چند وقت پیش از یکی پرسیدم که مهره مار داره ؟!
بعدش مجبور شدم که تفتیش بدنی اش کنم !
داشت !
ولی می گفت که جای بخیهء یک جراحیه ...
ولی من دیگه مطمئن شده بودم که، داره !!
گفتم بله و هنوز "ه" از دهنمون کاملاً خارج نشده بود که یک ایندکس کارت گذاشتند جلوی ما و در حین درج آدرسمان شنیدستیم که بعله نوه ی ِ نه چندان زیباروی
عمو جان ما در مسابقه ای "کیووتست بــِی بی" * در بین "سیثد" نفر جزو اولین صد تا ها شده.... احتمالاً جزو نفرات بالای پنجاه بوده وگرنه می گفت بین پنجاه تای اوّل یا بیست تای اوّل یا ... بگذریم ... (بدجنسیم گل کرده وگرنه طفلی کیوته تازه این اوّلین نوادهء خانواده ی پدریه !! ایناهاش )
![]()
و حالا از ما می خواستند که رأی بفرماییم!!
امروز صبح که ای میلم را باز کردم تا رأی بدهم ظاهراً ایشان به جای ما رأی داده بودند و من فقط باید تأیید می کردم !! (حکماً می دانسته که من می گردم و واقعاً اونی که دوست دارم را پیدا می کنم ، پیشدستی فرمودند بانو ... با سیاست ایرلندیشون !!) باز هم نکته من این نیست ...
سه ای میل دیگر داشتم دست بر قضا ، همین امروز صبح ، که دو نفر فرستاده بودند، پرترهء تشخّص بار دو سگ را هم ضمیمه کرده بودند برای "کیوتست پـــِت" cutest pet !! و ای میل هایی پشت بندِ آن حاوی این که بعله من فلانی هستم پدر فلان دختر خانوم و لطف کنید،محبّت بفرمایید، دوستان به سگِ دخترم رأی بدهید که دلش نشکند (و لابد دکوراژه! نشود) !!
به نظر من،اولاً که باید به کیوت ترین عکس و بهترین عکاس رأی داد چرا که در یک لحظه یک عکسی خوب از آب در میاد و گاهی طرف اصلاً شبیه عکسش نیست و ثانیاً برنده شدن در اینگونه قضایا نشان دهندهء ازدیاد روابط و کثرت آشنایان است و لاغیر !
فکر کردم شاید الان ماه "کیوت" هاست !! یا شاید تمرینات می کنند و دست گرمی ای ست برای انتخابات ریاست جمهوری وقس علی هذا ... کم کم دارم به این نتیجه می رسم که اینجا با رقابت و بازاریابی تمرین دموکراسی می کنند !
راستی چرا کسی عکس ما را برای "کیوت ترین" نمی فرسته ؟!!
*cutest baby
پی نوشت:
cute:با نمک و ناز و گاهی هم کمی خوشگل و اینا ...
یک روز، همون سالهای اوّلی که آمده بودم، همسایهءسمت راستی ما آمد دم در و گفت که یک چیزی می خواد. یادم نیست کبریت بود یا چیز دیگه، از بوی الکلش داشتم خفه می شدم. بوی عرقش و قیافه وحشتناکش که دیگه نگو . راستش ازش ترسیده بودم. شاید بیشتر از یک سال بود که توی این خونه زندگی می کردیم ولی نمی دانستم که کسی هم در آن خانه ء بغلی زندگی می کند. ظلّ گرمای تابستان بود و متوجّه شدم که برق ندارد! از او پرسیدم که غذا خورده؟گفت نه. گفتم آب یخ می خواد؟ و تعجّب کرد. برایش یک فلاسک آب و یخ بردم.( که البتّه کار هر روزم شد!!) شمع و کبریت و غذا هم ... با ناباوری من رو نگاه می کرد. انگار من از مریخ آمدم . گریه کرد و من گفتم که باید بروم سر کار. شب که آمدم به عمو گفتم و گفت که گاومون زائیده!
چنان این خبر رو اعلام کرد که من فکر کردم دنیا به آخر رسیده. فردا شب که نصف شب در خانه مان را به شدّت کوبیدند و هراسان از خواب بیدار شدم و عمو لخت از اتاقش بیرون پرید و با سرزنش ِ من به سمت در رفت، فهمیدم که بی دلیل نبوده و این همان گوساله ای است که من به دنیا آوردم!
دیگر بماند که چها شد و چها نشد، خانوم که سابقاً مانکن (مدل) بسیار زیبا رویی بوده، معتاد شده بود و به این حال و روز افتاده بود. عکسها و اسلایدها و آلبوم هاش رو که نشون داد، داشتم دق بالا می آوردم. القصّه، این خانوم برای ما یک گربه و بچّه اش ر ا به ارث گذاشت و تا من به خودم بیایم عمو توی حیاط به اونها غذا می داده و بهشون عادت هم می کنه !ضمناً هر روز در ذکر نمکها و جمال و خصائص این گربه ها، داد سخن می گفت و من از آن طرف خطّ و نشان می کشیدم که چنین می کنم و چنان، اگر پای یک گربه به منزل ما گشوده شود ... این گربه ها هم از شدت تنفّر من به نوعی، باخبر شده بودند،و از چند صدمتری من رد هم نمی شدند ... و روز و روزگار به آرامی میگذشت...
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا اینکه یک روز ای-میل شکیبا آمد که بعله خاله خانوم ما، در اثر تصادف فوت شده ... ضربه چنان ناگهانی بود که تا چند روز کاملاً ناک اوت بودم و روی مبل افتاده بودم. یک روز که بی حال دراز افتاده بودم گربهء کودک وارد خانه شد، یک راست آمد و پرید روی مبل، و به آرامی خزید روی سینهء من! همانجا آرام خوابید و من هم خوابم برد، تا بیدار شدم همانجا خوابیده بود.به همان آرامی که وارد زندگی ام شد لطافت عشق را هم به زندگیم پاشید!
۲.این نسبیت لعنتی را که با تمام وجودت حس کنی، هیچ چیز، دیگه نه تنها کامل نیست که لذّتش هم نسبی میشه و قاطعیّت موضوع از بین میره.از طرفی خیلی سختی ها قابل تحمّل می شه.
۳. یه روزی رقیبت برنده است و یک روز دلت برای رقیبت می سوزه ..غافل از اینکه اینجا هیچ کس نیست جز اونی که فکر می کنه قدرت انتخاب داره!
۴. نمی دونم چرا اون چیزهایی که بقیه بهشون می گن "حال" اینقدر حال نمی ده که چیزهایی که بقیه بهش می گن "خسته"!
۵. دلم می خواد اینقدر سفالگر خوبی بشم که سنگ ... بسازم با طرحی که دوست دارم . فکر کن "چیهولی " یک سنگ قبر "جز جز" بسازه که از توی زمین عین شعلهء آتیش بیاد بیرون ...
۶. آبجوک من داره هی کاردستی درست می کنه. در کشوری که رنگ به نوعی ممنوعه و عقده شده، النگوهای رنگی درست می کنه... از جینگیل پینگیلهاش عکس گرفته و فرستاده، بهش گفتم از بافتنی ها و کیفهاش و بقیه پینگولهاش هم عکس بگیره ... عاشق روحیه اشم... و خیلی چیزهای دیگه اش!
(چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی...)
|
صبح یک چسب باز کردم و به همکارام گفتم چیزی ندارید بخواین بچسبونین؟ یکی شون گفت "پلیت های خودت" . یادم آمد که چند وقت پیش این همکارمون که وسایل رو آماده می کنه یک سری "پلیت" بزرگ مربع شکل را گذاشته بود توی ظرفشویی و یادش رفته بود که خشک کن رو قطع کنه. بعدش هم اینها توی خشک کن همه شون تغییر شکل داده بودند و وقتی آورد توی آزمایشگاه من کلّی ذوق کردم و بالا و پایین می پریدم. اون اوّلش خیلی ناراحت بود ولی بعد که ذوق من رو دید کلّی خوشحال شد. این اتّفاق دوباره هم افتاد. فکر کردم که می شه باهاشون یک چیز "جیز جیزی" درست کرد!
امروز از چسبه استفاده کردم و بعضی از اینها رو به هم چسبوندم. رفتم دنبال بقیه کارهام که یهو این پیرمرد چینی آمد وفکر کرد ریختند روی زمین و اینها رو از روی زمین جمع کرد!!!
نگاه کردم دیدم هیجده تیره امروز ، باید امروز رو بگذارند روز دانشجو نه شونزده آذر رو !!
من هجده تیر نبودم ولی اوّلین سالگردش رفتم کوی دانشگاه. جوّ سنگین و رُعب حاکم بر فضا را کاملاً می شد حس کرد. با قطع برق و میکروفون موقع سخنرانی الهه کولایی، و سر و صدای بچّه ها اوضاع داشت خیش خراشمان می شد. البته باورکنید به تعداد دانشجو ها، مأمور اونجا بود ولی بی لباس مأموری!! تلفنم رو که می خواستم جواب بدهم دو نفر دنبال من تا توی درختها امدند. ترسیدم. علیرضا شخصاً آمد دنبالم و تمام راه را غر زد. معلومه خیلی ترسیده بود که خودش آمد و فقط آژانس نفرستاده بود!! تمام نصیحت های بابام رو تکرار می کرد، با همون حالت . صحنه های زد و خورد، یخچال داغون و موتور آش و لاش و بقیه چیزهایی که بچّه ها یادگاری! از سال پیش نگه داشته بودند، اصلاً یادم نمی ره . راستی اینها را چطور نگه داشته بودند؟!
هر چند هیچوقت به "از دور نشستن و لنگش کن گفتن" معتقد نبودم ولی امیدارم یه فرجی از همین ستون دانشجو ها بشه، ما رو که از همون سال اوّل تخم! کشون کردند و بعد هم از سر ملاحظه کاری و آینده نگری و حساب فوق و دکتری و...نه، خداییش به خاطر نبود هیچ تشکّل درست و حسابی،و زر زر زیادی و بی برنامگی و بی اصول و نبود همه چیز یک کلام ... انرژی هامون ساکن موند و فقط به امور خیریه و فضولی گذشت!!
البته تا چند سال فقط تو خوابهام، کاماندو بودم و آدم!! می کشتم! تمام این کمیته و ستاد خبری و پایگاه گوزدرخونه قُرُق من بود تو خواب!!
به یک چیز ایمان دارم اگر تغییری باشه از دو طرف سوخت گیری می کنه :زنها و دانشجوها ... فتیله اش که روشنه تا کی دیگه بسوزونه و منفجر بشه!
۲. روزی زیرکی به ما پیام داد که "برو عشق کن " ! پرسیدیدم: با چه؟ فرمودند: با عشّاقت ...
عرض کردیم نمک بر زخممان می پاشید حکیم باشی؟!!
۳. دقت کردید یه وختهایی آدم از تنهایی کپک می زنه و حوصله اش سر میره و یک موقع های دیگه خاطرخواهات از سرو کول هم بالا میرن و گیج می شی چی کار کنی؟! از تو نیست. جدّی نگیر، تو هواست . مربوط به فصل جفت گیریه، خیلی جلوی خودت لُنگ پهن نکن!
۴. رفتیم موزه. جزئیّاتش بماند. سنگ دیوار موزه همان سنگهای پلّه ها و دیوارهای خونه مون در شیراز بود. اینقدر خنگ شدم که چند ساعت طول کشید... آنهم در راه رفتن یا برگشتن از توالت بود که تازه کشفش کردم!
۵. توصیه اکید بنده برای تمدد اعصاب: حمام یا استخر یا سونا . البته خلاقیت هم لازم داره.
۶. اوائل مزّه ء شراب رو دوست نداشتم ولی حالا فکر می کنم بی نظیره . باید از دوست جون ام تشکر کنم...
از حالا آماده ام که بپرم، سفر مرا بی خواب کرده، این بار واقعاً جاده مرا به خود می خواند، به هر جا که به اندازهء یک قدّ صدوشصت سانتی جای دراز کشیدن داشته باشد. شاید هم حالا که هوس رفتن کرده ام این خدای لعنتی برای یک بار هم که شده به حرف ما گوش داده باشد. راست می گویند که مواظب باش چی آرزو می کنی! از پریشب که یکهو خودم رو چشم زدم و زیادی بلبل زبونی کردم و به میمنت مینی آی پاد جدید و دولتی سر آهنگهای درپیتی و استخر و پشت وانت سواری، هم گوش درد گرفتم و هم صدام کاملاً خروسک شد و امروز هم که هی درد از سمت چپ قفسه سینه شوت می کشه به بالا !!
اصلاً از ننه من غریبم و آی و وای بیزارم ولی با هر شوت درد احساس خوبی به من دست می ده دردش شدید نیست ولی هر لحظه به خودم می گم الان ! این دفعه دیگه خودشه ... اومد .. این کشف دنیای بعدی اگر باشد خیلی جالب است.گفتیم سفر دلمون می خواد اونم قربون کرمش سفر ابدی برامون تدارک دیده با "فرست کلَس" !
امیدوارم که آنجا بشود تمام کتابهای نخوانده را خواند، تمام موسیقی ها را شنید و تمام مزّه های خوب را چشید، تمام سازهای دنیا را زد وخیلی زود تمام کسانی را که دوست داری کنار خودت ببینی!! (این یکی رو داشته باش، حال کن!)
باید بپرسم ببینم ارزونترین راه انتقال پس از مرگ چیست؟ به عقل نصفهء من که این رسید، گفتم بسوزونند و ظرفش رو ببرند تو همون جزیرهء خودمون کنار جدّمون چال کنند. بیمهء عمرم هم مال مامانم، هر چند کمه ، ببخشید دیگه ...
۲. در مورد تقدیر نوشته بودم؟ نمی دانم... ولی دو مشاهده خودم را اینجا نقل می کنم:
اوّلی: دوستی دارم که به خاطر اینکه نمی خواسته بچّه دار بشود زن باردار خودش را که بسیار هم عاشقش بوده مجبور به سقط جنین می کند. بچّه سقط می شود و خانوم از همسرش جدا می شود. سالها بعد: خانوم چهار بچّه دارد و ناگهان از دنیا می رود.
آقای ناپدری ِمهربان، حالا چهار بچّه دارد که از جان بیشتر دوست دارد و احساس مسولیت می کند .
دوّمی: برادر دوستم در انگلیس: زن ایتالیایی دارد بسیار مهربان،عاشق هم هستند. آقا بچّه می خواهد، خانوم نمی خواهد. از هم جدا می شوند. آقا ازدواج می کند. بچّه دار می شوند . درست پیش از سه سالگی بچّه : کودک "لوکیمیا"دارد!
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2008/05/080531_an-inscription-khark.shtml
متأسفم که الان نمی دونم راجع به کدوم قسمت خارک داره صحبت می شه چون چندین و چند اثر خیلی قدیمی در خارک بوده و اینکه کدام یک قدیمی ترند و چه و چه هستند را ما(در عالم بچّگی) نمی دانستیم و در طی دورهء جنگ و زمان بعد از آن ، هر بار یکی بعد از دیگری یا از بین رفتند! یا گم شدند یا خراب شدند یا سربازها(ی امام زمان) و غیر بومی های مسافر روی آنها یادگاری کندند و گذشتند و رفتند حالا هم که این خبر ! اصلاً از اینکه چنین چیزی به رسانه های عمومی رسیده و بازتاب داشته متعجّبم. اصلاً کسی می دانست خارک کجاست؟! تا آنجا که می دانم چند کتاب و بروشور هست که از این آثار عکسی داشتند و توضیحاتی که هر یک چه هست و چه نیست.
برای من همان داستانهای بچّگی از کشتی ای که سنگ شد و غاری که غولی در آن زندگی می کند ، اجنهء سرگردان جزیره و دو خواهری که سر برهم می گذارند و از خدا می خواهند که مبدّل به سنگ شوند یا کلیسایی قدیمی در غار و میرمحمّد (که روزی من هم در آنجا به خواب می روم) ... اینها مانده. ولی به عنوان یک بومی خارک واقعاً متأسفم، هم از بی اطلاعی خودم و هم از بی توجّهی سایرین . برای اهالی آنجا،این آثار قدیمی مقدّس بوده و هست این را می دانم که برای همه ما بوده.
اوّلاً از این که برای اثبات نام خلیج فارس،باید سند و مدرکی ارائه بشه جای بسی تأسف است، کار به جایی رسیده که باید هرچه داریم جمع کنیم و بگوییم بابا اسم من این بود!! این موضوع را سر بوق اعلام می کنیم و از سد سیوند می گوییم و نمی دانیم کی و کجا و چطور واز دریای مازندران نمی دانیم و نمی گوییم.... تو گویی که آن مال ما نیست ... و باید بایستیم تا ببرندو ببُرّند و حسرتش را بخوریم و نمی دانیم که عهدنامه های قجری سالهاست که به پایان رسیده و هزار اتینای دیگر... اصلاً اینقدر بدبختیم که هیچ کس شاید نخواهد که به کشور مادری اش بپیوندد... که حالا هر کسی ساز جدایی اش را نوا می کند و ...
ثانیاً هیچ دلیلی، اهمال در نحوهء نگهداری آثار تاریخی و شناسایی آنها، انتقال به موزه یا سند برداری دقیق را توجیه نمی کند. گارد شبانه روزی ؟!مسخره است ... جداً راه حل حصار و نگهبان، برای یک اثر تاریخی،زیاده از حد مسخره به نظر می رسد.
این مسأله برای ما که گهگاه اخبار تخت جمشید و فیروزآباد و چه و کجا به گوشمان می رسید چندان غریبه نیست !
اینکه متصدّیان و والیان امور جاری کشور کسانی هستند که تنها لغت بی کفایت و بی سواد در توصیف کمالاتشان بی معناست، "شعبان بی مخ" های بی سوادی که با اعتماد به نفس فراوان به خود جرأت تکیه زدن بر هرمنصبی می دهند عافل از اینکه "کار هر خر نیست خرمن کوفتن" و هر چیزی را که روال عادّی خود را طی نکند به خرابکاران و توطئه گران منسوب می کنند. تو گویی همه دست به دست داده اند که آنها را از تخت به زیر بکشند، بی خبر از اینکه خود با جهالت و حماقت خود تیشه را محکمتر به ریشهء خود می زنند. تا کی بپوسد و قطع شود ،نمی دانم!
(منظورم سواد خواندن و نوشتن نیست) متأسفانه در کشور ما برای کسب پست و مقام تنها چیزی که لازم هست ارتباط و چاپلوسی است (از همیشه بوده ، خاصّ حکومت مشعشع فعلی نیست ولی امروز دیگر به اوج و تلألو خود رسیده)
در جزیره ای که بزرگانش همه از بین رفتند وجوانانش اغلب یا معتادند، یا ساکن کشورهای دیگرند و یا دست بوس امام جمعه اند! یا ترس جان دارند و یا حسرت نان، آنچنان که برای یک دبّه آب آشامیدنی و ساعتی برق داشتن در ظهر گرم خارک در مضیقه اند...
من از مشکلات آنجا زیاد نمی دانم، جسته و گریخته می شنوم، ولی این خبر آخر برای من خیلی دردناک بود مثل تمام خبر های دیگر که مُهری است بر بی کفایتی مسوءلانی که به هر نوع ممکن ازیر بار مسوءلیّت خود شانه خالی می کنند و بی توجّهی و بی مهری کسانی که متولّی حفظ میراث فرهنگی کشور ما هستند. راستی اصلاً کشور ما چند رشتهء تحصیلی در این زمینه دارد؟ چند استاد و چند دانشگاه ارائه دهنده؟ راستی ما اصلاً وزارتخانه ای داریم که صرفاً برای حفظ و اعتلای میراث فرهنگی بنیان گذاری شده باشد؟
شنبه بعدی هم دوباره یک برنامه برای ترقّص فراهم شده، ببینیم این بار چه اتفاقاتی پشبندش می افته!
یک حسّ جالبی در کشف بعضی چیزهاست ... من چند تا آقا رو می شناسم که همه شون در یک سری چیز مشترک هستند با وجود اینکه ملّیتهاشون متفاوته. فکر می کنم یک چیز مشترک در اینها منجر به یک نتیجهء مشترک می شود: چهار نفرند. هر چهار تا استخوان بندی درشتی ندارند و سه تاشون کاملاً لاغر هستند. دو نفر، کمی هم شکم دارند. وقتی ازشون سوءالی بپرسی هول می شوند موقع جواب دادن و به تته پته می افتند و گاهی زیاد مکث می کنند، کمی زیادی مبادی آداب هستند و سعی می کنند بسیار موءدّب تر هم جلوه کنند. همگی ظاهر بسیار آراسته دارند و سخت کار می کنند، منظم و وسواسی هستند. همه به نوعی می توانند کارمند نمونه در نوع شغلی که دارند باشند. قد بلند نیستند و (به نظر من) همه آنها همسرانی دارند که خیلی از آنها سرتر هستند (به اصطلاح). عجول هستند و زود دست و پاشون رو گم می کنند و در نظر دیگران برای کمک به سایرین پیش قدم هستند، دلسوزند و برای این کارشان تنها دلیلشان انسان دوستی است .. بسیار بسیار بسیار ساده به نظر می رسند...
قابل توجه خانومهاشون: اینها دارند یه کارهایی می کنند!! دوستان دخترم: اگه گفتند ماشینتون پنچر شد اوّل به انها بگین، بهشون توجه نکنید!! یا هــــــــــــــــــــــر کاری دیگه
گول ظاهر موزمارشون رو نخورید ، مگر خودتون کرمتون بلوله ... آقایون عزیزی که شباهت ظاهری از روی اتفاق به ایشون دارند می تونند روی خودشون کار کنند و اگه من چپ چپ نگاشون کردم خودشون یه راست بیان اعتراف کنند!! (چه خّّّـــــــــبرته دیگه تو هم مُفتّشی یا کشیش؟؟؟!! )!! حالا انگارکدوم هاشون این کاررو نمی کنند !!!
القرض، یه کانال یه برنامه ای داشت نشون میداد "گزارش مانند". یک گروه که رفتند تعدادی گربه را از یک خانه نجات بدهند. تخمین میزدند حدود سیصد گربه و صاحب خانه فقط غذا می توانست به گربه ها بده ولی مدفوعشون رو دیگه جمع نمی کرده .. خلاصه از آنجا که ادرار و مدفوع گربه شدیداً آمونیاکیه بوی خیلی زننده ای داره و بخاطر وجود کک و شپش باید ناجی ها اسپری می شدند و لباس مخصوص می پوشیدند و ماسک می زدند. در این برنامه گفته می شد که یک جفت گربه نر و مادّه قادرند که در عرض هفت سال سی و هفت هزار تا بچّه درست کنند !! (قدرت خدا و کمر آقا گربه رو !!)
نکتهء بعد اینکه یه برنامه هایی دارند که کاملاً داره اعصاب من یکی رو خورد می کنه.. تقریباً ۵۰٪ اگه دروغ نگم، اینجوری بود .. مسابقه: اون هم به یک سبک با سوژه ها و عناوین مختلف ولی اصل موضوع توفیری نمی کنه. مثلاً یکی ش این بود که چند نفر می خوان مدل بشن و رقابت می کنند و اینا رو جلوی دوربین و مقابل همدیگه نقد می کنند و این انتقاد به هر صوذت ممکن باید دلشکن !! باشه ... و تند ! بعضی از این داورها که معروفند به خاطر تندگویی هاشون ... یکی دیگه آشپزی بود، باز به همین سبک، کانال بعدی تزیین یک خانه بود که گروه های دو نفره باید انجام می دادند. یک کانال برای کوتاه و رنگ کردن مو بود و یکی دیگه رقص .. یکی هم هست که توش هر گند و گهی رو می خورند "فیییر فکتور" و هر بار یک گروه یا نفر از بازی حذف می شوند.. همهء اینها در فاصله نیم ساعت بود . بگذریم از اون وقتی که چند تا پسر برای دلبری از یک دختر رقابت می کنند یا برعکس ...
دیگه حالم از خودم داره به هم می خوره انگار هی می خوام خودم رو گول بزنم ... آخه لا مصّب کار بهونه است ، مرده شور اون روحیهء محافظه کارت رو ببرند بدبخت ! چمدونت رو ببند و برو حتماً چیزی در جایی غیر از اینجا هست که هنوز بتونه به زندگی آویزونت کنه... بیچاره، نشستی اینجا و خودت با چشمهای خودت می بینی که داری نه ذرّه ذرّه که قلمبه قلمبه ازت کنده می شه... انگاری خوشت میاد بدبخت سادیسمی ... امروز خودم شیارهایی که روی مخم کنده شدند رو با دست احساس کردم .. جاش مثل رد پای هزارپا بود که دالون درست کرده و دندونه دندونه هاش رو احساس می کردم ولی حتی نمی تونستم دستم رو روش بکشم از بس زبر بود و دستم به زیرش که دیگه نمی رسید ولی خودم احساسش می کردم ...
از یک طرف دیگه هم می گم هر جا بری آسمون همین رنگه ... گورستون دنیا .. قبر پدرت خدا ! (فارسی هم که بلد نیستی بفهمی ، فقط عربی یا عِبری یا زَنجـــِمُوره ای ... )
یک تجربه ای که برای من زیاد پیش آمده :هر وقت کسی به سفر میره اونی که میمونه دل تنگ تر می شه، شاید به خاطر اینه که مسافر به جای جدیدی میره و سرگرم تره، ولی اونی که میمونه حالا با خاطرهء مسافر و حضورش که دیگه نیست باید دست و پنجه نرم کنه !
دیگه با مامانم درد دل نمی کنم، این کار اشتباه ترین کاره چون خودم خالی می شم ولی تازه اون پر میشه و غصّه می خوره و دلش می شکنه. دیگه این کار رو نمی کنم.
گفتم ، هوای اینجا مسمومه، توی هواش یه چیزی پخش کردند که آدمها رو دیوونه می کنه، اوّلش هیشکی متوجّه نمی شه که هیچ، جالب هم هست، بعد کم کم پوستت عوض می شه، جلد می اندازی و خودت متوجّه نمی شی ... بعد هی هر روز خودت رو توی آینه نگاه می کنی و یه چیزهایی هی باورت می شه، از خیلی چیزها متعجّب می شی و آدمها به نظرت عوض می شوند ولی تو هنوز همون آدمی .. بیشتر تعجّب می کنی ... حالا دیگه یاد می گیری خودت رو بیشتر دوست داشته باشی ولی فکر می کنی که دیگران رو خیلی دوست داری ، دائم برای دیگران فداکاری می کنی و نمی فهمی که چرا این کار را می کنی، بیشتر تمرین می کنی که خودت را دوست داشته باشی ، کتاب می خوانی و نمی فهمی که چرا با این همه از خودگذشتگی دیگران تو را خودخواه می خوانند ... همه اش از این هوای مسموم اینجاست .. گفتند که آلرژی شدید می ده درست بعد از سه سال .. این رو همه گفته بودند !