تبليغاتX
ترنجک >
از همین جا اعلام کنم که این نظر من نیست و کاملاً خنثی هستم در این مورد! یکی از دوستان "فرهیختهء" بنده[قبلاً در جایی از میزان حساسیتم به این لغت عرایضی داشته ام] داشتند در مورد خصوصیت کلی یک سری افراد با ویژگی هایی خاص صحبت می کردند و این نکته را نصیحت وار به من گوش زد شدند، و در خصوص عدم تطابق اخلاقیات بنده و حضرات دکاتیر داد سخن رانده اکیداً توصیه فرمودند که مبادا انرژی و نشاط و صداقت خود را به هدر داده و ناچیز بشمارید و خدای نا کرده با دکتر جماعت بیرون بروید و حشر و نشر کنید. علّت را که جویا شدیم، گفتند حکایت زن است با زیبایی خیره کننده و مجیز بیش از حدّ! چنان امر بر ایشان مشتبه می شود که نگو....

 ما هم گفتیم چشم !! 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج

رضا (برادرم) شونه اش رو عمل کرده. حتی از فکر این که توی بیمارستان باشه غصّه ام می گیره. چهار- چهارونیم صبح بود که از خواب بیدار شدم و تلفن زدم که حالش رو بپرسم. نامزدش (!!!!!!) از تهران رفته شیراز که ببیندش، حالا چه ناز و نازکشونی دارند لابد! از طرف من ازشون فیلمبرداری کنید واسه دعواهای (زبونم لال) صدسال آینده شون! (نمیشه این زبون نحست رو به دندون بگیری؟)

هر دو مامان بزرگها مریضند و ناخوش احوال. از مامان و عمّه احوالشون رو پرسیدم. فردا مامانم پذیرای دو پیرزن مریض و یک جوان عمل کرده است و من نیستم که کمکتون کنم . هر چند هم که اگر باشم با یه غرولند فرار می کنم و جیم می شم.

صبح توی راه داشتم فکر می کردم جدّی جدّی بزرگ شدیم. برادرم نامزد داره و داره کم کم خانواده تشکیل می ده. یادمه دبستان که بودیم اونها شیفت مخالف ما بودند توی یک مدرسه. یک روز که من زودتر رفته بودم دیدم اینها توی حیاط دارند بازی می کنند و نشستم به تماشا. بعد مسابقهء دو گذاشتند و رضا اوّل شد ولی بچّه هاشون دویدند و یکی دیگه از پسرها رو تشویق می کردند. چونکه طرف قلچماق بود، چند سال ردّی و زهر چشم رو از همه گرفته بود و رضا تازه کلاس اوّل بود. من هم سِر تِق، رفتم وسط حیاط و جیغ و جاق که نه خیر! داداش من اوّل شد! چرا جر میزنین؟

 پسره توهینی کرد، مثلاً تو زر نزن و من گفتم تو اصلاً با این هیکل گنده ات خجالت نمی کشی؟ اگه دفعه دیگه ببینم ها ااااا ... حالا رضای بیچاره از خجالت آب شده بود و هی به من می گفت حالا تو برو، بابا چیزی نشده ... آبروش رو برده بودم انگار ... ولی از اون به بعد چون خیلی رضا فوتبالیست و ورزشکار خوبی بود همه با هم دوست شده بودند ولی هر وقت منو می دیدند چپ چپ بهم نگاه می کردند و یه چیزی به هم می گفتند.

البته دو تا چند سال ردّی داشتند که هر دو جنگ زده بودند و یکی شون (همون که برنده شده بود مثلاً) علی جادُری بود که می گفتند عراقیه. یکی دیگه بود، فرشاد که می گفتند باباش مفقودالاثر شده و خیلی خوش قیافه بود  و بعدها که مدرسه تمام شد یکی دو بار آمد کوچهء ما به بهانهء فوتبال بازی، یک بار منو دید و گفت من میام که تو رو ببینم. درست یادم نیست ولی اوّلین نامهء عاشقانه ام از طرف اون بود و فکر می کنم یکی دوتا عکس برگردون !! درست یادم نیست ولی یه کاری کرد که باز هم یادم نیست ولی می دونم ربطی به من نداشت و من ازش بدم اومد نمی دونم لبهء آستین تی شرتش رو تا زده بود انگار یا یک همچین چیزی ....

این رضای بیچاره یک بار دیگه هم به خاطر یک جریان دیگه که سر فرصت می نویسم کتک حسابی خورد ولی یه موضوع دیگه اینه:

شاید بیست و چهار سالم اینا بود و همهء شهر را زیر پا گذاشتم برای پیدا کردن گلدان مستطیل شکل که توی اون گل بکارم و بگذارم لبهء پنجره. تقریباً تمام مغازه هایی که گل و گلدون داشتند رو زیر پا گذاشته بودم و در آخرین جا به من گفتند برو عمده فروشی های پلاستیک فروش رو هم یک پرس و جویی بکن.

القصه، یک روز سر کل مشیر یک مغازهء پلاستیک فروشی بود که سر زدم. کمی که گشتم، فروشنده پرسید که چیزی لازم دارم؟و من هم گفتم. گفت بگذار از صاحب مغازه بپرسم. چند لحظه بعد آقایی جوان آمد و پرسید و پاسخ "نه" را داد و یهو گفت شما توی فلان کوچه زندگی نمی کنید؟ گفتم چرا. گفت خواهر آقا رضا هستید؟ گفتم بله. بعد دیگه بفرمائید تو دفتر و فلانی بدو چایی بیار و از من که چای خور نیستم. و یک پسر بچّه (حدوداً چهار ساله)را که داشت در دفترش بازی می کرد نشان داد و گفت این پسر منه! از من هم که به به و چه چه و ماشالله و ... پرسید رضا چه کار می کنه؟ گفتم. پرسید بقیه خواهر و برادرهاتون؟ و من جسته گریخته چیزی گفتم که زود فرار کنم .. یکهو (اینو جدّی می گم) اشک توی چشمهاش جمع شد و گفت ولی چه قدر حیف شد اون خواهرتون که فوت کرد!! جا خوردم و گفتم اون که مال قبل از دنیا آمدن ماست شما چه طور چنین چیزی می گین؟ گفت نه اون خواهر بزرگتون که خوشگل! بود !! (تو زشته شون ی! مثلاً) و من بیشتر گــُه گیجه گرفتم!گفتم متوجه منظورتون نمی شم؟! گفت آره من خاطرخواهِ خواهرتون بودم و به رضا هم گفته بودم . یک روز رضا که می ره سر ِ زمین ِ بازی سیاه پوشیده بوده و ناراحت بوده و گفته که خواهرش سرطان گرفته و فوت شده !  من هم گفتم آهـــــــــــــــــــــــــــان ! بعلــــــــــــــــــه .. اووون!! خوب دیگــــــــــــــه، شد دیگــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

بعد پرسید اسم شما چیه و من یادم نیست که چه اسمی گفتم ...

 ولی من چه دروغگوی بدی هستم ! طرف فهمید و من هم فهمیدم و دیگه نمی دونم، فکر می کنم حتّی خداحافظی من رو نشنید ...

بعد به رضاگفتم و گفت آهـــان این از اون لات و شرّهای عوضی بود [ قابل توجه رضاUTD،سین اینا.. طرف بچّهء بولوردی بود] و هیچ چاره ای نبود جز این و کلّی دردسر می شد برات ... ولی ببین حواست باشه حالا که داری تو دانشگاه درس میدی یه وقت اگه احیاناً با استادای من همکار شدی حواست باشه من یه چند باری تو رو کشتم تو تصادف و از این دست اتّفاقها !!     

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط ترنج |

یک آن چیزی به خاطرم تلنگر زد از یک راه دور، دورتر از حدّ تصوّر، آنوقت ها که از سر لجبازی و استقلال طلبی می خواستم از خانه دور شوم یک دانشگاه پرت را انتخاب کردم بی توجّه به هشدار پدر ... بماند که پدرمان در آمد ولی الان این را می خواهم بگویم ...

یک روز از در خوابگاه آمدم بیرون. دمپایی پوشیده بودم به قول اینوری ها "فیلیپ فلاپ"، یعنی تالاپ که صدا کنه موقع راه رفتن دل فیلیپ جون هُرّی میریزه پایین (عرض می کنم چرا!)

یه موشی رو دیدم که دوید و رفت پیش خاله سوسکه اش ، گفتم نازی ی ی و بلافاصله پشتش فکر کردم که اِه اینجا اگه موش داره، حتماً مار هم داره چون .. هنوز فکرم تموم نشده بود که یه چیزی زیر پام حس کردم . دیگه یادم نیست که کی و چه جوری دمپایی هام رو ول کردم و دویدم با جیغ فراوان البته. بنفشه و بهاره هر دو بندرعباسی بودند و داشتند از خوابگاه بیرون می آمدند و سریع یه چوب پیدا کردند و سعی کردند که مار رو بگیرند انگار ولی هی ماره حمله می کرد. من هم که بالا و پایین می پریدم و حالا دیگه معرکه دایره اش کاملاً بزرگ شده بود و جیغ و گریه هم چاشنی گود ... القصه گفتند یکی بره به این استادا و اینا بگه ... راه کمی دور بود.. تلفن نداشتیم و هنوز تلفن همراه در ایران اختراع نشده بود.

از دفتر رئیس دانشگاه خوابگاه ما قابل روءیت بود من تا سر کوچه دویدم در حالی که کف پاهام آتیش گرفته بود. هر چه دست تکان دادم افاقه نکرد. من هم دست به دهان بردم و با تمام قدرت سوت می زدم. رئیس دانشگاه و یکی از استادها به سرعت برق سوار ماشین شدند و آمدند. جویای علّت که شد با خونسردی گفت مار که چیزی نیست. بعد آمد و مار را که حالا دیگر مرده بود را از دم با دست گرفت و پرت کرد روی ما .. بعد هم گفت خدمت تو را می رسیم ، سوت می زنی ها؟

بعد ها خوب خدمتی از من رسیده شد هم بابت سوت و هم دمپایی بدون جوراب و پای برهنه ام که تا مدّتها از تاول می سوخت ! عرض کردم دل فیلیپ جان ... منظورم این بود ... (ایمان حضرات که با پای برهنهءما می لرزد !)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط ترنج |

این کار جدید "آریان " را امروز دارم گوش می دم بسیار مناسب حال ما و مقبول افتاده. از صبح اتفاقهای خوب زیاد افتاده، خیلی ... دوستی لطف کرده و یک کتاب مرحمت فرموده اند در جهت اعتقاد به وجود یا عدم وجود خدا ...  ایشان ظاهراً به این موضوع(خدا) اعتقاد ندارند و فرمودند که نظریات این نویسنده تا حدّی با اعتقادات من همخوانی داره. فعلاً دیباچه را مطالعه کردم و اگر مبحث قابل بحث و مطرح شدن بود حتماً اینجا در موردش می نویسم. ( حالا چرا می گم ظاهراً ؟! اوّلاً من نمی پرسم و ثانیاً اینجا هم به همان سبک و سیاق وطن کاملاً مردم دو پهلو و شاید شش پهلو حرف می زنند که همیشه جا برای تغییر عقیده، تکذیب و کوباندن سایر عقاید به طور آزاد امکان پذیر باشه. جدی می گما طعنه نمی زنم واللهه)

یکشنبه رفتم یک سخنرانی ، آقای میرزا آقا عسکری (مانی) در مورد فریدون فرخزاد و علل کشته شدن او صحبت کرد. ضمناً محل کشته شدنش را که همان محل زندگی اش بوده را بعد از اینکه پلیس کارش را تمام کرده فیلم برداری کرده بودند و نشان دادند. خیلی غم انگیز بود.

 سین اینا مثل اینکه والیبال بازی می کنند تو استخر، محبت کردند و ما رو دعوت کردند، ایشالله میام تشویقتون می کنم ولی توپ بازی؟!! من فقط خوبم که وایسم و توپ بخوره تو سرم و پشتش گریه کنم. ولی حالا امتحانش بد نیست ...

مین مین ازت بی خبرم، کجایی؟ این روزها جعبهءنامه های الکترونیکی ام حضورت را کم داره، مامان جان شما هم به جای یواشکی سرک کشیدن اینجا(شوخی) یه ای میلی چیزی بدین! مردیم از چشم انتظاری ... م.ر جان ایشالله سفر مراکش، فعلاً هند را بی ما بروید مثل کانادا و مکزیک ! 

آرمان ، خیلی نامردی که راجع به بابات هیچی نگفته بودی به من... راجع به تو می خوام بنویسم فقط باید اجازه بدی...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج

امروز شاید صد بار از صبح ای میلم را چک کردم، نمی دانم منتظر رییس نیمه عوضی ام (کار نیمه وقتم) هستم یااون کسی که در شب، جایی دورررر گم کرده بودم ... حتماً با نامه ای که در پایان کارم روز شنبه برای آنها گذاشتم الان یک گرد و خاک حســـــــــــــــــــــــــــــابی در آنجا به راه است و دارم پوستم را کلفت می کنم و از حالا یک پیه هایی را به تنم می مالم... هر چند حق با من بوده و می باشد ولی باید آماده باشم برای تهاجم های احتمالی.

بعله ، آمد ...  یک سئوال بعد جواب من ... و بعد یک تشکر... آرامش قبل از طوفان است امّا ...

این تجربه های اخیرم بی تأثیر نیستند در نحوهء برخوردم با قضایای روزمره، مگر نه اینکه باید از هر چیزی درس گرفت ؟ عجب صدایی داره این "سیسیلیا بارتولی" ....

اوائلی که آمده بودم شاید خوشبین تر بودم. ولی دارم با سمبادهء آدمها خوب صیقل می خورم ... به هر حال هم بازی های زندگی جالبند و هم بازیکنان جانورش ...  

پی نویس: امروز سه شنبه است و من آمدم سر کار، انگار گرد و خاکی که راه انداختم طوفانی شده و گردباااااد ...خوشحالم به نوعی زایدالتوصیف!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

وقتی از غم می گفتی و بی فایده بودن زندگی و زنده بودن ، جوابی نداشتم برای تسکینت. همین تکرار بی فایده و روزمرگی بی دلیل، چرا که زیبا نیست؟! یا کودکی که می زاییم و مجبور به نفس کشیدنش می کنیم؟! لذّت خوردن شام یا همخوابگیّ بی عشق، امید به هیچ،که (با تلقین) شاید لحظه ای زیبا باشد (ولی پس از گذشت آن لحظه چی؟) باور دروغین و دلبستگی های شناور، زیبا نیست؟ چرا که نه؟

کاش دلیلی می یافتم که با آن تسکینت بدهم. کاش جز اشک این روزها زبان دیگری بلد بودم.  

امروز صبح خود آسمان آغوش باز کرد و لبخند زد، به خدا خودم لبخندش را دیدم. در راه فکر کردم اگر چیزی در هوا بود که همه را به خواب فرو می برد و همه در خوب می مردند، دیگر هیچ کس از بوی تعفن نمی رنجید، هیچ کس غصهء رفتن این و آن را نمی خورد، نه مراسم تدفین بود و نه وحشت سکوت شهر ...


چه شد که چند وقتی نظرم عوض شد؟ می خواستم از این شهر کوچ کنم، کسی آمد که از خاطرم برد خاطرهء هجرت را. همان کس مصمم ترم ساخت وقتی نوای عزیمت را به گوش دلم نواخت ... او زخمه بر تار می زد و من بر دلم نقش سفر می کشیدم ، او از اما و آیا می پرسید و من کوله بار می بستم . 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

یک بار یک نفر از یک نفر دیگه رنجیده خاطر می شه. اون طرف عذرخواهی می کنه . یک بار از اون می پرسه که حالش چطوره و اون هم می گه بهش که هنوز ناراحته. این بار طرف بهش می گه به درک که ناراحتی من که عذرخواهی کردم! و کلّی اتینای دیگه...

اوّلی می گه نه مشکل از تو نیست از منه ... و تو نازی و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه ... اصلاً تو نبودی و روزگار بوده!!

دیگه چه فرقی می کنه برای اون طرف؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 6 قبل از ظهر توسط ترنج |

یک داستانی رو یکی از دوستان برام فرستاد در احوال عشق و عاشقی .... (حتی سبک نوشته هم داستانی ـ تخیّلیه !!)

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت......  مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم    

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 6 قبل از ظهر توسط ترنج |

 کلافگی این هفته شاید یک خوبی ای که داشت این بود که یکی از درسهام رو انداختم بره پی کارش. اصلاً حوصلهء این که دو روز وسط هفته تا "فریسکو" رانندگی کنم را نداشتم. روز اوّل شد ولی روز بعد یک "میتینگ" داشتیم که من باید در اون شرکت می کردم. خدا می دونه که چی گفتند و چی شد، من که اونجا نبودم. نیاز شدید به یک "عنصر" معنوی! داشتم.  

   

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

این ماه می حسابی منو تنبل کرد و مامان و بابام رو بد عادت. تقریباً هر روز تلفن می زدم خونه و یه گپ کوچکی می زدیم. امروز بعد از مدّتها زنگ زدم و چندان حرفی هم نداشتیم برای زدن. گفتم که مشغولم دوباره و گفتند که حدس می زدند. گفتم که دیگه وقت نمی کنم مرتب زنگ بزنم فقط همون یک ماه بود. خسته ام و اینو بابا از صدام فهمید. مهرداد هم. حالا می فهمه خودش تنها کسی نیست که حالش خرابه!!

م.ر رفته ایران. می گفت ممکنه تا اپریل بمونه. ۴۵ روز هم میره هند. شدیداً وسوسه شدم منم برم! می خواد بره عروسی پای کوههای هیمالیا ! از تو تعجب می کنم، مثل قصه ها ولی واقعاً زندگی می کنی. باورم نمی شه ... یه وقتی باید زندگیت رو بگی بنویسم.

امروز صبح که بیدار شدم خیلی گرسنه بودم. می خواستم با خودم کمی میوه ببرم سر کار، دیدم اصلاً حال ندارم .. سبد میوه را از روی میز برداشتم و رفتم. کلّی همکارام خر کیف شدند و تقریباً هیچی به خودم نرسید. این هم از مزایای تنبلیه.

چند روزه که کلافه ام یه جورایی. دیروز ۳-۴ صبح بیدار شدم و فکر کردم که زودتر برم سر کار. ۶ صبح اونجا بودم. کلی یاد یه کمی قدیم تر ها رو کردم که هر روز این موقع سر کار بودم. به در آزمایشگاه که رسیدم متوجه شدم که کلید نیست ! توی ماشین جا مونده بود. رفتم دم ماشین و دیدم که بعله قفله! برگشتم بالا ، تلفنم رو هم توی ماشین جا گذاشته بودم. تمام درها قفل بود. هیشکی محض رضای خدا هم اونجا نبود. تا ساعت هفت صبر کردم تا یکی اومد از آزمایشگاه بغلی و من زنگ زدم به مثلاً انتظامات و آمدند در ماشین رو باز کردند. خدا رو شکر که لازم نشد به ارد. بگم . سه سال پیش هم این کار رو کرده بودم سر کار قبلی ام. کلی آبروم پیش خودم رفت حالا هم پیش شما ! 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

من که نمُردم از انتظار ....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج

اخبار مربوط به ایران رو که می خونم و با هر کس حرف می زنم وحشتم بیشتر می شه . انگاری همه و همه دست به دست هم دادند تا مردم رو زیر فشار له کنند اونهم همه نوع فشاری .. و ازهر راه ممکن. انگار حکومت داخل با قدرتهای خارجی همه دست به یکی کردند و همه یک هدف رو دنبال می کنند فقط به اون رنگ و لعاب متفاوتی می زنند! اون هم برای توجیه خودشون...

 تا کی این قضیه می خواد ادامه پیدا کنه؟! کم آدم روانی از جنگ و فشار در داخل و مهاجرت، در خارج از کشور داریم؟ کم کشته تو جنگ و تصادف ودر اثر اعتیاد داریم که گُر و گُر خبرهای اعدام هم می آد؟

 واقعاً هر دم از این باغ بری می رسد !


واجب الدّعا هستیم و دست به تنبان مقدّستون برای یک امر خیر، این روزها!

 نخیر از اون اموری که مصطلح به امر خیر است، نمی باشد. 


این آقا چاقترین مرد دنیاست(هفتصد پونده) که دلش می خواد ازدواج کنه. نامزدش قبلاً یک شوهر چاق داشته که فوت کرده، یحتمل این خانوم یک چیزی! تو این مردهای چاق دیده. اهل شمال مکزیک .عاشق هم هستند، با هم سکس دارند و می گن که تو چشم خدا زن و شوهرند. خانومه هر روز حمومش میده و اطرافیانش نگرانند که این شوهرش هم بمیره مثل قبلی. جایی اش که احساساتم رو قلقلک داد این بود که آخرین با که می خواسته راه بره و نتونسته برای تولّد نامزدش بوده ... دلشون می خواد با هم راه برن !! آه ه ه ه ه ه ه ه ..... یک چاق قلمبهء با وفا .... !

Manuel

 http://www.time.com/time/world/article/0,8599,1813548,00.html

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج

یک تصمیم هایی هستند که اگه بگیری پشتش به گه خوری می افتی .. پس زیاد مصمم نباش . یه کارهایی هستند که اگه نکنی پشتش خودت رو ملامت نمی کنی پس بتمرگ سر جات ... یه حرفهایی هستند که اگه نزنی ، نریدی .. پس خفه خون بگیر!

پس بتمرگ، ریده مون نکن ، زر نزن ... میشه؟ نه که نمیشه ....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط ترنج

گاهی به خودم میگم این چیه که می گن عشق یک طرفه مایهء دردسره؟! مگر نه اینکه عشق یک نوع دیوونگیه؟ مگر نه اینکه عشق معامله نیست؟ پس چرا باید دو طرفه باشه؟! 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط ترنج

اگه کسی بهت گفت بوی تو تو دماغشه زیاد جدّی نگیر! اگه گفت آه چقدر دلم برات تنگ شده بگو آآآه ولی تو دلت خودت رو بزن به کوچه علی چپ. اگه گفت که تا فلان چیز رو می بینه یادت می کنه سرت رو بخارون و یه مو از سرت بکن تا اشک تو چشمهات جمع بشه، پشتش هم یه فین کن ... اگه گفت غذای ایرونی خونگی دوست داره زنگ بزن رستوران سر کوچه ولی خودت برو مانیکور بگیر چون این یکی رو بیشتر می بینه. اگه گفت آه تو این و تو اون و اینت و اونت ... از این گوش بشنو و از اون یکی در کن ... چون همه اش راسته ولی واقعاً منظورش این نیست که می گه طفلی !!

به حرفم گوش کن چون یک روز بیشتر از اون خزعبلات به دردت می خوره

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ترنج |

چه وقت زنان خدا را شکر می کنند؟

زن رو به خدا کرد و گفت: چرا باید دیه ما نصف مردها باشد؟ خداوند مهربانانه
فرمود: عزیز من ! اگر با کشتن، تو را از شوهرت بستانند، به او هشت میلیون می

رسد، ولی اگر او را بکشند تو صاحب شانزده میلیون می شوی !!! زن خندید و گفت:

خدایا حکمتت را شکر ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط ترنج |

حافظ :

 شد لشکر غم بی عدد از بخت می خواهم مدد      تا فخر دين عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنيرنگ او حافظ مکن آهنگ او                        کان طره شبرنگ او بسيار طراری کند

 


جالبه که اینجا تقریباً برای هر چیزی می شه مطلب خواندنی پیدا کرد. چه به صورت کتاب و چه رایانه ای ! همینه که همه برای پیدا کردن جواب و راه حل، گاهی حتی چیزهای خیلی بدیهی میرن و کتاب می گیرند. (بگذریم از اونایی که به فیلم و سینما مأخذ میدهند. ) حتّی می تونی خودت رو تست کنی ببینی واقعاً چی حس می کنی!!

 مثلاً: این حسی که داری عشقه یا هوس و چه طور می تونی ازش بیای بیرون و مراحل طبیعی اش چه چیزهاییه. چه کار باید بکنی برای هر چیزی ، حتی بهت می تونن بگن چی فکر کنی، چه احساسی داشته باشی چی درسته و چی نیست (کی اینها رو رسمیت بخشیده رو نمی دونم). زحمت فکر کردن ، تجربه کردن و مواجهه رو برات کم می کنه خلاصهء کلام . البته منکر تلاشهای علمی شون در روانشناسی و علوم رفتاری نمی شم ولی کی گفته که چی برای هر کسی بهترینه؟! ! (دیگه سر تق نشو ...) بگذریم شاید اینها به درد یکی بخوره ...

از اونجا که مدل ایرانی قضیه با فرنگی اش در اصول، روش و اساساً ایدئولوژیک فرق داره ، بسته به نوع رابطه باید استراتژی متفاوتی رو در پیش گرفت ولی به هر حال چند تا از این نکات همه جا کاربرد دارند.

 البته خوب یک خورده پیشنهادات متفاوته و بعضی نظرها هم واقعاً چپ اندر قیچی هستند ولی در کل خوبه که آدم همیشه با حس هاش آگاهانه برخورد کنه.(همون شناخت خود)   

حالا یک خلاصه مانندی از اینها معجون می کنم شاید به دردتون بخوره یه گاهی هم خودم (پارازیت) چاشنی اش می کنم:

 برای بعد از جدایی (طلاق، دوست دختر/پسر، نامزد و ... گاهی خدا بیامرزشدن)

ناراحتی؟ خوب طبیعیه ! همین که بدونی این جزیی از پروسه است خودش خوبه . مثل استراحت بعد از جراحی. فقط وقتی داری از خط طبیعی خارج می شی بد نیست که یک راهنمای عاقل و دلسوز دوباره بگذاردت سر مسیر اوّلت. جریان همون یادآوریه. گاهی آدمها برای خیلی چیزها نیاز به یاد آوری دارند. ( مشاور فرزانه ، کتاب ، پدر و مادرو عم-خاله معهذا، در صورت عاقل بودن کامل و صحّت ذهنی اکید)

۱. قدم اوّل پذیرش ماجراست: نیـــــــــــــــــــــــست ... رفـــــــــــــــــــــــت ، تمــــــــــــــــــــوم شـــــــــــــــــــد .. باورت نمیشه؟ میدونم ولی دیگه نیست. بگذارش پشت سرت .. نامردی کرده؟پس بهتر که رفت ...

۲. هی قهر و آشتی و بالا و پایین و اینها نکنید قشنگ بــِــبُرّیـــــــــــــــــن بره. دیگه امیدی نیست. الکی یه جنازهء مرده رو به امید زنده شدن دنبال خودت نکش .

۳. عیب نداره اگه می خواهی خودت رو ملامت کنی، ناراحت هم باش اون هم عادّیه.

۴. سعی کنید اون آدم جذاب و مهربون رو دریابید که مدّتها چندان توجّهی بهش  نداشتید. بله خود شما رو می گم! اینقدر در فکر و ذهنتون به "یاروتون" فکر کردید که کاملاً خودتون رو فراموش کرده بودید.

۵. حالا اون کارهایی که سالها می خواستید بکنید رو انجام بدید. کلاسهایی که می خواستید برید و وقت نمی شد، دوره  هایی که به خاطر اینکه آخر هفته رو باید با "او" صرف می کردید و هیچوقت نشد که برید.

۶.تمرینات ورزشی، نه تنها بدنتون رو موزون تر می کنه و نسبت به خودتون احساس بهتری پیدا می کنید بلکه با تولید "سروتونین" میتونه به عنوان یک "پاد" افسردگی عمل کنه (لطفاً اگه لغت جدید داره به من بگین)

۷.اتاقها، ماشین، محل کارتون رو تمیز کنید. این واقعاً به من یکی کمک می کنه. هر چیزی که مدّتهاست ازش استفاده نکردید رو یا دور بریزید یا به خیریه ها اهدا کنید. قدرت عجیبی در این پاکسازی بیرونی هست که در درون هم تأثیر می گذاره. هر چیزی که باعث می شه یادآور خاطراتتون با اون فرد باشه رو هم ، از صحنه دور کنید.

۸. سریع از این چاله در نیاین و به خاطر تنهایی برین بیفتین تو چاه ! به همین راحتی، توضیح نداره ، آخه و امّا هم نداره...

۹. کاملاً در رو پشت سرتون ببندید. نگذارید که حس های انسان دوستانه تون گل کنه و هی بخواین که خودتون یا حس هاتون رو توضیح بدین. پیامک های حالا حالت چطوره یا من داشتم بهت فکر می کردم یا آخی نازی حتماً گشنته و... ببخشین و.... عذاب وجدان دارم و.... اینها نیست.. الکی هــــــــــــــی کشش ندین. نقطه سر خط

۱۰. به خودتون برسید، غذای خوب و سالم بخورید. میوه و سبزیجات (پنج بار در روز )، ماساژ بگیرید، سونا برید، بیشتر استراحت کنید. ماسک بگذارید. مدیتیت کنید. به دوستهاتون بیشتر سر بزنید، مانیکور، پدیکور ، یک مدل موی خوب رو امتحان کنید . ملافه های تمیز، لباس خواب نرم و تمیز ... خلاصه هر چیزی که کمک می کنه بهتون احساس پرنسسی بده !!

۱۱. اصلاً دیگه به اینش و اونش که خیلی دوست داشتید فکر نکنید. به "اوناییش" که دوست نداشتید ولی اهمیت نمی دادید، فکر کنید. یک لیست درست کنید و ببینید چه قدر شانس آوردید که "این" تموم شده. من خودم شخصاً موقع "بریک آپها !!!! " تازه یک سری چیزهایی از طرفم می فهمم که در مواقع عادّی هیچ شانسی برای دریافتشون نبوده.

۱۲. تصمیمات بزرگ و ناگهانی نگیرید، احتمالاً شما قدرت تشخیص و قضاوتتون کمی ناخوش احوال شده و یک مدّت رو به عنوان دورهء نقاهت لازم دارید. به هیچ وجه به الکل و "داروهای خاص !! " رو نیارید. الان بدنتون می خواد که سالم باشه و سلولهاش رو بازسازی کنه، عزیزم! اینا همه اش جزو پروژهء "لوس بازیه" دیگه، هی گریه و زاری و توجّه طلبی ...

۱۳. صبر کنید ببینید تقدیر چی براتون رقم می زنه. مهم نیست کی دل کی رو اوّل شکونده و کی با گذشت بوده و نبوده، کی به اون یکی خیانت کرده و ... مهم اینه که این چیزها توی زندگی پیش میان باید ازشون درس گرفت و ادامه داد. زندگی با ما، یا بی ما، می گذره و جریان خودش رو داره حالا تو می خوای وایسی و باهاش غصّه بخوری یا  ادامه بدی؟ "سو"یک همکار قدیمیم همیشه می گفت طلاق بهترین اتفاقی بوده که تو زندگیش اتفاق افتاده. (پس می شه امیدوار بود)

۱۴. حالا به دوستاتون چی بگین؟ خانواده یا اونهایی که "از اوّل" می دونستند! و بهتون گفته بودند؟

عرض می کنم خدمتتون .. بعداً بقیه اش رو می نویسم  و تکمیلش می کنم .. فعلاً تا اینجاش رو بگذارم تا بعد که آپ دیت کنم ... بر می گردم ... سنجد !

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

این وبلاگ رو که شروع کردم تا مدّتها تقریباً کسی از اون خبر نداشت. یعنی کسی که من رو بشناسه. می تونستی توش هر چی دلت بخواد زار بزنی، فحش بدی ،لعنت بفرستی و درد دل کنی. نه اینکه حالا این کار رو نمی کنم ، نه. منتها یک مسأله ای که هست اینه که زیاد نمی تونم بطور علنی از نقطه ضعفهام بنویسم وبه خودم فحش بدم. نه اینکه حتی نخوام کسی بدونه، نه. فقط نمی خوام کسی بر اون صحّه بگذاره و جایی که نباید ازش استفاده کنه و برای کوبوندن من از حرفهای خودم استفاده کنه. هر چند، چنین آدمی ارزش فکر کردن و توجّه رو نداره ولی من هنوز اونقدر قوی نشدم که بتونم صاف تو چشای همه نگاه کنم و بگم من حساسم، زودرنجم، زود خر می شم، می تونم زیاد غصه بخورم، خیلی زر میزنم .... 
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط ترنج |

باز ساعت ۳ صبح بیدار شدم. خواب دیدم. تقریباً تمام خانهء من یک کارگاه و استودیوی سفالگری بود و همه چیز خیلی خوشگل و با یک دکور جالب چیده شده بود. بیرون باد می اومد و یک جرقه که اول فکر کردم حشره ء شب تابه، یک آتیش کوچولو راه انداخت که خاموشش کردم. بعد کمی آنطرفتر یک آتیش بزرگتر که اون رو هم خاموش کردم ولی به زحمت ! 

 بعد یک سری از کارهام که خیلی خوب بودند و من به دقت چیده بودمشان خراب شدند یا دزدیده شدند. اون حس از دست رفتن چیزهای با ارزشی که داشتم ، اون حسرت و ناراحتی، از خواب بیدارم کرد در حالی که به خودم می گفتم اینها که چیزی نبود باز هم می تونی بسازیشون ...

 نمی تونستم از جام، تکون بخورم چون پوکی روی دستم خوابیده بود و این آرامش عجیبش رو کاملاً با همهء وجودم حس می کردم و سعی می کردم که ازش استفاده کنم. ولی بعد از این که مدّتی گذشت دیدم بهتره از جام بلند شم و یه کاری بکنم.

بیرون باد شدیدی می وزه. این روزها اگر چیزی بنویسم به تلاطم این باد خواهد بود. حس های کاملاً در هم و شاید هم ضد و نقیض .

داشتم فکر می کردم اینکه در ادیان مختلف دروغ بسیار مذموم شناخته شده و نهی شده شاید چندان بی جهت نبوده باشه. همیشه دروغ چیزی نیست که از دهان آدم در بیاد، یا چیزی رو که نیست ، هست جلوه داده بشه یا برای موارد خاص و منظورهای خاصی فقط به کار برده بشه...

 در واقع برای خود من عدم صداقت به هر نوعش، دروغ می تونه باشه. از اونجا به بعدش دیگه طبقه بندی داره و "دسته بندی منظوری" می تونه بشه. از همه مهمتر روراست بودن با خود ِه که از بروز خیلی از مشکلات می تونه جلوگیری کنه. این موضوع هیچ ربطی به خوبی و بدی نداره به نظر من. صرفاً یک "فنّه" که شاید باید آموخته بشه یا به طور غریزی هست از بچّگی ولی باید به اون پرداخته بشه تا کم رنگ نشه و روش کار بشه تا همیشه بمونه و زنگار نگیره.

اشکال قضیه اینجاست که این چیزی نیست که در کتابهای مدرسه تدریس بشه ، یا حتی اغلب خانواده ها این رو به بچّه هاشون یاد بدهند (چون خودشون هم فراموششون شده) فقط می دونند و یاد می دن که دروغ چیز بدیه و سعی می کنند که خودشون به عنوان الگو سوپر موءدب باشند و همون طور سوپر موءدب هم جلوه کنند تا بچّه ها یاد بگیرند.  اونوقت مهم اینه که آدم ناز و موءدب و متوجه به دیگران جلوه کنه، تا احساس دیگران را خدشه دار نکنه.

 تا اینجای قضیه هم باز نسبتاً عادیه ولـــــــــــــــــــی ... وقتی آدم ها باید انرژی صرف کنند برای شناخت خودشون، اثبات خودشون ، جلب یا کسب اعتماد، شناخت اطرافیان و چگونه عکس العمل کردن، موضوع دیگه یک چیز ساده و بدیهی نیست . اونقدر انرژی و دقت می خواد که تقریباً فرصت لذّت بردن  یا استفاده ء بهینه را می گیره.

خوب این هم از پیچیدگی های زندگیه که تفاوت آدم ها و متنوع بودنشون رو نشون میده. برای اونی که درستشون کرده و از تماشای این خیمه شب بازی سرگرم میشه لابد خوبه! حتماً حکمتی توش هست که نمی دونم ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 4 قبل از ظهر توسط ترنج |

کلّاً پیچونده شدن احساس خوبی نیست ولی اگه خوب به قضیه نیگاه کنیم میبینیم که ما هم گاهی خدای نکرده بلانسبت شما البته این کار رو می کنیم که تداوم روابط حفظ بشه و هم خدا رو داشته باشیم و هم خرما ... ولی نمی دونم چرا بعضی ها اسم این جور رعایت ها رو چپکی می گذارند خیانت و دورویی و چیتینگ !!

یعنی من نمی تونم هم زمان حمید و حامد و علی و ساسان و شهاب و امیر و قاسم و رضا و احمد و (چی بود اسم اون که ریش بزی داشت؟ نه اون تپله ، همون که یه کم لاغر بود ) ..... رو "دیت " کنم ببینم کدومشون بهتر به من می خوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه بابام جان باید وقتی "رایت تایمش میرسه " دیگه "رایت پرسونش" دم دستم باشه !

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

۱. ببین مین جون، طرح روی جلد فوق العاده بود. از اینکه برای "عین" طبیعت از درخت و رنگ سبز استفاده شده هم بسیار کیف کردیم. خوبه! ب نظرم طرحش قوی اومد مخصوصاً که با شماره های قبل مقایسه بشه. خیلی موفق باشین.

۲. از امروز صبح کار دوّم دوباره شروع شد. هم خوشحالم، هم کمی ناخوش احوال. زیاد قابل توضیح نیست آنهم به صورت نوشتاری! ولی همین که وقت پیدا می کنم برای اینترنت و کتاب خوانی و کارهای کاغذی، دور ماندن از جماعت ناز دنیا که همان دوری و دوستی همچنان همگان را در نظر آدم نازتر جلوه میدهد و خوب صد البته جای گله برای نازکان عالم که خواستار دیدن روی ن! ما هستند و طبق معمول ما ستارهء سهیلیم و غیر قابل دسترس ...

۳. تا به حال دیدین کسیکه چیزی روی شانه هایش سنگینی می کرده و وجدان خانه شان قلمبه شده؟ بدون که دوباره وجدان دونش یه جای دیگه برای یکی دیگه ولی این بار در مورد تو قلمبه می شه ... یک تا مثل جالب این امریکایی ها دارند که میگه درسته که من شب دنیا اومدم ولی دیشب دنیا نیومدم !

۴. واقعاً فکر می کنم هنوز خانواده مهمترین چیز دنیاست. هرچند این قضیهء ازدواج و بچّه دار شدن چیز مشکوکیه ولی خانواده پایه اساسی خیلی چیزهاست. چه جایی که آدم ازش میاد بیرون و چه جایی که بعداً میری توش و خانواده خودت رو تشکیل می دی(حالا به هر صورت و اسمی) شاید باید یک اسم دیگه براش پیدا کنم مثلاً "جمعک" ! چون حتی اجتماع دو نفره با یک سری منافع مشترک همراه با اعتماد و آرامش چه هم جنس یا دو جنس اما به شرط ناجنس نبودن میتونه جمعک باشه. من که خیلی هم خانواده ام رو دوست دارم و هم جمعک (هام) رو ...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ترنج

۱. خیلی عجیبه مامان جان امروز تولّد شما است نه پریروز ما رو سوسک کردین شما هم ...

۲. بسی مایه مسرت و افتخار و همه ء اینجور بند و بساطهاست که اینهمه  همگان به ما  لطف دارند ... میم جون و میم جون و سین جون و دوست جون و آبجوک جون و مام جون و ... جونم دراومد هی جون جون کردم !!

۳.این همکارم" لـی" امروز متولّد شده ... از اون اتفاقهایی بوده که خدا از دستش در رفته ... خودمون رو کشتیم ببنیم تولدش کی هست ولی دیروز که فهمیدم دیگه دیر بود که کیک مورد علاقه اش رو براش درست کنم دیشب خیلی خسته بودم. ( کیک یزدی به سبک امریکایی!!)

کیک خوردیم و بستنی (ارواح شیکمم رژیم دارم)، کلّی خندیدیم جای همه خالی.. بچه ها پرسیدند که امشب چی کار می کنه و گفت که با دخترش می ره سینما فیلم ایندیانا جونز. این لی یه خورده زیادی غیرتیه و خیلی اخلاقاش عین بابای منه. بهش گفتم برو فیلم "سکس اند دِ سیتی" اونهم تازه در اومده!! بچه ها گفتند نع نمی شه با دخترش؟! گفت چرا ،من قسمت اوّلش رو می بینم اون هم میره سیتی اش رو می بینه ...

امروز لی اومد و گفت ببین من دیروز یک چیزی شنیدم که برای آزمایشگاهمون می تونی پول در بیاری و همه رو ببری بیرون. داشتم کار می کردم . گفتم اوهوم. گفت نه جدّی می گم. گفتم چی؟ و همچنان به کارم ادامه دادم. گفت:قلمت رو بذار زمین، به من گوش کن ! (با تحکّم حرف می زد) همه وایسادند ببینند چی می خواد بگه. گفت کارتریج پرینتر رو ببری فلان مغازه پونزده دلار میدن. گفتم خوب اینکه مال یک نفر هم نمیشه . گفت نکته همینه . مال بقیه آزمایشگاه ها رو می برند فلان جا می گذارند "دی اچ ال" میاد میبره. اونها رو هم می شه برداشت .

گفتم این همه فکر کردی به این رسیدی؟! (نمی دونه ما .... ها اگه بخوایم از این کارها بکنیم چه پتانسیلی داریم!) 

۴. سفر خوبی بود از خود سفر بهتر همسفرها بودند. کاش میم جون و مین جون و دوست جون و سایر جونها هم بودند با ما که عیشمان تکمیل می شد.

۵. امروز با آرش حرف زدم بعد از ماهها اولین بار بود که مکالمه عادی با هم داشتیم. کمی خیالم راحت شد. همین که از شلوارجین حرف زد و سفر فرنگ فهمیدم داره نرمال میشه ... و اینکه شلوارهای زیر چهارصد دلاری تو پا خوب وا نمی ایستند !! ( یه همچین مضامینی)

کمی هم نصیحتم کرد در فوائد سفر، زیدبازی ، دیسکو و اینجور چیزها . می گفت می دونم تو مدلت با من فرق می کنه من تنهایی هم حال می کنم ولی خوب تو بیا بریم یه جایی یا با دوستات یا با مامان شکیبا اینا الکی پا نشو بیا ایران عین خلها!!

گفتم دِ نکته همینه دِ !

۶. عکس شارون استون با روسری اینجاست. همکارهای چینی ام ازش متنفرند چون گفته این چینیها تو زلزله  مردند به خاطر کارما و اینکه با دالای لاما خوب نبودند! 

 http://www.nuzizo.com/Users/Blogs/286330194/Details

۷. آره این حس شیشم  هم گاهی زیادیش خوب نیست و یه جورایی آدم رو اذّیت می کنه. دو سه روزه به این موضوع پی بردم. خواب دیدن و اکتشاف هم همینطور. ولی خوب خودش یه جورایی" کیوته " وقتی کسی دروغگوی خوبی نیست!! و تو دلت مچ می گیری ! به رشد اعتماد به نفس من که خیلی کمک می کنه.(چی کمک نمی کنه؟! بعضی ها معتقدند اینها جزو مکانیسم دفاعی بدنمه!!) 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

۱. رفته بودیم سفر یک روزه ... جای همه رو خالی کردیم مخصوصاً اونهایی که گفتند جای ما رو هم خالی کن ... حالا یه وقت دیگه شاید بنویسم در حال و هوای کنسرت و تفاوتش با دالاس کلاً از این نظرات ... همان بهتر که این جور اتفاقات در دالاس برنامه ریزی نشود چون هم استقبال بی نظیر بود و هم برنامه ریزی و هم سالن ...

۲. کسی هست ما رو در جریان آخرین اخبار مربوط به سدّ سیوند قرار بده .. لطفاً اغراق و فوتوشاپ و حرفهای الکی رو درز بگیرین ... فقط خبر نابِ خلّص طالبیم ...

۳. خیلی از آدمهای مهم دوروبرم این روزها متولّد می شوند ... ارد. مامان.مینا ...  و آدمهای مهمی که میمیرند پدربزرگم و اونی که مرگش سر امتحانهای ثلث به دادمون رسید ...بگذریم حالی می کنین با تعطیلات، ها ! ...

۴. ببین مین جون ، یک مسأله اینه که همه بی شک میمیریم و این تقریباً بزرگترین مسألهء زندگی منه  . حداقل من اینقدر برام این مسأله عجیب ، سوال برانگیز، مکرر ولی در عین حال هنوز شوک آوره که فکر می کنم تا خودم تجربه اش نکردم حالیم نشه قضیه چیه !! (که فکر کنم یه کمکی دیگه دیر باشه، شاید هم نباشه، الله اعلم ...)

یک مسأله اینه که هر روز با بیدار شدن و خوابیدن و با خود نفس ِ زندگی و بودن، مرگ ونبودن هم می آد کاملاً دوشادوش .. (همون سیستم دوتایی که بر خیلی چیزهای این دنیا صدق می کنه ،غم و شادی.. کمدی و تراژدی... خیر و شر) این نیست که یک سنی رو بگذارند قرارداد و آدم تا اون سن تقریباً خیالش راحت تر باشه که زنده می مونه ...(خوب البته هر چی سن بالاتر میره احتمالش بیشتر هم میشه)

این عجیب بودن و ناشناخته بودن ماجرا نباید باعث بشه که چنان فضای ذهن آدم رو پر کنه که زمان حال رو از دست بدیم ... فکر می کنم غمگینی موقع سالروز تولّد کمی همه گیر باشه . (برای من پیش اومده زیاد)

سالروز : در واقع هیچ دو روزی مثل هم نیست و این فقط قرارداده برای یادآوری که خود آدمها گذاشتند. مطمئنم که اگر زیاد خودت رو شبیه هیچ کس دیگه نبینی و تمهیدات لازم رو ببینی بتونی تا ۵-۶ بار دیگه سال موش رو ببینی ...کمی تمرین لازم داره ... خودمونیم عجب حوصله ای داری که به این محاسبات می رسی ... ای والله داره اساسی من که هیچ وقت این مدلی فکر نکرده بودم ..  

۵. فکر می کنم تعداد آدمهای خوب دنیا خیلی بیشتر از آدمهای نیمه خوب و معمولیه

۶. چهار هفته ... بیست و هشت روز ... ششصد و هفتاد و دو ساعت ...چهل هزار و سیصد و بیست دقیقه است

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

کاستن کاهیدن کاهش جانم کم کم ... (حمید مصدق) ... انگار که از صبح بالا آوردم ... باز هم باید بالا بیارم تا کی ؟ نمی دونم تا وقتی که همه چیز دیگه از تنم بیرون بره ...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ترنج

جمعه "پات لاک" داشتیم ... یعنی هر کسی یک چیزی میاره و همه با هم غذا می خوریم .. یه همچین چیزهایی ... قرار شد همه پول بگذارند و غذا سفارش بدیم ولی دست آخر گفتند به هر حال تو باید یک چیزی درست کنی ...

 من هم "برنج وحشی" درست کردم !! ( یه دوستی گفت مثّ خودت که وحشی هستی!!!)

 آخر سر هم سر اینکه کی بقیهء برنج رو ببره و چقدر ببرند چونه می زدند .. اول اومدند از من پرسیدند که ...ت از این خورده؟ نمی خوای براش ببری؟؟ (گفتم کوفت خورد .. )نه نمی خوام ...

 صبح که آمدم دیدم سوزان توی ظرفم سوشی گذاشته ، آورده .... آه از نهادم بلند شد ... سوشیییییی!!

 چند وقت پیش موادش رو گرفتم که خودم درست کنم ، هنوز فرصتش پیش نیومده می دونید فرصت باید با حال آدم، همزمانی داشته باشه ، لازم و ملزوم و این جور چیزها .. این دفعه که اومدم براتون درست می کنم ...

حالا که حرف برنج شد ... دوستی از دست خودش یه جورایی ناراحت بود .. گفتم بابام جان ناراحتی نداره که مثل پلو دم کردن می مونه خب حالا یک بار هم بسوزه دلیل نمی شه که تو آشپز بدی باشی ...

فردا میریم مسافرت یک روزه ... باور نکنید که این تنبل خانوم برای کنسرت شجریان عزم سفر کرده، برای دلتنگی و حال و هوای این روزهای من لازمه ... به عمو حمید بگین جاشو خالی می کنم !! کلی از صبح با موری جان ای-میل کاری کردیم و مزه ریختیم  ... بقیه اش واسه بعد ...

واسه مصاحبه جمعه چی بپوشم؟؟ کت و دامن سفید؟ لباس اسکیمویی؟! پالتو خز؟ 

دیشب ارد. تأیید خرید موتور رو گرفت، گفتم برای کادو تولّدش بهش پونصد دلار میدم... گفت: "گفتی پنج هزار دلار؟! " روت و برم سنگ پا !

 کوفتش بشه هر کی ما رو از حال خودش بی خبر میذاره و هی میاد اینا رو می خونه و می بینه ما کلّی خوش به حالمونه .... هنوز هم جی بی ای  !!!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج

دیشب رفتیم منزل جدید عمو جان هاشم خان ... همسایهء لیلا شده اند ... فرمودند حیاط خانه شان درخت ندارد و خواستند که ما درخت ببریم برای خانه روشنی ... سمعاً و طاعتاً ، علی الحساب دو درخت پیشکش کردیم میوه دار و گل دار و پروژهء آینده اینکه همچنان "شجره یابی" کنیم ...حرف از لباس محلی و دشداشه به میان آمد و خان عمو گفت که دو تا دشداشه دارد ره آوردِ سفر ِ کویت ، سالها پیش از این ... اردشیر طالب شد طبق معمول ..

هر چه بوی نوستالژی بدهد عاقبت به خانهء ما مختوم می گردد ... "مارشا" لباسها راکه آورد ، یکی زنانه بود و خود نمی دانست .. قلمکار اصفهان، بسیار نفیس و ظریف ... آمده بود که دل ببَرد ، که بُرد و با ما خودش را همراه کرد ... باید برایش طرحی جدید فراهم کنم .. هیأتی متفاوت می طلبد از ما ...

تشخیص ما این است که مارشا ناخوش احوال است .. نمی داند یا نمی خواهد سایرین بدانند؟ نگران او هم شده ایم، علی الحساب ! 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج

این رو قبل از شروع روز نوشته بودم:

 آخر هفته ،کلافگی و بی برنامگی ... انتظار و انتظار ... گلایه...  تنهایی ... خستگی ... خواب نصفه-نیمه....بحث بی فایده و تکراری... اتلاف وقت ... انتظار دوباره ... پاسخ به پرسشهای بی جواب ... میهمانی اجباری ... رو دربایستی و ملاحظه ... دلجویی ... نظافت و آشپزی ... خرید های مسخره برای خالی کردن حساب های بانکی ... انگیزه برای کار دوشنبه ... دلتنگی و دلتنگی ... دلتنگی ...

این رو هم در پایان روز:

................................................................................  

یک مدّت چیزی نخواهم نوشت.... (جون خودت، دیدم چقدر ننوشتی !!)

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ترنج

حکماً همینطور است! بعله، شاید هم انگیزه ام برای نوشتن بیشتر شود، اللهُ اعلم ! آخرینش یکی از دوستان گرام بوده که مرتب این صفحه را چک می کرد تا حال و هوای روزانهء ما را دستگیر شود و در جریان اخبار روزانه و هواشناسی بالاخانه ء عتیقهء ما قراربگیرد ، آخر این ساعت شماطه دارررر غبار گرفته گاهی عین فرفره کار می کند و گاه لخ لخ کنان به زور و ضرب و هن و هن ،تیک و تاکی از سر ناچاری می کند ... کارش حساب و کتابی ندارد. یک روز به شادیّ ِ لیلی شاد و روزی دیگر همراه مجنون سر به صحرا می گذارد روزی دیگر با بیژن در قعر چاه است و ساعتی بعد به تَرکِ رابعه با توسن خیال می تازاند. علی ایّ ُ حال،همگی مزّین می فرمایید ... نیّت هر چه که باشد، قدم بر دیدگان ما نهادید ...دوستان قدیم و یاران گرمابه و گلستان که جای خود دارند... مشرّف می فرمایید... دوستان تازه و نادیده ـ دوستان هم که خود برکت این خوانند که می خوانند !

امّا اجازه بدهید مقدم این میهمان تازه مان را با فرش قرمز ابریشمین ِ چلّه زرین خوش آمد بگم ... مامان خانوم مزیّن می فرمائید!

(کار ما هم سخت شد...گفته فقط میخونه قضاوت نمیکنه)

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط ترنج

باور کنی یا نه ، تنها سازی که بدم می اومد سنتور بود ... بعد از شنیدنش تو سنتوری مهرجویی عاشق اون هم شدم ... دیگه چی هست تو این دنیا که لازمه من عاشقش بشم؟ "یو نِیم ایت!" زرت و زورت لاو می ترکونیم اینجا از بیکاری و بی سوژگی... 

( دیروز یکی از دوستام می گفت لاتی حرف می زنم! حرف زدنم هم؟!! ای بابا ... دیگه چی؟)

دیروز دوباره رفتم ساکی رو که باهاش اومدم اینجا رو یه نیگاه انداختم ... عمو راست می گه ...همه چیزهامو "پرسونالایز " می کنم انگار .. مثّ گربه که می شاشه به سر تا پای هرچی میخواد مالِ خود کنه...، مارمولک روش کشیده بودم با چشمهای ور قلنبیده .. اونوقتها بعد از خرچنگ، مارمولک به نوعی امضام شده بود که روی مانتوم یا ساق شلوارم می کشیدم ... با تعریف از گذشته ام چیزهایی رو باز کردم که سالها بود مدفون شده بودند ... واقعاً دفن شده بودند ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

از نقل قول خال باجی گفتید و ما رو بردید به پس کوچه های پشت سید تاج الدین غریب، دروازه کازرون... آینه خونی و فال شمع و احضار اجنه و ابطال سحر... سر کتاب و سیاهی ... عجبا ... حیرت زده ء اخبار اخیریم هنوز ... کف بُر شدیم بد رقم ...  یقین خبر داشته که تو اصفهان مغز خر به خورد ملّت می دن ... و گرنه از کدوم قوطی عطاری اینا رو در می آره ؟! به مولا که گوشام زنگ کشید!! این مدلی اش رو دیگه نشنیده بودیم . این ننه بزرگ ما هم که عین قصه ها، روبالشی گلدوزی و اشرفی های قایم کرده اش رو به جای عزیز دردونه اش، به نوهء تازه دامادش وصیّت می کنه ... از قول ما بهش بگو می گن این ملک الموت، اینقذه جوون و خوش قیافه است که به هر کی ظاهر می شه با دل و جوون باهاش می ره و بر نمی گرده ... عجب لامرادیه این دنیا ... تو کفم به واللهه !!

 حالا محض رضای خدا، یکی بشینه قصه ها و مثل ها و حکایتهاشو یه جا بینویسه .. شیتیلش اینجا پیش آجیت آماده است ، جوون مولا قسم ، به سیبیلای نداشته تون...

می خندی مادر ؟ عجایب هفتگانه ای دیدیم که نپرس ، به این سوی چراغ !!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 دنبال محبوبهء شب می گردم اینجا ... بهت گفتم جریان حوله ام رو ... آره دیگه،نیمچه تصمیماتی گرفتم اینجا رو خونه بخونم ... سخته؟ کی گفته؟ سخت اینه که هر چی داری بریزی آشغالدونی و هی از اوّل ... دیگه همهء تصویرای قدیمم هم خراب شده... ولی چی سخت نبوده که به ما نرسه ؟

 به شدّت دلتنگ بوی مریمم، شب که سر رو بالش می گذارم به خصوص .. سنگینی این بو عجب مبتلا کرده ... ولی بدتر می کنه اگه گیرم بیاد ...   

سر چراغی جمعه شبه و شمع های نذری رو سر طاقچه به نیت سید ابوالوفا، همینجا برات روشن می کنم ... حتی یادتون داره دیوونه ام میکنه ...به خدا دل تو دلم نیست که همراتون باشم...  الان دارم از سر پیچ سرای مشیر می پیچم تو بازار .. عجله دارم که سریع این راه رو برم تا برسم خونه .. باید چشامو ببندم فقط...

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج

از دیروز این میم جان یک نکته ای رو گوشزد شده که حال و احوال ما رو بکلّی ریخته به هم ! آخه نمی دونم چرا بعضی از قسمتهای مخم تعطیل میشه و به بعضی چیزها فکر نمی کنم تا دقیقه نود ... کلّی به خودم بد و بیراه گفتم ...

پرستاری؟ همکارهای موءنث؟ اِه جدّی؟ آهان !! هورمون متحرّک؟ آهان .... هوم .... هوم م م

خوبه برای تهییج امتحان فردام خوبه ...

همون قطب جنوب بهتره انگار! یک تجربه بعد از پنج سال تخمیر تو این مملکت ! 

بابا امروز با یه لحن تازه از عاشقی! (م) گفت ! منم که ضدّحال مطلقم واسه هر چی بابام میگه طفلک .. مامان بزرگ هم کتفش شکسته و بعد از ده روز تازه دکترها متوجه شدند انگار !!!

 آخرش چی میشه؟! مامان اینا از همه دلسوز ترند ... اونهم ( مامان جون) که آماده رفتن شده ... انگار باید یه سر بهشون بزنم ... همون بهتر که بقای نسلی در کار نباشه ... به مامان می گم آخه نمی دونم این حکمتی که می گن چیه؟؟ این خدا بیکاره ببینه کی چی کار میکنه و نمی کنه! اینو با لحن منفی نخونید با شوخی بخونید که زیاد جاش درد نگیره ...

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

میخای مخت رو تیلیت کنم بذارم جلوت ؟ کافیه پنج دقیقه ادای اون لهجهء شل و ولت رو در بیارم و پشت بندش یکی از اون قر ِ گردنهای مسخرهء عشوه شتری ات رو اجرا کنم! واسه ء من قصّه کرد شبستری می خونی؟؟!

جواب تو رو هم باید اینجا بدم چون دیشب تو خواب هم اسمت یادم رفته بود و هم انگاری زبون بند بهم فوت کرده بودی که خفه خون گرفته بودم و پزها و دری وری هات رو با لبخند و همچینی زیر سبیلی رد کردم ...

ولی خوبه که فقط تو خواب بزرگواری رو تمرین کنم!

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

           [از آلبوم یادگار دوست ناظری]

 

هر روز دلم در غم تو  زارتر  است              وز من دل بی رحم تو بیزارتر است

بگذاشتی م  غم  تو نگذاشت  مرا               حقا که غمت از تو وفادارتر است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد              بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

 بسیار فتاده بود هم در غم عشق        اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تو را بهانه ای بس باشد           مدهوش تو را ترانه ای بس باشد

در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا        ما را سر تازیانه ای بس باشد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من بودم و دوش آن بت بنده نواز       از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید    شب را چه کنم حدیث ما بود دراز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از دوست به یادگار دردی دارم      کان درد به صد هزار درمان ندهم

 دارم سعی می کنم ببینم چه طوری میشه این آلبوم رو گذاشت توی وبلاگم. توی سایت ملکوت پیداش کردم باید باهاش تماس بگیرم ببینم اجازه میده ازش بدزدم!!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

در درون من کودکی است که می خواهد برقصد. می خواهد برقصد و با رقص خود همه را به وجد آورد. من از طبیعت بکر آمدم .همانجا که بازی با ماسه را به عروسک ترجیح می دادم . برای خودمان چادر می ساختم و از باغچه جنگل ساخته بودم. در ذهن خود سد می ساختم و ماهیگیری می کردم. از همان بچّگی جرزنی های کودکانه عجیب و دور از ذهن می نمود ... حرص چیزی نداشتم .. هنوز هم ندارم. لذّت ساختن از بدست آوردن همیشه بیشتر بوده و هست.

با طبیعتم نمی جنگم چون او بر من غالب است. با او که همراه شوم همهء زیباییها را صد چندان می کند. کسی را به خلعت خود در نمی آورم جز اینکه لذّتی را با آنها شریک شوم. اشتراک ، زیباتر از همانندی است. همانطور که در طبیعت هر چیزی رنگ و خاصیت مختص خود را دارد.

حتی شکار و بقا را ظالمانه نمی بینم که هر کس به قدر ماندن میگیرد.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

چه قدر خوبه عاشق کارت باشی ...

 دیروز دلم برای آزمایشگاهمون تنگ شده بود. از صبح بساط پخت و پز رو راه انداختیم. خرید رفتیم. میخوایم که برای مصرف شیش ماه سبزی قورمه بگیریم و اماده کنیم تا دیگه راحت باشیم( به سبک ایران انگار)...  بعد ازظهر یه سر کوچولو رفتیم خونهء برادر منیر جون، البته برای یک پروژه !! تأثیر خوبی روی ارد. داشت انگار.

 شب میم جان و مامانش آمدند منزل ما برای شام. خیلی همه چیز خوب بود. آروم ...

 جز سردرد من ... ساعت ۵/۲ بیدار شدم و کمی درس خوندم.

صبح که از خواب بیدار شدم هجوم یک سری فکر یه کمی بگی نگی دلمو فشار می داد. از خواب شب قبلم هم یک اثراتی مونده بود. تلفن هم داشتم البته ...

ولی همین که رسیدم اینجا (سر کار) همچین هجوم کارها و اینکه واااااای اومدی ی ی...  و اینو چی کار کنیم و اونو می خوایم، یهو  ریخت رو سرم ، تا ببینم قضیه چیه دقیقاً یک ساعت گذشت!

الان همه برگشتند به حالت عادّی ، من هم همینطور. آرامش خالص ...

امروز حتماً میرم کنار این رودخونهء کوچولوی کنار اینجا قدم میزنم، شکلات می مکم و برای همه دعا می کنم، مخصوصاً اونایی که بیشتر به قدرت روحی نیاز دارند. برای خودم هم ...

 اگه خدا هست ازش ممنونم برای اینهمه خوبی ... به قول اینها من خیلی "بلسد" هستم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

اصلاً نمی دونم چرا من و تو از روز اوّل پامونو کردیم تو یک کفش که نخیـــــــــــــــر آقا نمی شه که نمیشه ولی هی دلمون می سوزه که اگه می شد چی؟

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط ترنج |

۱. گاهی من در اینجا تمرین نوشتن می کنم، گاهی گله می کنم و اغلب با خودم بلند بلند فکر می کنم. اینجا همه می گن خودت باش ولی همین که خودت شدی بهت حمله می کنند یا ازت می ترسند چون فکر می کنند که خودت نیستی و داری فیلمش رو بازی می کنی.

۲. مطلب بعدی اینکه اونهایی هستند که چپ و راست با حسرت می گن خوش به حال اینت و اونت ولی همین که دوزاریشون حسابی شیرفهم می شه که این ممه رو لو لو برده، می گن بد بخت اون کسی که با تو طرف شه... آخه بابام کونت سوخته دیگه چرا بادش می زنی بوی سوزش بلند شه؟ (منظورم پیربابای عذب الدوله است)

۳. گاهی بعضی آدمها چنان دچار illusion می شوند و چنان واقعی فکر می کنند که همون تبدیل به واقعیت زندگیشون می شه. پشتبندش هم عکس العمل نشون میدن که عقب نمونده باشند. اغلب ترسها از همین جا نشأت می گیرند. نا شناخته ها... واقعاً تربیت صحیح فقط این نیست که خیلی ممنون و دست شما درد نکنه و خواهش می کنم رو به موقع به کار برد.

۴. بعضی ها اگه بهشون توجه کنی یا محبت، فکر می کنند تو کم داری. اگر هم تحویلشون نگیری فکر می کنند که باز کم داری و اعتماد به نفسش رو نداری. بعد اینقدر میان و میرن که تحویلشون بگیری .. همین که مطمئن شدند تو آدم! حسابشون می کنی ، خیالشون راحت می شه که تو کم آوردی ... آخه بابا تو مریضی به ما چه؟؟!!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط ترنج |

آره درسته که آدم از دوستهای فعلی و سابقش گاهی ناراحت می شه،سرخورده میشه ،تو ذوقش می خوره یا از بی معرفتی هاشون جا می خوره . امّا من الان که دارم این رو می نویسم اصلاً تو این مودها نیستم. الان یکی از بهترین حسهای زندگیم توی تنم وول می زنه.

خیلی خوشحالم که دوروبرم کسانی رو دارم که از وجودشون کلّی محذوذ می شم. این "دوروبری" که می گم شامل اونهایی هم میشه که توی ایرانند و ایمیل وسیلهء ادای صلهء مودّتمونه !

از اینکه یک روزی در یک جای دنیا من و تو با هم برخورد کردیم و یک سری فعل و انفعالات نیمه مشابه ما رو به هم نزدیک کرده، از اینکه شاید صرفاً آشنایی ما تقدیری بوده، اما منجر به تداوم این آشنایی شده  صمیمانه خوشحالم.

(اگر هم کار خدا بوده باز هم خوشحالم و این رو به حساب جبرش نمی گذارم که کارش لوث نشه)

دیروز که می تونست از اوّل صبح روز خیلی گندی باشه به یک روز فوق تصوّر عالی تبدیل شد. جای همه خالی. الان هم با ای میل مینا این حس تکمیل شد.

گاهی روم نمی شه بگم ولی از ته دل دوستتون دارم دوست جونها

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیلی طولی نکشید که ضد حال این چند تا ذوق قبلی ام رو بخورم ... ولی پوست کلفت من از این حرفها کلفت تره ... هنوز خوشحالم از همه چیزهایی که گفتم. هنوز راضیم از شرایطی که گاهی ازشون ناراحتم و شکایتشون رو می کنم. از این که زندگی با عمو یا قید و بند های خانوادگیم در نهایت باعث میشه وارد یک سری جریانات نشم، خوشحالم. از اینکه برای هر چیزی با هر کسی که تکلیفش با خودش روشن نیست خودم رو در معرض آسیب نگذاشتم. از اینکه این بهانه خوبی باشه برای زیر سوال بردن من، یا همهء جریانات دیگه ای که تاریخ من رو می سازه ... مختصّ خود ِ من !

علیرضا حرف قشنگی می زد . می گفت نگذار که باد احساسات تو رو با خودش هر جا می خواد ببره .

گاهی که خیلی احساساتی می شم به خودم نهیب میزنم که هی واسّا بینم کجا داری میری؟! باید یاد بگیرم که به خودم و حس هام مسلط باشم. این که این حس از کجا می آد و به کجا می تونه ختم بشه ....

سازندگی اش و تخریبش ... وخیلی چیزهای دیگه ... باید دوباره مدّتی به خودم بپردازم ... وقتی از کسانی که دوست داری دور می شی خواهی نخواهی آسیب پذیرتر می شی.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 4 قبل از ظهر توسط ترنج |

یک دوست بسیار مشعشع ما مرحمتی فرمودند و در راستای پروژه ء خودشناسی بنده یک عدد کتاب الطفات فرمودند.

حالا سناریو بر اساس کتاب حاضر :

 بررسی اختلافات جاری بنده و همسرم که چند صباحی با هم زیر یک سقف زندگی کردیم :

در باز شد و همسرم وارد شد. من با یک تشت پر از گلاب منتظر ورودش بودم تا پاهایش را بمالم و خستگی از تنش به در کنم . دری وری ای نثارم کرد و با لگد جدّ و آباد تشت را با هم یکی کرد.

(من نمی دانستم لاو لنگوئج او شنیدن یک خسته نباشید سرورم! بوده که از صبح برای تأمین معاش زحمت کشیده و من با نادانی خود او را رنجیده خاطر ساختم !)

بعداً پشیمان شد و آمد که از من دلجویی کنند با زبانی چرب و گرم! ولی مگر من کلاه سرم می رفت باید به زبان زمرّد یا فیروزه ء چند قیراطی سخن می گفت که نگفت.

شب که سر بر بالین محبّت گذاشتیم خواست که با فرو بردن انگشت در ناکجای من دلجویی کند غافل از اینکه من یادم نرفته بود که موقع شستن ظرفها بی اعتنا به من ، او تلویزیون تماشا می کرده و این کلفت زر خرید ظرف شسته و غر زده !

ادعا می کرد که لمس تن من به او آرامش می دهد ولی من گول این حرفها را نمی خورم!!

فردا صبح که از قضا روز تعطیل بود و هر دو خانه بودیم خواستم که کمی درد دل کنم و از شمسی و زری بگویم که دادش بلند شد:

 گور بابای هر چی زنه اصلاً به من چه ؟ مگه صد دفعه نگفتم دیگه با اینا رفت و آمد نکن!!

راست می گفت گفته بود!

صبحانه را که حاضر کردم گفت میل ندارد و کنترل تلویزیون را به دست گرفت . پشت روزنامه قایم شد و من با قربان صدقه خواستم جبران مافات کنم که اثر نکرد. مشکل این بود که زبان عشقمان متفاوت بود .. همین و بس !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باید یک مطلبی رو اینجا اضافه کنم. دیروز یکی از دوستام که مدتی پایه بافتنی ام بود زنگ زد و پای درد و دلش باز شد که آره اولی که با شوهرم آشنا شدم به من گفت تو رو به خاطر خانومی ات پسندیدم و اینکه دیگه کمتر کسی رو میشه دید که کاری بلد باشه... از اینکه صرفاً مصرف کننده نیستی خوشم میاد و از این جور حرفها ... الان بیا ببین تا یک گلوله کاموا ببینه شوتش می کنه . انگشتهایی که یک زمانی به چشمش خوشگل بودند الان بی ریختند و از این جور حرفها  ... گفتم حالا می خوای واقعاً نظر منو بدونی؟ از تو خسته شده، همین ... تقصیری هم نداره ... لابد اون چیزهایی که مد نظر اون بوده و خودش هم نمی دونسته که واقعاً چی هستند رو در تو ندیده ...

این تست لاو لنگوئج رو از یک زوج در شرف جدایی هم گرفتم. در کمال تعجب باید اعلام کنم که هر دو در موارد یک ، دو و سه مشترک بودند ولی همچنان با هم مشکل دارند. به این نتیجهء نسبی رسیدم که نحوهء بیان و نوع عملی که انجام میگیره به موازات خواست قلبی موءثره. چرا که چقدر طرفین تلاش کنند تا قلباً به این احساس نرسند نمی تونند از عادات طرف مقابل دلزده نشوند یا با هم هماهنگ بشن. باید به این حس عملاً رسید.

مدّتی من و میمجان با هم زندگی کردیم. تقریباً عادات و ساعت بیداری و مدل زندگی ما نقطهء مقابل همدیگه است ولی این مدّت لااقل برای من یکی از بهترین روزهای زندگیم بود. چنان لذّت با هم بودن را برد(یم) که نگو. چه طوره که حتی خرید کردن، صبحانه خوردن و از سر کار برگشتن هم لذّت بخش می شن ؟ فکر می کنم هر دو خواستیم که هماهنگ باشیم. (سازش بدون فداکاری های کشنده)

سالها پیش دوستی به من گفت که توقع آفت دوستی است. از آن موقع سعی کردم که این رو همیشه به یاد داشته باشم. همین باعث شده که کوچکترین کار اطرافیان خیلی به نظرم مهم می آد. (ولـــــــــــــــــــی امان از وقتی که کسی بخواد از این اخلاق من بهره برداری کنه .... ) تا اینجا همه چیز رو به راهه ولی گاهی این بی توقعی باعث فراموشی می شه. یعنی آدمهای مهم زندگی ات که دیگه به راحتی تو هم عادت کرده اند سعی در جلب توجه تو نمی کنند، به خیلی چیزها اهمیت نمی دهند ... دیگه لازم نمی دونند که برات وقت و انرژی صرف کنند... رستوران شیک و کادوهای گرونقیمت اصلاً ، دیگه مریض شدن تو یک امر عادیه که برای همه پیش میاد ... تب و غصه و پی ام اس که حرفش رو هم نزن ...

 اگر هم رفتارت رو عوض کنی، بی شرمانه همه چیز رو به گردن خودت می اندازند و می گن که تو خیلی پر توقعی ....  پس من آدم خیلی پر توقعی شدم !

  

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

پوکی اومد روی پام لم داد و همچین شونه هاشو جا کرد توی گودی پام و سرش رو گذاشت و خوابید ... دلم گفت آخ خ خ پسرم ... فقط تو می دونی چطور دل مامانت رو فشار بدی ... قربونت برم مامی ی ی ی ...

 وقتی دارم میرم برق چشات آخرین چیزیه که از اون در کوچولو می بینم ، وقتی بر می گردم میای پیشوازم و برام میو میو می کنی ... به علامت اعتراض انگار و این حالتت این روزها بیشتر شده ... انگاری حسادت می کنی؟!

میمجان دیشب می گفت تو اگه شوهرم بودی طلاقت می دادم .. بی شک همینطوره .. آخه میم جان من وتو آخرش مجبور می شیم با هم ازدواج کنیم اونوقت از این حرفت پشیمون می شی ها ... .. لااقل  صبر کن من بازنشسته بشم !!

یکشنبه داریم میریم یه جایی که یحتمل عین خر (بلانسبت شما) می خندیم به حول و قوهء الهی ... خبرش رو میدم .. اگه این عمو دبّه در نیاره ثانیه آخر، طبق معمول ...پروژه ء دلبری پیر بابای ِ عذب ... آیندهء مهرداد خان ِ عینک باشیان و سایر دکاتیر از خود متشکّر!

از بس این مین از رنگ زرد حرف زد من تازگی ها همه چیزهای زرد نظرم رو جلب می کنند ... مخصوصاً زردی ِ جیش ، بابا بی خیال مین مین !

آی عمو نمیشه هی هر روز بیای وبلاگ بخونی و هی به تریج قبات بر بخوره و فکر کنی که کشفیات جدیدی کردی.. فکر کردی من گلابی ام همه اش رو اینجا بنویسم ؟ اصلاً اینها که همه اش مال من نیست .. گاهی هم همذات پنداری توشه ...

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

اگر دوست دارید که فارسی تایپ کنید این نرم افزار رایگان فارسی شاید به دردتون بخوره. البته من امتحانش نکردم ولی می دونم که بعضی دوستان دنبال همچین چیزی می گردند.

 چنانچه استفاده کردید و مقبول طبع لطیفتان واقع گردید ، نثار روح اموات اینجانبان فاتحه ای الطفات بفرمایید!

http://www.persianlanguage.ir/?page=technology&id=12

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

این تخیّل عجب بلاهایی که به سر آدم نمی آورد ... بسا خواهش و نوازش که با افسون خیال به سرانجام می رسد و عیشی صد چندان به همراه دارد ... گاه هم نامرادی می کند و بنای ناسازگاری می گذارد .. امان از وقتی که تیر دلبری به سنگ بخورد!

معذلک ، اغلب، نرسیدن و کشمکش وصال دلپذیرتر و خواستنی تر به نظر می رسد... که داستانها از فرهاد و لیلی آوازه می شوند ولی عشاق کامیاب نه به یاد آورده می شوند و نه خود به یاد دارند ...  

اینجا ، دوروبرم آدمهایی دیدم که هر یک در نوع خود بی نظیرند، کیفیتها و قابلیتهای بسیاری دارند ولی هر یک از جنسی دیگرند. گویی که خود می خواهند سازشان ناساز باشد...

 تقریباً همگی دچار نوعی حساب و کتاب هستند که همان، باعث می شود به مشکلاتشان که بزرگترینش تنهایی است دامن زند ... حکایت چرتکه و ورق است ... باید که از هر لحاظ خیالات مخاطبت را به قلقلک وادارکنی و افکارش را به بازی بگیری ... و اگر نخواهی قاعده این بازی را رعایت کنی تو هم به همان نتیجه می رسی... راهی است که منتهی به بن بست است ، خواهی نخواهی ..

 عجب ـ وضعی است ناگفتنی ... ماحصل عدم اعتماد به نفس یا تحمیق خود است ... در هر حال بن بست  

این تازه یک جنبه قضیه است ، مسأله بزرگتر از اینهاست ... همه از یک منبع نمی جوشند، به یک دریا نمی ریزند ... حکایت دادن و گرفتن است .. گویی که می خواهد بدهد ولی اگر بازپس گرفتنی در آن نباشد، احساس غُبن می کند .. آنچه می پردازد گرانتر از آن است که می گیرد .. تصوّر اینکه چوب حرّاج به مالش! زده آزارش می دهد، پس بازنده می شود (در خیال خود) ...

باید قبل از باختن نجات یابد.. یا نباید از اوّل بازی کند چون می بازد !!  

اشکال از عدم حس اعتماد است. برابری ؟ بی معناست ! و در ناخودآگاه تمام حسابها به غلط درآمده. دائم فکر می کنی که در حال ارائه خدماتی هستی که بی جواب مانده و این منتهی به حس سرخوردگی می شود.

حالا چند مسأله پراکنده ولی نه چندان بی ربط :

مردم ما هیچوقت تبدیل به یک ملّت نشدند. تفرقه ریشه دار تر از آنست که بتوانیم حس کنیم و روحیّه خودخواهی و خوددوست تر داری عمیق تر از آن است که حس کنیم. گرته برداری از غرب با ریشه ء شرقی ..(گوزپیچ مطلق)

بازی همیشه یک بازنده دارد ـ فقط یکی ـ و این روحیه اغوا و شکار و بردن البته در اغلب مردان بیشتر است. پس باید کاری کنی که او ببرد !

تا کسی به ضعفها و قوّتهای خود بی طرفانه و از بیرون نگاه نکند به واقعیّت قضیه پی نمی برد. اینکه دائم دیگران دعاگو و مجیز گویی کنند مرا انسان کامل و دلبری بی بدیل نمی کند، باید که در طول زمان این شاخص خودنمایی کند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اصلاً نمی دونم چه اصراری دارم که نظریات خودم رو نقض کنم، یا یک جایی خلاف تجربیانم رو پیدا کنم و یک تو پوزی به خودم بزنم! 

(مثل وقتی که چیزی رو می نویسم ولی پستش نمی کنم می دونم که هست ولی انکارش می کنم. مثل وقتی برات صد دفعه می نویسم و پاکش می کنم. آخه می دونم که فرق زیادی هم نمی کنه برات بنویسم یا ننویسم. مثل وقتی عادتهات و دوست داشتنهات به نظر عاقلانه نمیآن و می خوای که قایمشون کنی، کسی رو که عاشقش نیستی بغل دستت خوابیده ولی نمی خوای بگی که اونو قدّ یک زن خیابونی دوست داری هرچند که اونو خیابونی نمی دونی و نمی خوای که برنجونیش )

 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

یک عدد ای میل مشعشع گرفتم که برو اپیزود دیشب "جی لنو" رو پیدا کن خیلی تاچینگه .... رفتم و پیداش کردم .. به توصیه کننده عزیز هم یک هرفتی چرت نوشتم که عرض می کنم حضور انورتون ...

از دقیقه ۳۲ ببینید اگه کنجکاو بودید ...

http://www.nbc.com/The_Tonight_Show_with_Jay_Leno/video/episodes.shtml

یک زوج که هفتاد و پنج سال با هم موندند ...

یا باید روانکاو ببینند یا یک اشکالی اون زیر میرها هست ... لابد زیر آبی رفتنهاشون رو برای هم رو نکردند .. یه چیزی بوده ...  الکی نیست ... آخه استغفرالله ... دهنم رو باز کرد و هر چی تونستم واسه فرستنده بیچاره ء رومانتیک منش فرستادم ... این روزها اصلاً رو این تریپ مود ها نیستم .. ملتفتی که خواهر؟

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

فکر پرفسور بالتازار و گوریل انگوری رو بکن ... بارپاپاپا و پینوکیو و سند باد و مهاجران و لوسیمی و آنت و دکتر ارنست. اشی مشی و همینه و حنا... لولک و بولک و آخ خ خ مداد جادو .. پت پستچی و الفی اتکینز ... دیگه چی... کدوم یکی از عشقهای قدیمیت اینجوری بهت حال میدن وقتی بهشون فکر می کنی و می گی آی ی ی ... پس برین به هر چی خاطر خواهیه ... همه اش کشکه ...

بکش پایین تمومش کن بره .. اینقدر فیلم نیا، حال ندارم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

فکر می کردم این همه بدبختی تو مملکت ما هست و اینقدر آدم بدبخت و بیچاره مگه من بیکارم بخوام دیگه دنبال عشق و حال خودم باشم؟ اصلاً بعد از تجربه های ریز و درشت مگه عقلم کمه که بخوام دوباره تن بدم به الکی خوشی و عشق و حال بی خودی؟ فکر می کردم دیگه من فقط یکی ـ دو تا هدف دارم که باید بچسبم بهشون و برم جلو ... بقیه چیزها ممنوع ... بقیه فکرها برن بشینن سر جاشون ...

پل ها رو که پشت سرت خراب کنی خودت از همه پشیمون تری ...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |