تبليغاتX
ترنجک - گربه! >
اصلاً چی شد که من از گربه خوشم اومد؟

یک روز، همون سالهای اوّلی که آمده بودم، همسایهءسمت راستی ما آمد دم در و گفت که یک چیزی می خواد. یادم نیست کبریت بود یا چیز دیگه، از بوی الکلش داشتم خفه می شدم. بوی عرقش و قیافه وحشتناکش که دیگه نگو . راستش ازش ترسیده بودم. شاید بیشتر از یک سال بود که توی این خونه زندگی می کردیم ولی نمی دانستم که کسی هم در آن خانه ء بغلی زندگی می کند. ظلّ گرمای تابستان بود و متوجّه شدم که برق ندارد! از او پرسیدم که غذا خورده؟گفت نه. گفتم آب یخ می خواد؟ و تعجّب کرد. برایش یک فلاسک آب و یخ بردم.( که البتّه کار هر روزم شد!!) شمع و کبریت و غذا هم ... با ناباوری من رو نگاه می کرد. انگار من از مریخ آمدم . گریه کرد و من گفتم که باید بروم سر کار. شب که آمدم به عمو گفتم و گفت که گاومون زائیده!

چنان این خبر رو اعلام کرد که من فکر کردم دنیا به آخر رسیده. فردا شب که نصف شب در خانه مان را به شدّت کوبیدند و هراسان از خواب بیدار شدم و عمو لخت از اتاقش بیرون پرید و با سرزنش ِ من  به سمت در رفت، فهمیدم که بی دلیل نبوده و این همان گوساله ای است که من به دنیا آوردم!

دیگر بماند که چها شد و چها نشد، خانوم که سابقاً مانکن (مدل) بسیار زیبا رویی بوده، معتاد شده بود و به این حال و روز افتاده بود. عکسها و اسلایدها و آلبوم هاش رو که نشون داد، داشتم دق بالا می آوردم. القصّه، این خانوم برای ما یک گربه و بچّه اش ر ا به ارث گذاشت و تا من به خودم بیایم عمو توی حیاط به اونها غذا می داده و بهشون عادت هم می کنه !ضمناً هر روز در ذکر نمکها و جمال و خصائص این گربه ها، داد سخن می گفت و من از آن طرف خطّ و نشان می کشیدم که چنین می کنم و چنان، اگر پای یک گربه به منزل ما گشوده شود ... این گربه ها هم از شدت تنفّر من به نوعی، باخبر شده بودند،و از چند صدمتری من رد هم  نمی شدند ... و روز و روزگار به آرامی میگذشت...

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا اینکه یک روز ای-میل شکیبا آمد که بعله خاله خانوم ما، در اثر تصادف فوت شده ... ضربه چنان ناگهانی بود که تا چند روز کاملاً ناک اوت بودم و روی مبل افتاده بودم. یک روز که بی حال دراز افتاده بودم گربهء کودک وارد خانه شد، یک راست آمد و پرید روی مبل، و به آرامی خزید روی سینهء من! همانجا آرام خوابید و من هم خوابم برد، تا بیدار شدم همانجا خوابیده بود.به  همان آرامی که وارد زندگی ام شد لطافت عشق را هم به زندگیم پاشید!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |