز ناممکن بود و در زمره ء استغفرالله(هی ها) قرار داشت، را به راحتی قابل تجربه و خواستنی می کند. 

حالا نه تنها قبح خوابیدن با ننهء قمر، زن عباسعلی شاطر و سکینه بتول باجی، زن حاج اصغر بقال به زمین ریخته که در زمره ء امور مترقی محسوب می شود.

(هوی الاغ! اون جا کسی برای شما موسیقی متن و تنظیم نور نمی کند ...)

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج

این میمون سبز ناز من هر روز که میام سر کار به من لبخند میزنه و از دلتنگی هاش می گه. لبخندش خیلی زیباست . دست آهنرباییش رو به فلز بالای میز وصل کرده و از اونجا آویزونی پایین رو تماشا می کنه . پاهاش رو به هم قلّاب کرده و دو تا از ساقه های رونده پوتوس رو لای پاهاش نگه داشته که روندگیشون رو پز بدن!

گلدونهام دور و برم رو گرفتند و دلداریم می دن که حالا درسته پنجره نداری و آسمون رو نمی بینی ولی ما که هستیم کنارت! گربهء فلزی کوچولویی که ارد. برام خریده رو به روم دراز کشیده و دستهاش به بالاست و میشه که روی شیکمش رو ناز کرد.قلم مویی که میمچه بهم داد هم رو به رومه آویزونش کردم که بهم بگه یه روزی هم میآد که آرتیستی کنی فقط!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج

از آن وقت هایی است که لحظه لحظه اش رو باید غنیمت شمرد ، امتحان دارم و یک عالمه تنبلی.. از اون وقتهاییه که ساعتها می شینم و همه چیز می خونم جز درس !

انگار نا خودآگاه از هول شب امتحان خوشم میاد!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

"سین " گفت فکر می کنه چشمش چیزیش شده. پرسیدم که یعنی  چی چیزیش شده؟؟

گفت یکی از چشمهاش دیگه نمی بینه و اون یکی هم قبلاً نمی دیده ..

منظورش چی بود؟!!

 گفت که الان بیست ساله که فقط با لنز می بینه ! یک چشمش شماره اش ۱۵ است! چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟ یعنی چی پونزده؟؟

وقتی لنزش رو در می آورده با یک چشم می تونسته خودش رو توی آینه ببینه یا کتاب بخونه ولی حالا دیگه نه ...

امروز فکر می کردم چقدر  آدمها با هم فرق می کنند. یکی میاد از سنگ کلیه قلابی اش چه استفاده ها که نمی کنه و یکی دیگه از بینایی و لذّت دیدن می گه و کاملاً بی خیال رفتار می کنه...

دیدی عنکبوت رو ؟! این دفعه نگاش کن ...

 گوشه اتاق تند و تند راه میره و جلوش رو بگیری حتی نگات نمی کنه انگار که نیستی و یک راه دیگه پیدا می کنه که بره اون گوشه موشه ها برای خودش تار بتنه ... هی تارش رو پاره کن و تمیز کن .. دوباره فرداش می بینیش که رو تار جدیدش چمباتمه زده !

این یعنی زندگی !

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

http://video.google.com/videoplay?docid=4792760430777767239&hl=en
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

من و میمچه یه سریالی رو کم و بیش دنبال می کنیم. دیشب تولّد میمچه بود من از صبح هی یادم می اومد و هی یادم می رفت! عصر هم با منیر رفتم کتابخونه درس بخونم. دیگه یادم رفت که رفت.

 نه اینکه تولّد اون و وحید توی یک روزبوده ،حالا دلش می سوزه که اون نیست ... من هم (با زرنگی ولی بی بدجنسی هاااااا) کادوش رو روز عید نوروز بهش دادم ...

شب رفتم پیشش با هم کیک و چای بخوریم و دیگه تا ۴ صبح بیدار موندیم سریالمون رو ببینیم ! این هفته دو تا امتحان پدر و مادر دار ِ حسابی دارم...

۱- شده کسی رو ببینی و بهت بگه ببین اینی که می بینی من نیستم من یکی دیگه هستم. بهت نشون نمیدم ولی خودت باید بفهمی !

۲- وقتی خونه مون رو خریدیم دو تا دیوار توش بود که اساساً سر ِ دل ِمن ساخته شده بود. هر چی خودم رو کشتم ارد. می گفت این کار دو ساعته .. راحت ورش می دارم...

 بالاخره یه روز بعد از کلی گریه و سر و صدا و اینکه اگه این کار رو نمی کنی برم کسی رو بیارم و آوردن یه نفر برای گرفتن هزینه تخمینی..، تصمیم گرفت که این کار رو خودش بکنه... دیگه دردسرتون ندم که تا چند هفته تو خاک و خل زندگی کردیم و همه چیز نصفه وسط اتاق پخش بود و هر چی من آشغال جمع می کردم، تمومی نداشت ... از همه اش بدتر بوی شاش بود که انگار از سالی که این کارگرها خونه رو ساخته بودند و به دیوار شاشیده بودند تا اون موقع یادگاری مونده بود!

القصّه، پرس و جو کردم و گفتند که یه آقایی هست که تازه آمده با خانواده اش و کار زیاد بلد نیست ولی توی کار ساختمانه... به پول  هم نیاز داره !

زنگ زدم و قرار گذاشتیم و آمد و گفت که با توجه به مصالح و مقدار کار،حدوداً بین ۳۰۰ تا ۴۵۰ دلار می شه، نه بیشتر .(که البته از تخمینی که قبلاً گرفته بودم بیشتر بود و کار هم کمتر چون برداشتن دیوار و بردن اضافات به بیرون و حول تا "دامستر شهرداری را انجام داده بودیم)

 به هر حال، من قبول کردم که مزد ایشون رو بدم و ایشون ور دست عمو آقا کار کنند که هم یک سری کارها رو یاد بگیرند، هم چیزهایی که نمی دونستند اسم انگلیسیشون چی هست . ضمناً چیزهایی که اینجا ،خوب به هر حال،  براشون جدید بود  و چندان آشنایی نداشتند رو بشناسند ..

اینطوری عمو نمی تونست هی از زیر کار در بره و این از همه برای من  مهمتر بود (البته بعد از هدف اصلی که ساخت دو تا ستون به جای این دو تا دیوار بود) ...

تقریباً سه تا نصف روز کارشون طول کشید. عمو بعد از کار که می آمد دست به کار می شد. تو پرانتز بگم که این عموی ناکچل ما، دور از جونتون مکانیک هواپیما بوده، دقّت عجیب و وسواس گونه ای داره و هر چیزی باید آچار مخصوص خودش رو داشته باشه و میلیمتری کار می کنه! حالا برای مصالح ساختمانی ای که لازم بود،می بایست از بهترین نوع خریداری می شد، و همین باعث شد که بیشتر از هزارو دویست دلار ، پیاده شم ...

امّـــــــــــــــــــــــــا، مشکل اصلی حالی کردن اون چیزی بود که می خواستم. این که چیزی بسازند که نه آماده اش هست که با ماست مالی تموم بشه و نه کسی عکسش رو داشت!! عمو ناراحت بود و نق میزد که چرا من یک طرح جدید دارم از خودم استخراج می کنم !! حالا من هم از این ور هی شکل بکش و مجلّه بیار و خودمو جر بدم که بابا یک ستون مستطیل با سه تا سوراخ !!! 

از طرف دیگه هم ، هر روز غذای گرم ایرونی و آب و شربت و سالد و ژله و کیک و بستنی و دیگه سنگ تموم براشون می گذاشتم که تشویق بشند و بگم که چقــــــــــــــــــــــــــــدر ممنونم که این کار رو دارند می کنند..

یک بار اون آقا گفت : من فکر می کردم زنم خیلی مهربونه ولی شما خـــــــــــــیـــــــــــلی مهربونین (لابد تر) ... اینقدر از زنش عاشقانه حرف می زد که نگو و من همیشه دلم میخواست که این خانوم رو ببینم .... فکر می کردم وای بالاخره دو تا مرغ عشق واقعـــــــــــــــی !! وای ی ی !! نازی ی ی !!

 هر روز کلّی ازش تعریف می کرد و من آخر هر روز براشون کیکی چیزی می فرستادم .. برای بچّه ها و خانومش.. می گفت که زنش آرتیسته و خیلی مقتصد و با ملاحظه.. از صرفه جوییها و اختراعاتش می گفت. این که چه طور هزینهء زندگی را پایین نگه می داره و خلآقیتش در همه چیز هست و از این قبیل ...

خیلی مشتاق بودم که این خانوم رو ببینم و پیش خودم فکر کردم: کار خونه که تمام شد، یک باری شام یا ناهار دعوتشان می کنم...

اون وقتها من اغلب شبها کار می کردم.عصر روز سوّم به ایشون گفتم:

 آقای فلانی من براتون چک می نویسم چون الان باید برم سر کار و... چقدر بنویسم؟ یه کم فکر کرد و گفت ۸۵۰ دلار خوبه؟؟

شونصد تا شاخ درآوردم !!! اون وقتها حقوق یک ماه من در این حدود بود !!

گفتم آخه شما گفتید بین ۳۰۰ تا ۴۵۰ دلار!

ولی شما یه کار جدید و "کاستوم مید" می خواستین.

خجالت کشیدم که بگم خوب چه ربطی به تو داره ؟ یا مگه نظر تو بوده؟ یا اینکه مگه حجم کارت این طوری بیشتر شده؟ ...

گفتم اگه می شه حالا یه تخفیف به من بدین.

گفت :خوب شما ۵۰ دلارش رو هم ندین...

از خجالت آب شده بودم. چک رو نوشتم و رفتم سر کار.

عمو هم آمده بوده خانه و بهش گفته بوده که می خواد یه چرت بخوابه و اون می تونه بره و بعداً بیاد و رنگ رو تموم کنه... و ایشون هم میره...

شب به عمو زنگ زدم و گفتم .. خیلی عصبانی شد و گفت که من بهش می گم.. گفتم چیزی نگو همین که این کاری که می گفتی دو ساعت طول می کشه و دو ماه روی زمین نصفه موند و باعث شد که ۳ روزه تمام بشه برای من می ارزه... دیگه پولش مهم نیست ...

حالا که تقریباً دو سال از این ماجرا می گذره هنوز ستون ها رنگ نخورده اند و عمو به من غر هم می زنه... با اون آقا هم دیگه دوست شده و می دونین که بقیه اش چیه... آهان از این ستون ها هم از زوایای مختلف عکس گرفت که توی پروفایلش بگذاره و مشتری های بعدی ایده بگیرند .. عمو هم هر کی میاد پزش رو میده، البته ایدهء دیمر چراغ گذاشتن توش مال اونه ،نمی شه از حق گذشت !!

ماجرای ملاقات من و خانومش بماند واسهء یه شب دیگه که بنویسم!

                                                

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج

سیزده واقعی امروزه!

صبح که از خواب بیدار شدم سبزه ها رو گذاشتم توی باغچه، ظرفهاشون رو هم توی سینک... آفتابگردون ها رو هم بردم گذاشتم توی باغچه به این امید که شاید یه روزی سبز بشن، بلند بشن و تخمه هاشون رو بخوریم ... امروز سیزده بدر واقعی است و من حتماً تا عصر یک سری می رم کنار این نهر محل کارم ... باید سبزه گره بزنم ... با یک دست ، طوری باید گره بزنی که بعداً خودش باز بشه...تولّد میمچه هم هست...

ارد. برای سیزده بدر سالادالویه درست کرده بود ... آوردم که برای ناهار بخورم!

پی نوشت: دیدی چی شد؟؟ سبزه گره نزدم ! پس تا سال دیگه نه خونه شوور و نه بچّه بغل !! نه اوَه اوَه !! صبر کن تا سال بعد ....

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج

هنر خوبه درست. آفرینش با ارزشه این هم درست.

 کاش یک مسأله ای مثل سایر مسائل یه کوچولو جا می افتاد. گاهی اونی که جلوی شما وایساده، نویسنده نیست!

 اونی که خبرنگاره، در واقع روزنامه فروشه  ! اونی که می گه ویراستاره و انتشارات داره فقط "بیزنس من" خوبیه که هم جنسش رو خوب می شناسه و هم مشتری پسندی راه دستشه ! مغازه اش هم تو محل خوبی واقع شده ...

اونی که می گه هزار تا کتاب خونده، معلوم نیست از زندگی چی خونده، اونی که می گه استاد دانشگاه است معلوم نیست تا به حال چند تا رو از درس بیزار کرده ...

 اونی که می گه رومانتیکه معلوم نیست واسه رسیدن به عشقش چند تا رو له کنه و رد بشه!

اونی هم که می گه شاعره به نرخ روز شعارهاش رو عوض کنه!

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط ترنج

http://radiozamaaneh.com/movie/2008/03/post_87.html
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

چند وقت پیش یک مهمونی عیددیدنی مانندی رفته بودم. صحبت این پیش آمد که تا به حال دقّت کردید که اسم ها هر از چند گاهی مُد می شوند؟

مثلاً یک دوره ا ی مهین، شهین، پروین .. دورهء دیگری لیلا ، ژیلا، نازی، کامران و کامبیز و پرویز... یک دوره هم اردوان و اردلان و ... این اواخر هم که من داشتم می آمدم آرسام و آرشام و امیرپارسام و سورنا و ...  چه می دونم ....

غرض اینکه تازگی ها با هر کس حرف بزنی از کوتاه بودن زندگی می گه از اینکه چقدر عشق خوبه و معنی زندگی به همین چیزهاست...

اینکه زندگی معجزه است ... عشق معنی زندگی است... از زندگی بایدلذّت برد .. همدیگه رو دوست داشت..(با صدای کلاه قرمزی هم بخونید بد نیستاااا)

 در "حدّ مرگ" خندید و رقصید و حال کرد ....

فکر می کنم این هم دچار همون قضیه اولی شده!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

 هر دو،

 در عذاب هستند و نیستند،

 هر دو، در جستجو،.... هستند و نیستند.

هر دو، بازی، می کنند و نمی کنند.

و هر دو، هوشیارند که ناغافل مهلکه را به دیگری نبازند!

 (امّا چه باختنی؟)

تنها ، حکایتِ یک ویژگی است.

ویژگی ای که بابیماری، گره خورده و تمیز دادنشان محال می نماید.

شاید این هم همراه با هجرت آمده، شاید...

 رابطه ا ی که می آید، جوانه ای که سر می زند یا زخمی که سر باز می کند، لیکن دریغ از راااااااه،  ادامـــــه، رویـــــــــــــــــــــش یا مــــــــــــرهم!

همهء اینها منتهی به فاصله و جدایی مضاعف می گردد یا حتی کدورتی بی سبب .

دندانه ای است که در جای خود، جا نگرفته و لَق لَقَش خشِّ عمیقی بر جای می گذارد

بی سبب!

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

سابقاً هر وقت سال نو می شد یا تولّدی، سالگردی، چیزی بود من خیلی ذوق داشتم.

آمّــــا، دقیقاً نقطهء مقابل من، علیرضا بود که کاملاً حال گیری می کرد و می گفت این مسخره بازیها چیه دیگه !

یادمه یک سالی عید نوروز  بهش زنگ زدم.  (کرمان بود) گفتم سال نو مبارک ! گفت :فلانی (فامیلم رو گفت. اون منو یا به اسم فامیلم صدا می زد یا می گفت ابوریحان! بگذریم)، آبرومونو بردی تو که سال نو دیگه چیه !

امسال اولین ای-میلی که بعد از سال تحویل گرفتم از علیرضا بود که سال نو را تبریک  می گفت ... براش نوشتم :ای آقا ، فلانی سال نو دیگه چه صیغه ایه، تو که این مدلی نبودی... بابا تو که آبرومونو بردی !

شکیبا هم ای-میل داده بود که عروسی و شلوغ بازی و این جور مسائل این روزها زیاده و از من نقل قول می کرد و می گفت راست می گفتی که این خیلی مسخره است که دو نفر جشن بگیرند که آی ملّت ما می خواهیم .... اِهِم....

براش نوشتم الان دیگه اینجوری فکر نمی کنم ... اون هم لازمه !!

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

اولاً تولّد بابام مبارک!

دُیّمَندش سایر موارد ...

چهارشنبه :اول سونای آخر سال با م. بعدش هم سفره و شیرینی پزی و م. هم موقع سال تحویل پیش ما بود  که اگه نصف شب نبود حتماً توی "رست لند" باید پیداش می کردیم! ( البته صبحش رفت و برای وحید سنبل هاشو برد) شکوه جون هم تلفن زد که ما داریم می ریم فرهنگسرا برای تحویل سال ولی من دیگه نرفتم.

بابام همیشه تاکید داشت که لحظهء تحویل سال باید همه پای سفره باشند و من هم اینو بهانه کردم که رسممونه که خونه باشیم...اینو دستگیرم شده که اگه از رسم و رسوم بگیم کسی اصرار نمی کمه رأیمونو بزنه، از این به بعد ازش استفاده ء بهینه خواهم نمودن!!

پنج شنبه:تمیز کاری و مرتب کاری و شب میمچه اینا رفتند "کینکیز" برای من پیامک داد که بیا ولی من آتیش این ریخت و پاشهای بی حدّم شعله ور شده بود ومی سوزوند پیام داد که من کمکت می کنم ...  ارد. که آمد خانه گفت می خوای چه کار کنی؟ یهو حرصم گرفت و گفتم می خوام برم بیرون. س هم پیامک داد، م هم...  به میمچه پیام دادم که میام .. پریدم تو حموم و سرسری آرایش و بیست دقیقه بعد بوم م م ! دم در "کینکیز"...

چه صفی و چه بساطی و بالاخره دم صاحاب کافه رو که دیدیم گذاشت برم تو. اونجا دنبال میم می گشتم. بیتا اینا رو دیدم و گفتند که حدوداً کجاست... پیداش نمی کردم .. بگذریم بعد که بچّه ها رو دیدم و اومدیم یه کم برقصیم یه یارو مست تالاپی با صورت خورد رو پای من  جیگرم آب شد و سین دست منو گرفته بود و می خندید و بعد هم مثل اینکه یه بچّه رو نی نای نای کنه ، دست منو گرفته بود و تکون می داد...

میمچه اینا زودتر از من رفتند ومن کمی بیشتر موندم. موقع خداحافظی یه دعوای سوسولی مسخره هم شد ... که نیاز به تحلیل داره...

ضمناً،هیچ کس منو تا ماشینم بدرقه نکرد!!

جمعه:خدا عمرش بده این میمچه ، اگه کمکم نکرده بود ، الان نه تنها اتاق کامپیوتر مرتب نشده بود بلکه دو تا میز نصفه رو دستم مونده بود .. یکی اون قبلیه که نمی تونستم بازش کنم و دیگه اون نو ِه که نصفه می تونستم به هم ببندمش... آخه من همه کارام نصفه ـ ـ نیم بنده!

شب، مهمونی آقای ب. که در ضمن خیلی اتفاقی مصادف شده بود با ولادت عدّه ای که از اون میون برای آقای مشیری تولد گرفتند...

فی الواقع ، رسماً آقا رو به سخره گرفتند. چیزی که متوجه شدم آدمهای دهاتی و بی سوادی بودند که دورش رو گرفته بودند و بعد از هر جمله ای یه "بَعـــــــــــــــله آقـــــــــــــــــا" می انداختند اون وسط . خانومهاشون هم که مثل سنجاق کراواتشون کاملاً جنبهء تزیینی دارند و بهترین کار اینه که دائم لبخند بزنند!

 آ. هم بود، عجیب بود که کلّی تحویل گرفت و وسط مسط ها یکی دو تا پیامک برای من فرستاد که خدا رو شکر فهمیدم مال اونه... آخه من داشتم با م. تکست کاری می کردم که یهو دیدم این یکی بهش نمی آد از طرف اون باشه ....به هر حال به خیر گذشت که سوتی ندادیم... بعدش هم بی خداحافظی رفت.

 ف. خیلی با کلاس و با شخصیت رفتار کرد خیلی جنتلمنه ! ( در این مورد هم بعداً یه "لکچر" مفصل می دم ...حتماً

تحویل های الکی عدّه ای دیگه و اینکه کجایـــــــــــــــــــــــــــــــی ؟! و چرا پیدات نیست و چرت و پلاهایی از این دست که دیگه ملاتشه ... از اون وای ی ی چه خوشگل و چه خوش لباس و اینا هم که بماند (با صدای زیر بخونید لطفاً) ...

فقط صمیمیت و حتی سکوت با ارزش بعضی دیگه است که باعث می شه باز بخواهی به دیدنشون بری...

 شنبه:صبح رفتم کمک پرستوها ! ظهر رفتم بیمارستان دیدن لیلا و اولین نوه خانوادهء پدری "ایتن" بعد هم با میم رفتیم رنگ خریدیم و تا رسیدیم خونه عین برق دست به کار شد! رنگ رو که زدیم... دوست نداشتیم... رفتم و از قوطی رنگ های قدیمی آوردم و یه رنگ جدید ساختیم.. اونی نبود که اول می خواستم ولی بعد که زدیم خوشم اومد. با همون ریخت رنگی رفتم خونهء عمو اینها برای شام سال نو. بعد هم برنامهء پرستو! مشی و بچّه ها رو دیدم ...

از یکشنبه پیشترش من پلک چشمم شدیداً درد گرفته بود و بعد یه قلمبه روش در اومد که به لطف مامان دوستم مداوا(!) شد....

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

THE OLD PHONE

When I was quite young, my father had one of the first telephones in our neighborhood.  I remember the polished, old case fastened to the wall.  The shiny receiver hung on the side of the box.  I was too little to reach the telephone, but used to listen with fascination when my mother talked to it.

Then I discovered that somewhere inside the wonderful device lived an amazing person. Her name was "Information Please" and there was nothing she did not know.  "Information Please" could supply anyone's number and the correct time.

 My personal experience with the genie-in-a-bottle came one day
while my mother was visiting a neighbor. Amusing myself at the tool bench in the basement, I whacked my finger with a hammer. The pain was terrible, but there seemed no point in crying because there was no one home to give sympathy.

I walked around the house sucking my throbbing finger, finally
arriving at the stairway.  The telephone!  Quickly, I ran for the
footstool in the parlor and dragged it to the landing.  Climbing up,
I unhooked the receiver in the parlor and held it to my ear.

"Information, please,"  I said into the mouthpiece just above my head.

  A click or two and a small clear voice spoke into my ear. "Information."

  "I hurt my finger..." I wailed into the phone.  The tears came readily enough now that I had an audience.

"Isn't your mother home?" came the question.

"Nobody's home but me," I blubbered.

  "Are you bleeding?" the voice asked.

"No," I replied. "I hit my finger with the hammer and it hurts."

 "Can you open the icebox?" she asked.

  I said I could.

  "Then chip off a little bit of ice and hold it to your finger," said the voice.

  After that, I called "Information Please" for everything.  I asked her for help with my geography, and she told me where Philadelphia was. She helped me with my math. She told me my pet chipmunk that I had caught in the park just the day before, would eat fruit and nuts.

 Then, there was the time Petey, our pet canary, died.  I called,
"Information Please", and told her the sad story.  She listened, and then said things grown-ups say to soothe a child.  But I was not consoled. I asked her, "Why is it that birds should sing so beautifully and bring joy to all families, only to end up as a heap of feathers on the bottom of a cage?"

 She must have sensed my deep concern, for she said quietly,  "Paul, always remember that there are other worlds to sing in." Somehow I felt better.

  Another day I was on the telephone,  "Information Please."

  "Information," said in the now familiar voice.

"How do I spell fix?" I asked.

 All this took place in a small town in the Pacific Northwest . When
I was nine years old, we moved across the country to Boston . I missed my friend very much.  "Information Please" belonged in that old wooden box back home and I somehow never thought of trying the shiny new phone that sat on the table in the hall.  As I grew into my teens, the memories of those childhood conversations never really left me. Often, in moments of doubt and perplexity I would recall the serene sense of security I had then.  I appreciated now how patient, understanding, and kind she was to have spent her time on a little boy.

  A few years later, on my way west to college, my plane put down in Seattle. I had about a half-hour or so between planes. I spent 15 minutes or so on the phone with my sister, who lived there now. Then without thinking what I was doing, I dialed my hometown operator and said, "Information Please".

  Miraculously, I heard the small, clear voice I knew so well. "Information."

  I hadn't planned this, but I heard myself saying, "Could you please tell me how to spell fix?"

   There was a long pause.  Then came the soft spoken answer, "I guess your finger must have healed by now."

   I laughed, "So it's really you," I said. "I wonder if you have any idea how much you meant to me during that time?"

   "I wonder," she said, "if you know how much your call meant to me. I never had any children and I used to look forward to your calls."

   I told her how often I had thought of her over the years and I asked if I could call her again when I came back to visit my sister.

 "Please do", she said. "Just ask for Sally."

  Three months later I was back in Seattle .  A different voice answered, "Information." I asked for Sally.

"Are you a friend?" she said.

   "Yes, a very old friend," I answered.

 "I'm sorry to have to tell you this," she said.  "Sally had been working part-time the last few years because she was sick.  She died five weeks ago."

   Before I could hang up she said, "Wait a minute, did you say your name was Paul?"

"Yes,"  I answered.

"Well, Sally left a message for you.  She wrote it down in case you called.

Let me read it to you." The note said, "Tell him there are other worlds to sing in.  He'll know what I mean."

   I thanked her and hung up.  I knew what Sally meant.

   Never underestimate the impression you may make on others!  You just never know whose life have you touched today?

 Why not pass this on?   I just did...

 Lifting you on eagle's wings.   May you find the joy and peace you long for.

 Life is a journey , NOT a guided tour.

 I loved this story and just had to pass it on.
این یکی از آن نامه هایی است که دوستان می فرستند. معمولاً من ای-میل های زنجیره ای رو نمی خوانم مگر از بعضی دوستانی که می دانم هر چیزی رو به گردش در نمی آورند و صرفاً من باب خالی نبودن عریضه این کار را نمی کنند. الغرض، این ای-میل را که خواندم اشکم را در آورد چرا که مرا به روزهای دور ِ دوری برد که الان نقریباً محو هستند و فقط سایه روشنی از آن در ذهنم هست ....
دقیقاً یادم نیست ولی تصور می کنم که چهار-پنج ساله بودم شاید هم کمی بزرگتر و این ماجرا چند سالکی ادامه داشت. بابام هرروز از جزیره زنگ می زد. گاهی بیشتر از یک بار...
اول که تلفن زنگ می زد من تلفن را جواب می دادم و تلفنچی با من حرف می زد. مکالمات من و تلفنچی از مکالمه من و بابا حتی ،گاهی، طولانی تر بود! الان فامیل آن آقا یادم نیست ولی گاهی وقتی زنگ می زد بابام می پرسید که ما کاری داشتیم که زنگ زدیم؟ و می گفتیم که خودش زنگ زده و می فهمیدیم که تلفنچی زنگ زده!
همیشه دلم می خواست که دوستم را ببینم و الان دقیقاً یادم نیست که چه مدّتی از او بی خبر بودم ...
همیشه هم فکر می کردم که باید یک مرد بسیار خوش تیپ و موقری را ببینم ...
 
یک بار در  یک جشن عروسی کسی را دیدم که خیلی با من گرم گرفت و من نمی شناختم . بچّه ها همه از او می ترسیدند و فرار می کردند. صورت اون آقا کاملاً دِفرمه بود و کج. با مادرم سلام و علیک کرد و گفت حتماً از من می ترسه،از این به بعد دیگه با من حرف نمی زنه! مامانم گفت ای آقا هنوز نشناختیش پس!
من هاج و واج نگاه می کردم . کمی بعد از مادرم پرسیدم که این آقا کی بود؟ گفت همون تلفنچی بابات اینا بود دیگه ! تو جنگ صورتش این طوری شده.....
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ترنج |

هر سال ما سفره می چیدیم و بابای آقای پوکی هم کلی خر کیف می شد و هم خوشحال می شد که توی خونه اش داره عید می آد... امسال از سر کار که اومد یه غلطی کردم و گفتم یه سکه بیار بگذار سر سفره! چون سال قبل هم خودش این کار رو کرده بود...

ساعت حدود یازده و نیم بود .

اون هم نامردی نکرد و رفت طلاها و پول کشورها و ساعت و خودکارهاش رو در آورد و به م نشون داد...تا خود تحویل سال ....

حالا من هر چی بهش می گم بابا جان بسه دیگه، جمعش کن ، بیا برو دوش بگیر... گوشش بدهکار نیست ...

نشد که اصلاً تمرکز کنم، نشد که اصلاً دعا کنم ولی حداقل شد که یه تصمیم خرکی بگیرم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

خواب دیدم که سال اول دانشگاه هستم ... سر کلاس فیزیک ... استادمان خیلی خوش تیپ بود و به نوعی از من دلبری می کرد... اغلب دخترهای کلاس بهش نخ می دادنند.... ولی من عین خیالم نبود. یک پتو روی پاهام بود و پوکی روی اون لم داده بود، لمیدنی... چنان حس خوبی به من می داد که نگو... آرامش مطلق !

و معلمه انگار به او حسودی می کرد ولی من توی خواب نعشهء این حس بودم ...

بیدار که شدم پوکی سرش روی بازوم بود !

پاورقی : این خوابِ خیلی روانکاوانه ای، از مجموعهء گذشته و حال من می تونه باشه..

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط ترنج |

بعله! انگاری می گن که سال نو ِه ...

مسألتٌ ! : اینکه اینقدر قضیه تبریک سال نو به وسیله ای-میل های گروهی و اس ام اس های دست جمعی لوث شده که واقعاً (حد اقل برای من یکی) تبریک سال نو چندان لطفی هم نداره ! تو گویی که وظیفه ای است و باید از سر وا شود. تو گویی که زندگی پر مشغلهء امروز مجال پرداختن به این گونه امور را نمی دهد (که البته نمی دهد) ولی من ترجیح می دهم که فراموش شوم به جای اینکه این گونه یاد شوم....

پس من امسال پیامی ندارم که بدهم... همه میدانند سال نوشان به هر حال مبارک است!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط ترنج |