تبليغاتX
ترنجک >
دیروز و امروز انگار از کل دنیا دورم ... رئیسم ای میل زده بود که باید کاندیدای جدید "پست داک" رو ببریم شام بیرون و من کاملاً فراموش کرده بودم، با تی شرت و شلوار جین اومده بودم سر کار و اصلاً به روی مبارک خودم نیاوردم ( نه عمدی ها ، دوباره یادم رفته بود).

همه چیزهایی رو که باید فراموش کردم ...

 الان هم من دارم اینها رو تایپ می کنم و اونها توی جلسهء پرسش و پاسخ نشستند ... من هم با صدای بلند موزیک ایرونی گوش می دم از اونایی که توی ایران هیچ وقت گوش نمی دادم (البته با هد فون)

داره مشکوک رو می خونه با صدای شادمهر (رادیوه) ...

دلم می خواد یه جوری میمچه رو با خودم ببرم امشب ولی حتّی تو شکّم که خودم هم برم با این خواب عوضی که دیشب دیدم! نگی خرافاتی شدی این چند روزه یک اتفاقهای عجیبی داره پشت هم می افته که من کمکم دارم می ترسم !

حتّی کتابی که دانلود کرده بودم ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

خوابم کم رنگ شده ولی یک صحنه اش رو که یادم می آد ،(آ)موهام رو گرفت تو دستهاش و با خشونت چید و می خواست که من گریه کنم و دید که هیچی نمی گم . بُهتم زده بود ، بعد گفت حالا حالی ت می کنم وسط سرم رو با ماشین یا تیغ (یادم نیست) دو تا خط انداخت .. حسابی از ریخت افتاده بودم ولی از اینکه گریه نمی کنم بیشتر عصبانی شد و منو گرفت زیر مشت و لگد... وقتی برگشتم خونه همه مات مونده بودند !! انگار که یک عروسی اجباری بود ... شب زفاف !!

امروز به عمو پیامک دادم که کجایی؟ جواب آمد، دارد با آ ناهار می خورد ... باید خوابم را برایش می گفتم ...

پیامک آمد .. نا مفهوم بود ولی آ بود ... مو بر تنم سیخ شد .. زنگ زدم گفت امشب بیایید خانه م.(خاله اش) صد سالی می شود ندیدیمتان .. گفتم دیشب خوابت را دیدم و مرا در خواب گیس بُر کردی ... گفت من نبودم !!

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج

چراغ ها تاب می خوردند و من تو خیالم سُر می خوردم ... نمی دونم به کجا یا چی فکر می کردم ولی حتّی از این حالت خودم هم می ترسم ...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

زمین از سوزن ها سنگفرش شده بود .. همه براق و صاف و بلند .. به پهلو... دراز به دراز ... فکر کردم این از چوب و پارکت شیک تر بودها ... من چرازودتر این به ذهنم نرسید؟

غرق در خواندن دیگه نمی شی انگار ! همیشه یک چیزی پس ذهنت داره لول می خوره ... نکنه زنگار گناه و صیقل آینهء روح که می گفتند اینه؟ بلد نبودند چه جوری بگن ، گفتند بگیم گناه !

تلفن که زنگ می زنه همه اش پاره می شه .. می گی که داشتی درس می خوندی ... به صدای دیوونه ای که باهاش حرف می زنی و می لرزی ... آروم حرف می زنی که لرزش صدات رو نفهمه و فکر می کنه بی خیالشی ... دیوونه ای که یه وقتی دلت براش می سوخت ولی حالا دیگه برات فرق نمی کنه ...

ازت شماره مامانت رو که می خواد بیشتر می لرزی ... دیگه اینجا لو می ری .. بهش می گی که مامانت خیلی مریضه ، تحملش رو نداره و اون انگار می خواد موجه اش کنه .. می گه فقط می خواد صداش رو بشنوه .. می گه "تراست می"!!

تو می دونی که این بار رو راست می گه ولی فردا و پس فرداش که به سرش می زنه و نصف شبها زنگ می زنه رو نه دیگه ... و تو باز هم عین احمقها شماره رو بهش می دی و از سرت بازش می کنی ...  

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

ـ تنبل خانوم ! پس کی می خوای بهمون شیرینی بدی؟؟

ـ !!!!

ـ آخه یعنی چی؟ دختر هم انقدر بی عرضه؟!!

ـ والله چه عرض کنم !

(بعد می شینی و یه لکچر دراز گوش می کنی و تو دلت بهش می گی فلان ننه ات !!)

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

با وجود اینکه عاشق کارم هستم ، با وجود اینکه خیلی مثلاً درس خوندن رو دوست دارم ولی وقتی به اینجاهاش که می رسه دیگه قاط می زنم ، قاط زدنی ...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط ترنج |

نمی دونم ولی هر چه قدر هم تمرین بی خیالی کنم نسبت به خیلی چیزها نمی تونم بی خیال باشم ... حتّی اگه رسماً به من ربطی نداشته باشه..

می دونی خوش به حال اونهایی که حتی کارهایی رو که باید رو نمی کنند و به راحتی تظاهر به نفهمیدن یا ندیدن می کنند ... گاهی حتّی آی و اوی هم راه می اندازند که : "اِه! اِه! چرا به مـــــــــــــــــــا نگفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

و گرنه من برات اِل میکردم و بــــــِــل و از این حرفها ...

بگذریم... این مسأله نسبت خانوادگی و راهنمایی هم خیلی مسخره است. تا حرف بزنی طرف فکر می کنه داری نصیحت می کنی. اگه هم نگی بعدها می گن خب تو چیزی نگفتی یا خودت خودت رو سرزنش می کنی که کاش گفته بودی ...

واقعاً به من چه !! کی می خوای اینو یاد بگیری ؟ به تو ربطی نداره .. هیچ چیزی به تو ربطی نداره ...  

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط ترنج |

http://www.youtube.com/watch?v=Zs4UrOdupLw

قابل توجه آبادانی ها به خصوص!!

این هم عاشقان دل خسته هیلاری:

http://www.doomdam.com/archives/000374.php

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

از اینها حتماً زیاد گرفتید: یکی از دوستان سوپر تحصیل کرده ما این رو برامون آف گذاشته بودند . در هر سه حالن به این نتیجه رسیدم : بیماررررررررررری روانی ی ی ی  !!

 

Salam lotfan hame ino ba Deghat bekhoonan plz >>>chand hafte Pish yek nafar too sinama mogheyeh neshastan royeh sandali ba soozaneh alodeh be HIV bimar shod va Yad dashti onja bod ke neveshteh shodeh bod " be khanevadeye HIV khosh omadi " va in etefagh barha oftadeh azatoon khahesh mikonam jahayeh omomi moragheb bashid keh koja mishinid va HATMAN ghabl az neshastan sandali ro chek konid.......ino barayeh Hameh Send To All konid

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

این گلی جونی که عکسش رو دیدید به "پناهگاه حیوانات " در شهرداری "پلینو" سپرده شده. حالا کلی خاطرخواه پیدا کرده و یکی از دوستان تماس گرفت که برای "حراج" در یک مراسمی او را ببریم و "دُنــــِــــیــت" donate  کنیم. (همون اهدا برای نیاّت خیر ِ خودمونه!)

 

خلاصه دیگه نیست !! با عرض شرمندگی ... به عمو گفتم یا جای من تو این خونه است یا اون ... وبه هر حال فهمیدم که هنوز خیلـــــــــــــــــــی هم اونجور که می گه:" از صدای "ویق ویقی " من خسته شده".... ، انگاری نشده ...

ولی چه توصیفات سوزناکی می کرد از بردن گلی جونش به اونجا و اینکه توی راه چه طور بوده و چه نگاهی بهش کرده و چه جوری از هم جدا شدند .. سوژه ای ناب برای بالی وودی ها!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

دوباره خواب دیدم و از همون رختخواب به مامانم زنگ زدم که خواب دیدم و صدقه بگذار کنار (ما هم الکی دلمون رو به چه چیزهایی خوش می کنیم..) خلاصه خواب دیدم عروسی یک دختر مکزیکی دعوت شدیم و عروس خانوم حامله تشریف داشتند. یکی از دور و وری هام گفت: "واااااا عروس که حامله است؟!!! همچینی هم ویار داشت و بی حال بود . گفتم بابا طرف اسپانیشه  خوب ... (یعنی دیگه این که عادّیه)

بعد خواب دیدم وحید از توی قبر پاشد نشست. اوّل که همه ترسیدیم... ولی قبرش توی اتاق من بود انگار.

 می گفت من نمرده بودم. گفتم تو نمرده بودی؟ گفت نه! همه چیز رو هم می شنیدم. گفتم پس چرا تو اینهمه گریه و زاری دیدی دلت نسوخت ؟ حدّاقل دلت برای این دختر بدبخت می  سوخت!

 همچینی شونه انداخت بالا و گفت نه بابا ...

گفتم یعنی تو همیشه گریه های این دختر رو می شنیدی و باز دلت آب نشد؟ تو دیگه کی هستی؟ گفت نه بابا ... ولمون کن ...من عمداً این کار رو کردم !

گفتم حدّاقل دلت برای مامانش می سوخت ! گفت اونم نمی سوزه ..

گفتم می دونی چیه ؟ الان فکر می کنم کاش واقعاً مرده بودی . تو خیلی آدم خودخواهی هستی . می دونم اون زیر خیلی سخت بوده و خیلی طاقت آوردی ولی حالا می فهمم که چه آدم بی انصافی هستی ... حقّت بوده .. عجب آدمی هستی ها واسه اذیت بقیه حاضر شدی اینقدر سختی رو تحمّت کنی؟!

ازش ترسیده بودم .. گفتم این حسابی مخش ایراد داره وگرنه این چه کاریه؟!

خلاصه کلی باهاش دعوا کردم ولی اون به فکر این بود که چه جوری با سجل و جواز جعلی کار کنه و فعلاً با چند نفر هم خونه بشه و یه جایی بره که پیداش نکنند ...من بهش گفتم از من هیچ کاری بر نمی آد... تو الان شاید جرمت در حد یه "criminal"باشه ...

 چون اولین کاری که می کنم اینه که به زنت می گم پوستت رو بکنه و دیگه خود دانی و با عصبانیت از خواب بیدار شدم ...   

(خدا بیامرزتت شب جمعه ای .....) 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج