من و آریانا داشتیم با هم بازی می کردیم بعدش هم داشتیم با هم یه چیزی می دوختیم انگاری داشتیم خیاطی یاد می گرفتیم. ف. داشت دوش می گرفت. از من انگار عصبانی بود. چیزی که یادم می آد این بود که من با لباس زیر دوش بودم و اون یهو انگار یخش آب شده باشه منو بغل کرد و بوسید یهو شیر آب از بالا باز شد و ویژژژژژ خیس آب شدیم و اون همونطور سفت منو تو بغل گرفته بود. بچه ها به هر دومون می خندیدند!!
یه جای دیگه ،یه وقت دیگه من و مشی رفته بودیم فروشگاه صنایع دستی کشور های مختلف ولی بیشتر چیزهای ایرونی داشت. فوق العاده بود. مشی داشت به من می گفت اون فکر می کنه که گشتی و کسی رو پیدا نکردی و حالا می خوای برگردی. نمی دونه گذاشته بودیش به حال خودش . بهش می گم اون منتظر تو بوده ولی باورش نمی شه.
گفتم مشی جان اگه اینقدر بد بینه ، من چه کار می تونم براش بکنم؟ ما به هر حال عمرمون داره میگذره...
اومدیم بیرون بارون شدیدی گرفته بود. گفتم شما اینجا باش من برم از ماشین چتر بیارم. تا به ماشینم رسیدم خیس آب شده بودم!
برگشتم مشی دست گذاشت رو دستم و گفت تو خیلی مهربونی!
آهان چی شد که بیدار شدم؟ خواهرم تکس زده بود "قربونت برم الهــی ،خوبی؟" ساعت دو نیم نصف شب ما !!
رفتم پای کامپیوتر و یه کم باش چت کردم . برای ف. هم نوشتم که داشتم خوابش رو می دیدم. امروز کلّی فحش می خورم ولی چه اهمّیتی داره؟
باز به خوابم آمد ولی من حتی یک نگاه به سمت او نکردم. کسی می گفت او کجاست و چه می کند. انگار می خواست من برم سراغش. انگار منتظر بود ، بچه ها را برده بود بستنی فروشی.کسی می گفت آنجا آبادان است.
لباس سیاه پوشیده بود انگار.
ولی نمیدونم که با این کرختی ِبعد از خوابهاش چطور دست و پنجه نرم کنم !
لاغر شده بود،خیلی خوش تیپ، یک دست سفید پوشیده بود گفت ببین من دارم از تو تقلید می کنم(و با شیطنت خندید) گفتم برو بابا تو اصلاً منو کاملاً فراموش کردی...
رفت از توی کمدش یک کارت آورد که طرح هاش سفید بودند و با یک قلم کمی تیره تر چیز هایی نوشته بود که به سختی می شد خوندشون.. اولش رو که خوندم دیگه نگذاشت ادامه بدم و منو بوسید ...
من بادست اشاره دادم که صبر کن. گفت کاریت ندارم مگر که خودت بخوای با من کاری بکنی... ولی شاید صد بار منو بوسید ... یهو صدای در گاراژ اومد ویکی اومد توی خونه و رفتیم ببینیم کیه. من اون طرف رو نمی شناختم ولی ف. دست منو کشید و گفت بیـــــــــــــــــــا اینجا ببینم .... بارون شدیدی می بارید مثل رگبار ...
داشت منو می بوسید که یهو یک عنکبوت خیلی بزگ قد یک گربه(پشمالو بود مثل عروسک،خیلی هم کارتونی. آدم دوست داشت بهش دست بزنه ولی یه جورایی هم می ترسیدم) از کنار تخت مون رد شد... گفتم ف. ایـــــنو ببین .. اونم گفت بی خیال کاریت نداره ... گفتم آخه این خیلی بزرگه بچه ها رو نیش می زنه .. گفت این چند نسل با ما بوده ... بعد یهو عنکبوته دهنش رو باز کرد . دندون داشت . منو آروم گاز می گرفت دردش خفیف بود و من اولش توجه نکردم. ف. می گفت خوشحالم که از تو خوشش اومده تو اولین دختری هستی که هم بچه هام، هم مامانم و هم این جونور دوستش دارند!
اون منو می بوسید ولی من دیگه از بوسه هاش نشئه نبودم از فشار گازهای اون موجود عجیب جیغ زدم و بیدار شدم!
قاه قاه به خودم می خندیدم.
تا برسم به ماشین یه نقطه خشک هم تو کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلّ بدنم نبود. صندلی ماشینم رو هم خیس کردم ،خلاصه دردسرتون همه جا رو به گند کشیدم چون .....
بگذریم.
اون شب هم دوستم م. اومد پیشم و، هم یه سفارش جدید گرفته بودم که باید تمومش می کردم. تا نزدیکیهای دوازده روش کار کردم و تحویل دادم رفت. فردا صبحش دیدم که یا قمر بنی سعدون ابن وقی وقاص... نمی تونم جم بخورم، ولی باید می رفتم سر کار. این دانشجوی جدیدم استاد خرابکاریه.
رفتم سر کار ولی همین که رسیدم توی پارکینگ، گرفتم خوابیدم ،تو ماشین، بعد از یکی دو ساعت بیدار شدم و رفتم سر کار. شب که رسیدم خونه تا یه چیزی خوردم زنگ شلمان به صدا در اومد.... رفتم تو رختخواب و خوابیدم تا صبح (بیشتر از دوازده ساعت).
همه ی اینا رو نوشتم که اینو بنویسم یادم نره:
خواب دیدم رفتم یه جای عجیب غریب. میگن بندر عباس ولی یه پول دیگه داشتن و یه زبون دیگه. به خودم میگفتم حتماً مراکشی یمنی جاییه....
قسمت دوم خوابم شیراز بودم تو خونمون ولی انگار اونجا خونه ی ف . اینا بود. مامانش بهم کلی گل خشک و تازه داد کلّــــــــــــــــــــــــی!!
می گفت اینا رو ببر تو گل دوست داری، کلّی هم میوه. توت فرنگی،هلو، گیلاس، خلاصه اینقدر زیاد که نمی دونستم چه کارشون کنم. بچه ها هم از سر و کولم بالا می رفتند و خاله خاله می کردند. اینقدر بغلشون کردم .. اینقدر بوسم کردنـــــــــــــــــــد که دیگه نگو.... تمام این مدّت بر نگشتم نگاه کنم ببینم ف. کجاست. انگار که اگه می دیدمش باید زود می رفتم. اونم تو حیاط واسّاده بود و تو نمی اومد خدا رو شکر.
دیگه آخرش یادمه که من می خواستم برم ولی تو دلم می گفتم نمی تونم به مامانش بگم این همه میوه آخه حیفه خراب میشن. مامانش همه رو تو کیسه گذاشت داد بهم می گفت ببر دوست داری، بخور مواظب خودت باش ... کلی نازی و اینجور چیزا.... ف. هم نشسته بود سر میز و هی منو نگاه می کرد از اون نگاه های مو شکافانه و مکاشفه گرانه اش. یه لبخند معنی دار هم رو لبش. ولی من دیگه اومدم بیرون.
ولی بیدار که شدم یه حال عجیبی بودم، هستم هنوز.....
البته مدت زیادیه که من کلّاً خیلی سهل انگار شدم. از این حالت خودم بدم می آد. اینم پروِژه بعدی.
اون یک بود
۲- دیشب یه عروسی رفتیم که زیاد لان نمیشه راجع بهش چیز نوشت. در نوع خودش شو جالبی یود. آدمها موجودات جالبی هستند و این به خنده دار شدن این تراژدی کمک می کنه. اگه یاد بگیری که بخندی. اینم از اون چیزهایی که دیگه...
از اوّلی که وارد شدیم یه خانم وحشتناک لاغر و دیدم که کلّه ش برای تنش خیلی بزرگ بودو یکی از بزرگترین گردنبندهای دنیا به گردنش بود. تنگترین و کوتاهترین لباس دنیا رو هم پوشیده بود. دلم براش سوخت لابد هیچ آدم نزدیکی نداشته که بهش بگه خیلی بد سلیقه به نظر میاد اینجوری.(این تنها نظر من نبود و من کلّاً اهمیت نمیدم. ولی همه ی اینا رو گفتم که اینو بگم)
ولی بعد یه چیزی فهمیدم کاملاًمغایر با این!!
برم خیلی درس دارم.