دیشب خواب خانه امان را دیدم. هنوز خوابهای مهم در آنجا اتّفاق می افتند. آدمهای مُهمَّم را هم با خود به آنجا می برم. روی بام خانه مان رفته بودم و یادم نیست چه می کردم. قصه های من و بابام را برای پسرکی می خواندم انگار و افسوس می خوردم که تصاویر کتاب را سانسور کرده اند.
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج
|