<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ترنجک</title>
<link>http://toranjak.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 19 Aug 2008 20:09:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قیمت </title>
<link>http://toranjak.blogfa.com/post-322.aspx</link>
<description>فهمیدم که همه چیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز قیمت داره. می گین نه؟؟ [آره فقط جون آدم قیمت نداره انگار (!!!)] ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شما تا حالا شده فکر کنید ببینید چقدر می ارزید؟ یا کسی براتون کاری بکنه ببینید چند بوده؟ من از این به بعد از همه می پرسم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; راستی این زحمتی که کشیدید چنده؟ یا این لبخند شما با وجود خستگی چنده؟ خیلی قیمتیـــــه؟ پس لطفاً لبخند نزنید چون من از پس مخارجش بر نمی آم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اِه دوستی با شما اینقدر گرونه؟! نه، ممنون کاش وضعم بهتر بود ولی فعلاً که شرمنده تون هستم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز از (؟) همین سوءال رو پرسیدم . قراره بیاره رو کاغذ! بعد من اگه از پَسِش بر بیام قسط بندی کنم محبّتهاشون رو پرداخت کنم. خیلی جالبه ها ! می تونه یک راه درآمد باشه ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;یک نفر هست که چند میلیون به من بدهکار شده (بوسی هزاردلار) ... طفلک بعد از خرید فهمید کلاه سرش رفته !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مامان و بابا رو دیگه شرمنده !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 20:09:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjak&amp;postid=322</comments>
<dc:creator>toranjak</dc:creator>
<guid>http://toranjak.blogfa.com/post-322.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تسلیت!</title>
<link>http://toranjak.blogfa.com/post-321.aspx</link>
<description>با مامانم حرف می زدم: خوب مامان چه خبر؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خبر؟ [یک مکث، شاید ... و بعدش] فلانی فوت کرده ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-اِه؟ آهان ! حیف شد که &quot;خاله&quot; مردنش رو ندید ! سنّی هم نداشت ولی از بس بامبول زد و عیّاشی کرد داغون شد، بدبخت خیری هم ندید... (منو باش چه راحت!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنگ زدم به ارد.:  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ سلام، راستی &quot;فلانی&quot; مرده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ اِه ؟  ببین! حتّی پولهایی که بابت دیه (زنش) گرفت رو ، هم با خودش نبرد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ هیشکی نمی بره، مگه بقیه می برند؟ ولی اذّیتهایی که کرده همه یادشونه،تا روز آخر زنش رو اذّیت کرد ... بقیه رو هم! مگه این زندگی چیه ؟ همه می گن ها... ، همه می دوننداااا ولی باز مردم آزاری می کنند، اذّیت می کنند و حسادت می کنند، می بینی؟! ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم فکر می کردم این مملکت ما رو یک مشت آدم بیکار ِ خاله زنک اداره می کنند که گیرشون پاچه شلوار و پازُلف مُصَیّب و شَلیتهء صُغرا (ی) ست ... گفتگو و تحریم، امنیت اخلاقی سینما و جامعه، آمارهای خیالی و دست آوردهای تُخمی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; حکایت این خانوم باجی های بیکار ساکن این ور آب هم دست کمی از این حکما نداره:پچ پچ و ارشاد اخلاقی همراه با پشت چشم نازک کردن ، به اسم تجربه(!) حقوق قانونی رو گوشزد کردن و از سوی دیگر مرور اصول سنتی ! زنانه و خانومی ایرونی ... تعیین تکلیف برای سایرین، بازی های موش و گربه برای تعیین میزان دوستی و وفاداری، با دست پس زدن و پا پیش کشیدن ها رو که دیگه نگو...، وعده ها و تعارف های آب حمومی برای مواقع نیاز و دست تنگی های عاطفی و مالی، پشتیبانی رو در رو و بد گویی های پس ملاجی، قصه بافی و کارآگاه بازی از راه دور،پشت بندش نتیجه گیری و اعلان عمومی ... آهان از قول خدا نقل قول کردن که آره خدا از چی خوشش می آد و از چی نمی آد یا هر کی این کار رو بکنه خدا اینجورش می کنه و نمی کنه (ولی بعد خودشون از غضب خدا مصون می مونند وقتی زر زر زیادی می کنند) ... آهان خوابهای سبز و نورانی ... پُر از کفش و دمپایی و دزد و اینا (می گن تعبیرش بخت و خواستگار و این چیزهاست) ...  خیلی باحالین به خدا قسم ... دمتون گرم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد یک قصه افتادم فکر می کنم توی مجموعهء سه قطره خون هدایت بود که چند تا باجی داشتند می رفتند سفر کربلا و داشتند توی راه به گناهاشون اشاره می کردند که یکی از هووها زده بود و ملاج تک پسر حاجی رو با سوزن سوراخ کرده بود! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آبجی ، راست می گن که یک قطره اشک واسه سیدالشهدا همه ء گناهاتونو می شوره می بره تو خاک ولی باز هم راست می گن که یک آه کسی که بهش ناحق کنی تا دم در خود ِخود ِبهشت می آد و جلوی راهتو می گیره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt; ... هر چی نذری بپزی و فال نخود بگیری که دلت صافه و اینه و اونه ، آتیش حسادتت باهات می آد و پاچهء خودت رو می گیره ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یا حق ، از ما گفتن ، از شمام به تریج قبا بر خوردن!  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 18:48:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjak&amp;postid=321</comments>
<dc:creator>toranjak</dc:creator>
<guid>http://toranjak.blogfa.com/post-321.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جای همه خالی</title>
<link>http://toranjak.blogfa.com/post-319.aspx</link>
<description>از سفر برگشتم ! خیلی خوش گذشت ، خیلی هم دوستان به زحمت افتادند. واقعاً امیدوارم بتونم جبران کنم. بعداً از خاطرات سفر می نویسم. الان باید برنامه ریزی کنم برای ترم کاری - تحصیلی جدید، ورزش، وقت برای مطالعه و ... عشق و حال مطلق .. دیگه چی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالب اینجاست که در واقع با وجود اینکه از محل سکونت اصلیت دور می شی ولی در آنجا هم اتفاقهایی می افته که به نوعی به نفعته و فقط در ظاهر، تو در آنجا حضور نداری ... از اینکه با رفتن و دور شدن برای دیگران تمام نمی شم خوشحالم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه سفر نقطهء عطف و ایجاد تغییراتی بوده برای من، این بار هم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خیلی خوشحالم ... شُکر !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 16:23:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjak&amp;postid=319</comments>
<dc:creator>toranjak</dc:creator>
<guid>http://toranjak.blogfa.com/post-319.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قول آسون</title>
<link>http://toranjak.blogfa.com/post-318.aspx</link>
<description>نوازش آسون ترین کاریه که من می تونم بکنم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستهاتونو بیارین جلو ... نوبتی ... هول نزنین ! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 Aug 2008 20:17:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjak&amp;postid=318</comments>
<dc:creator>toranjak</dc:creator>
<guid>http://toranjak.blogfa.com/post-318.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://toranjak.blogfa.com/post-317.aspx</link>
<description>کلّی چیز نوشتم پاک شد. این هم ممکن است پاک شود. گفته بودم که امروز صبح داشتم فکر می کردم که چی دوست دارم؟ یک غار کوچولو. اگه اینجا کوه و تپه داشت می شد رفت تو یه سوراخی کز کرد و کتاب خوند. بعدش هم خوابید. بعد هی بیدار شد و هی خوابید. از تصمیم گرفتن بیزارم. از اینکه هی تصمیم بگیرم و بخوام به دیگران فکر کنم و رعایت همهء ال و بل و جیم بلش رو بکنم ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی آدمها عجیب آرامش می دن و بعضی عجیب آدم را به لرزه می اندازند. شاید هم کاری ندارند ولی انگار یه جورایی اشعه های از خودشون ساطع می کنند که تو دل آدم وول وول می اندازند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گیج می شم وقتی کسی می گه &quot;من مواظبت هستم&quot;. از بس بار همه چیز و همه کس رو الکی خواستم به تنهایی به دوش بکشم... باورم نمی شه وقتی کسی بگه کمکت می کنم که اسباب کشی کنی. تو دلم می گم یعنی چی؟؟ تو حاضری کارتن بلند کنی و چیزی جابه جا کنی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شدم مثل کولی ها، راستی اونا چه جوری فکر می کنند که آخر شب هم می زنند و می رقصند؟ چرا باید همه اش به فکر یک اتاق باشم؟ یا یک کارگاه کوچولو برای گل بازی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه وقتهایی بود که یهو قاط می زدم. یک باری، وقتی اتاقم رو می خواستم مرتب کنم &lt;FONT size=1&gt;(و این جریان بیش از سه روز ادامه پیدا می کرد)&lt;/FONT&gt; و اون بار کاملاً کلافه شده بودم که مامان و شکیبا به دادم رسیدند. یک بار دیگه کار روی زمین کشاورزی بود که بیچاره ام کرده بود و تو اون گرما کلافه شده بودم . این مهندس لاری هم که همه مثل مرگ ازش حساب می بردند و من هر بار فکر می کردم که اینکه خیلی هم ترسناک نبود !! شکیبا اومد کمکم. بار دیگه موقعی بود که موقع کارهای پایان نامه ام کامـــــــــــــــــــــــــلاً مستاصل شده بودم و باز شکیبا به دادم رسید ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان هم از اون وقتهاست که باید وایسم ببینم جریان چیه؟ اینقدر همه چیز سریع اتّفاق افتاد که برای من ِ لاک پشتی هنوز جا نیفتاده. الان کاملاً بی حسّم و حتی حال حرف زدن ندارم. شدم یه حلزون که آروم داره سرش را بلند می کنه دور و ورش رو نگاه کنه ... بدتر اینکه این حس رو منتقل می کنم و ضعفم را چند برابر آشکار! آره دوستم راست می گه : باید بزرگ بشم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونم هر بار که بگم من تنهام یا احساس تنهایی کنم دل دور و بری هام می شکنه . ولی گاهی دست خودم نیست. اگر که بخوام از همه دور باشم به این معنی نیست که دوستشون ندارم ، فقط  یه کمی فاصله می خوام که من رو در ضعیفترین لحظه های استیصالم نبینند. کمی که با خودم خلوت کنم حالم خوب می شه. امیدوارم ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که دیگه نگران خونه رفتن و جواب پس دادن نیستم ، نمی تونم از این فرصتهای طلاییم نهایت استفاده رو ببرم، چرا؟ از بس که خرم انگار .... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 Aug 2008 16:45:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjak&amp;postid=317</comments>
<dc:creator>toranjak</dc:creator>
<guid>http://toranjak.blogfa.com/post-317.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://toranjak.blogfa.com/post-316.aspx</link>
<description>داشتم یه مطلبی می خواندم که این به نظرم جالب اومد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; it seems like a very old part of human nature to hate the one who has done us the most good, to become angry without cause at the very one we have wounded the most deeply. It&apos;s a form of denial, a cowardly form of avoidance of the truth of a situation, to make the other &quot;wrong,&quot; even---or ESPECIALLY---when they&apos;re right.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 22:08:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjak&amp;postid=316</comments>
<dc:creator>toranjak</dc:creator>
<guid>http://toranjak.blogfa.com/post-316.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://toranjak.blogfa.com/post-314.aspx</link>
<description>فکر می کنم همه به نوعی آرامش را دوست دارند، شاد بودن را دوست دارند و دوست داشته شدن را هم ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امّا اگر این آرامش به خاطر اجتناب از طوفان باشه چی؟ اگر یک دلیلش تنبلی و انفعال&lt;FONT size=1&gt; ( being passive)&lt;/FONT&gt; باشه چی؟ یا شادی از درون نباشه چی؟ اصلاً در این صورت تفاوت یک آدم زنده با مرده چی هست؟ اگر آدم دچار و آلودهء روزمرّگی ها بشه جداً فرقش با یک مرده چیه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون کسی که آدم باید اوّل بهش کمک کنه ،خودشه . فکر می کنم در طول زندگیم قسمتم را از کمک به دیگران تا حدّ زیادی ادا کردم. احترام را هم همینطور. نوبتی هم باشه نوبت منه ... 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درسته من گاهی توی حرفهام تیکه می اندازم و لیچار می گم ولی اینو بگم هیچ چیز مهمتر از یک دوست موءدّب و منطقی نیست. همهء اون کسانی که سالهاست با من ارتباطشون حفظ شده هر دوی اینها را با هم داشتند . هر دو با هم !! 
&lt;HR&gt;
 گاهی دلت می خواد دیگه بخار بشی و بری تو هوا، دیگه هیشکی تو رو نبینه و دیگه کسی به اسم دوست داشتن قلاده به گردنت نندازه ... که نخوای بد بگی ولی بد بشنوی ... که تو بخوای سکوت کنی و دری وری بشنوی ... که بعداً بشنوی که به تو لطف شده که همه ء آدمهایی که مورد پسندشون نبوده از تو دور شدند ... داشتم فکر می کردم قصهء جالبی می شه اگه دختر حاج شیخ اصغر، موءذّن محل، از دانشگاه که فارغ التحصیل می شه با دو تا بچّه بره خونه و یادش نیاد که کی می تونه اهدا کنندهء اسپرم بوده باشه ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 17:30:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjak&amp;postid=314</comments>
<dc:creator>toranjak</dc:creator>
<guid>http://toranjak.blogfa.com/post-314.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخر هفته!</title>
<link>http://toranjak.blogfa.com/post-313.aspx</link>
<description>مهمونی به خوبی برگذار شد. حالا بگذریم که غذای عمو جزغاله شد و یه دعوای &quot;نیم بند&quot;مون هم شد.بعد از مهمونی، شبی زدم بیرون. ولی فردا صبحش .... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره آخر هفته بود و طبق پیش بینی &quot;هوا شناسی!&quot; طوفان شد ! آنهم چه طوفانی .. بعداً عکس ِ در ِ  اتاقم را هم می گذارم که ببنید و کیف کنید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt; . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره می شه گاهی دروغکی لبخند زد و هر چیزی که خوشایند دیگرونه گفت و به اصطلاح پا رو دم &quot;سگ&quot; نگذاشت ولی من دیگه خسته شدم از بس ملاحظهء هاپوهای دور و برم رو کردم و نمی کنم. به خصوص که بعداً هاپو بیاد و برات دم تکون بده ... (چقدر من بَدَم به خدا) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالب اینه بقیه (عمو اینا) فقط می خوان بدونن &quot;چه خبر؟&quot;! ولی نمی دونن که می تونند جلوی چه چیزهایی رو بگیرند و یا بهشون دامن نزنند ...از طرفی میگن به اونا مربوط نیست ولی بعداً می گن آخه چرا به ما نگفتی؟!  و دست آخر هم که همه چیز حقّته و بکش که نوش جونت و خودت خواستی و خودت کردی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم، تو این هیر و ویری خنده دار اینه که شیشهء عینکم افتاده بوده و من نفهمیدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt; ! بعداً که متوجّه شدم دیگه پیداش نمی کردم. امروز رفتم بدم درستش کنند دیدم هزینه اش با اینکه یک عینک جدید بگیرم چندان تفاوتی نداره. من هم انگاری داشتم یک کیلو خیار می خریدم بر عکس همیشه که با وسواس عینک ها رو زیر و رو می کردم سوّمین عینکی که بهم دادند رو گفتم خوبه خوبه می خرمش !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی داشتم اون وقتها از ایران می اومدم بیرون به خودم می گفتم ببین همین یک ساک لباس تمام زندگی تو شد و همه چیز را باید بگذاری و بری. با خودم تصمیم گرفتم که دیگه با یک ساک زندگی کنم که جا به جاییم راحت باشه ولی ارواح شیکمم حالا عزای اسباب کشی و وسایل، بزرگترین مشکلمه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید هر از چند گاهی این کار رو بکنم و الان وقتشه ... باید کـــَند ... هر از چند گاهی آدم باید به خودش یک سری چیزها رو یادآوری کنه .. دیگه دلم برای اونهایی که تمام زندگیشون یک چمدونه نمی سوزه .. حسودیم میشه ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کی گفته فلان کفش باید با فلان لباس ست بشه؟ کی گفته باید مهمون حوله داشته باشه یا ملافهء اضافی یا ... هر کوفت دیگه ای ... کاکتوس و گلدون و خرت و خورت ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 19:31:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjak&amp;postid=313</comments>
<dc:creator>toranjak</dc:creator>
<guid>http://toranjak.blogfa.com/post-313.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهمون حبیب خداست!</title>
<link>http://toranjak.blogfa.com/post-312.aspx</link>
<description>آره مخصوصاً وقتی خودت دعوتشون کنی ... عمو دیشب حسابی ترسیده بود و می گفت زنگ می زنم و میگم نیان ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه مگه حالا می خوایم چی کار کنیم؟!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt; گوسفند بکشیم؟ تو نترس اوّلاً که غریبه نیستند و ما هم که چلفتی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt; نیستیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بعد شروع کرد که آره از فلان جا غذای ایرونی می گیریم ، از بیسار جا غذای امریکایی و می خوای ایتالیایی یا چینی هم بگیریم؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم اگه اینطوره همه رو ببریم رستوران که راحت تره ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح بیدار شدم و دست به کار شدم. اوّلاً چی می شه پخت که توی پلو پز و آرام پز بشه پخت؟ چون باید برم سر کار.... و اون وقتی که بر می گردم دیگه آماده شده باشه. ضمناً بشه گذاشتش توی گاراژ که خونه زیادی گرم هم نشه ! (خوشمزّه هم باشه؟! دیگه چی بدم خدمت خانوم؟؟!)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه تلفن به مامان برای کمک فکری و اون هم که طبق معمول ... از آبجوکمون فقط گفت که ماشالله اون که یک تنه چه آشپزی ای می کنه و لابد تو هم می تونی ! و یا علی، شاخ هم که گذاشت تو جیبمون و دکمهء نداشتهء حسادت و هم چشمی ما رو هم زد و  گفت برو به سلامت ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم یه پلوی قاطی پاطی درست می کنم که مخلوط برنج وحشی و برنج قهوه ای و برنج سفید و ایناست روش هم بادوم و پسته و پوست پرتقال و هر چی دم دستم بیاد می ریزم خودش می شه یه غذای جدید ! اگه هم خوب نشد که هیشکی نمی فهمه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمو هاشم هم که دال عدس خواسته ، همه چیزهاش رو همون صبح آماده کردم  و مونده بریزمشون رو هم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت هفت و نیم صبح عمو با هول زنگ زد که تو خودت می دونی ما چــقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر کار داریم؟؟!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt; بی کار بودی هاااااااااااا !! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم غذاها آماده است تموم شد ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt; اومد ادامه بده که گفتم ببین من باید برم کار و الان وقتم رو لازم دارم تو راه بهت زنگ می زنم که غرو لند هات رو گوش کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان راحت نشستم و وبلاگ می نویسم . بین کارم پریدم رفتم یه خورده خرید کردم. خوراک زبون هم که تو آرامپزه و تا ظهر باید آماده بشه که جاش یه خورش بره که اون هم تا عصر آماده است. پلوی وحشی هم بهتره وحشتناک از آب در نیاد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها کاری که باید بکنم آبکش کردن یه چلوه و یک سالاد شیرازی ای چیزی ... همین؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Aug 2008 18:03:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjak&amp;postid=312</comments>
<dc:creator>toranjak</dc:creator>
<guid>http://toranjak.blogfa.com/post-312.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز جمعه است </title>
<link>http://toranjak.blogfa.com/post-311.aspx</link>
<description>حالم خوبه فقط سرم زیادی شلوغه .. مهمونی و مهمون بازی و کار و اینا دیگه ... جای نگرانی نیست ... خوب خوبیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; امضا:من و پوکک مامان&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Aug 2008 23:31:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=toranjak&amp;postid=311</comments>
<dc:creator>toranjak</dc:creator>
<guid>http://toranjak.blogfa.com/post-311.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
